1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

ناخورده شکر نکن

شروع موضوع توسط arvia در ‏7 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    روزی بود، روزگاری بود روباه حیله گری بود که خیلی دلش می خواست کلاغی را که دور و بر او آشیانه کرده بود، بگیرد و بخورد. اما کلاغ هم کلاغ باهوشی بود و روباه مطمئن بود که به این سادگی دم به تله نمی دهد و اصلا به او نزدیک نمی شود.
    روباه، برای اینکه کلاغ را نوش جان کند، هزار تا نقشه کشید. آخر کار فکرش به اینجا رسید که خودش را به موش مردگی بزند. با خود گفت: «وقتی کلاغ ببیند من مرده ام، دیگر از من نمی ترسد و به من نزدیک می شود. آن وقت من هم در یک فرصت مناسب، او را می گیرم و می خورم.»
    با این فکر، روباه صبح زود، و پیش از آنکه کلاغ از لانه اش بیرون بیاید، رفت و در جایی که معمولاً کلاغ از بالای آن پرواز می کرد، دراز به دراز خوابید. هر * روباه را در آن وضع می دید، فکر می کرد ک بیچاره مدت هاست مرده است. کلاغ از همه جا بی خبر هم، وقتی روباه را به آن شکل دید که روی زمین افتاده و تکان نمی خورد، همین فکر را کرد. خوشحال بود که از شرّ یکی از دشمنانش خلاص شده است. دلش می خواست چشم های آن روباه مرده را در آورده و بخورد. بال و پری زد که این کار را بکند، اما از آنجا که کلاغ ها موجودات باهوش و حسابگری هستند، با خود گفت: «نکند روباه حلیه گر حقّه ای سوار کرده و نمرده باشد! اگر خودش را به مردن زده باشد، وای به حال پرنده ای که دور و برش پرواز کند!»
    کلاغ، برای اینکه مطمئن شود روباه مرده است، یک ساعتی همان دور و برها پرسه زد. روباه هم که متوجه قضایا بود، از جا تکان نخورد. کلاغ کم کم داشت مطمئن می شد که روباه مرده و وقت خوردن چشم هایش شده است که باز هم فکری به خاطرش رسید. با خود گفت: «نباید به این راحتی باور کنم که روباه مرده و این کارش حقه بازی نیست. بهتر است بدون اینکه به او نزدیک شوم، دورش خطی بکشم و بروم دنبال کارم. اگر فردا هم دیدم روباه توی همان دایره ای که دورش کشیده ام مانده، می فهمم که مرده است؛ اما اگر جا به جا شد، می فهم که حقه سوار کرده است. اگر کمی احتیاط کنم و بی گدار به آب نزنم، بهتر است. چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟»


    با این فکر، کلاغ با رعایت فاصله ی لازم به روباه نزدیک شد. دور روباه خطی کشید و پر کشید و رفت دنبال آب و دانه.
    روباه وقتی که دید کلاغ از آنجا رفته است، از جا بلند شد. کش و قوسی به خودش داد و رفت دنبال شکار دیگری تا گرسنه نماند. شب شد، شب هم جای خودش را به روشنایی روز داد. هنوز آفتاب از پشت کوه ها سر نزده بود و کلاغ از لانه اش بیرون نیامده بود که روباه خودش را به دایره ای که کلاغ دورش کشیده بود رساند. مثل روز پیش، دراز به دراز توی دایره خوابید. سعی کرد که شکل بدنش هم درست مثل روز قبل باشد.
    کلاغ از خواب بیدار شد. قارقاری کرد و یاد کار دیروزش افتاد. با عجله پرید و بالای درختی نشست که روباه زیر آن خوابیده بود. چیزی که دید، برایش خوشحال کننده بود با دیدن روباه به شکل و حالت روز گذشته، باور کرد که روباه مرده است. با خیال راحت پرید و رفت روی سر روباه نشست تا چشم هایش را نوک بزند و بخورد. روباه که مدت ها انتظار چنین فرصتی را می کشید، در یک حرکت سریع، پرید و کلاغ را به دندان گرفت. کلاغ فهمید که با آن همه زرنگی و باهوشی، گول حیله های روباه را خورده است. از این که بیشتر دقت نکرده بود، خیلی پشیمان شد، اما دیگر پشیمانی سودی نداشت با خود گفت: «نباید ناامید شوم. باید هر طور شده خودم را نجات بدهم.»
    فکری کرد و نقشه ای کشید و گفت: «روباه جان! می دانم که از شکار کردن من خیلی خوشحالی. من گول تو را خوردم و این حقّم است که به دام تو بیفتم.»
    روباه که واقعاً خوشحال بود، کمی رقصید تا خوشحالی خودش را نشان بدهد.
    کلاغ به روباه گفت: «می خواهی مرا بخوری، بخور! اما به خودت مغرور نشو و این جوری نرقص. به جای اینکه برقصی و این آخر عمری خون به دل من بکنی، خدا را شکر کن که شکار چاق و چلّه ای مثل من نصیبت کرده. مگر نشنیده ای که اگر شکر کنی، نعمت زیاد می شود و اگر شکر نکنی بیچاره می شوی؟»
    روباه از حرف های کلاغ ترسید. سرش را بالا گرفت و دهانش را باز کرد که خدا را شکر کند. تا روباه دهانش را باز کرد، کلاغ از فرصت استفاده کرد و پرید روی شاخه ی درختی نشست. روباه که اصلاً باور نمی کرد شکارش را پس از آن همه زحمت از دست داده باشد، مات و حیران کلاغ را نگاه کرد و گفت: «چی شد؟»
    کلاغ گفت: «چیزی نشد، هوش من از حقّه بازی تو بیشتر به درد خورد.
    روباه گفت: «راست می گویی. یادم باشد که از این به بعد تا چیزی را نخورده ام، شکرش را به جا نیاورم.»
    از آن روز به بعد، به کسی که با ساده دلی و بی خیالی به فکر خرج کردن درآمدهایی است که هنوز به دستش نرسیده، این مثل را می گویند.
     

    موضوعات مشابه

    goly gian از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.