1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

تفنگ حاجی قهرمان

شروع موضوع توسط arvia در ‏7 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    یکی بود، یکی نبود. مرد ثروتمندی بود که در خانه اش به روی آشنا و بیگانه باز بود. هر * از هر جا می رسید، می توانست به خانه ی مرد ثروتمند برود و چند روزی مهمان او باشد. اسم این مرد ثروتمند، حاجی قهرمان بود.
    یک شب حاجی قهرمان توی خانه اش نشسته بود که صدای در خانه اش بلند شد. پسر حاجی قهرمان رفت و در خانه را باز کرد. پشت در، یک نفر شکارچی ایستاده بود که گفت: «برای شکار به این طرف ها آمده بودم، حالا دیر وقت شده و نمی توانم به خانه ی خودم بر گردم شنیده ام که پدر تو آدم میهمان نوازی است. اگر اجازه بدهد، امشب را در خانه ی شما بگذرانم و فردا بروم دنبال کارم.»
    پسر حاجی قهرمان که پدرش را می شناخت، بفرمایی زد و یا اللهی گفت و میهمان را به داخل خانه برد. او که پیش از آن تفنگ ندیده بود، بیشتر از آنکه به میهمان فکر کند، به تفنگش فکر می کرد و دلش می خواست در یک فرصت مناسب یک دل سیر تفنگ را به دست بگیرد و ورانداز کند.
    میهمان وارد خانه شد. شامش را دادند و برایش رختخواب انداختند تا بخوابد او هم که خسته بود، خیلی زود خوابش برد. پسر حاجی قهرمان وقتی دید میهمانشان خوابیده است، دور از چشم پدر و مادرش تفنگ را برداشت و برای اینکه کسی متوجه نشود، شبانه آن را به کوچه برد و خوب نگاه کرد. آن قدر هیجان زده بود که متوجه نشد دو نفر هم از دور کارهای او را زیر نظر گرفته اند.
    آن دو نفر، رهگذران رندی بودند که از رفتار پسر حاجی قهرمان فهمیدند او دور از چشم افراد خانواده اش تفنگ را به دست گرفته است. در یک فرصت مناسب، آن دو به پسر حاجی قهرمان حمله ور شدند و تفنگ را از دستش در آوردند و فرار کردند.
    پسر حاجی قهرمان، دست از پا درازتر به خانه برگشت.
    صبح که شد، میهمان از خواب بیدار شد و فهمید که تفنگش ناپدید شده است. سر و صدا راه انداخت و تفنگش را خواست. حاجی قهرمان که دیده بود شب پیش میهمانش با تفنگ وارد خانه ی آن ها شده، پی به ماجرا برد. پسرش را صدا کرد و گفت: « تفنگ را چه کرده ای؟»
    پسر که چاره ای جز اعتراف نداشت، ماجرا را برای پدرش تعریف کرد. حاجی قهرمان لبخندی زد و از مهمانش عذر خواهی کرد و گفت: «کاری که نباید می شد، شده است. من آبرو دارم و نمی خواهم مردم بفهمند که پسرم این کار را کرده است. پول تفنگ شما را می دهم تا جبران خسارت کرده باشم.»
    میهمان که آدم طمع کاری بود، کمی فکر کرد و گفت: «من قیمت تفنگ را نمی دانم. تفنگ مال من نیست. از دوستی آن را قرض گرفته ام. اما فکر می کنم قیمتش بیش از ده هزار تومان باشد.»
    حاجی قهرمان دوازده هزار تومان به میهمان داد و گفت: «برو به امان خدا.»
    میهمان گفت: «من این پول را می برم، اما به یک شرط.»
    حاجی قهرمان گفت: «به چه شرطی؟»
    میهمان گفت: « به این شرط که اگر صاحب تفنگ قبول نکرد و گفت تفنگم بیش از این ها می ارزیده، برگردم و بقیه ی پول تفنگ را بگیرم.»
    حاجی قهرمان که می خواست هر چه زودتر قال قضیه را بکند، قبول کرد. میهمان پول را برداشت و رفت.
    چند روزی گذشت. یک شب که حاجی قصه ی تفنگ را فراموش کرده بود، صدای در خانه اش شنیده شد. حاجی قهرمان رفت و در را باز کرد. شکارچی پشت در بود. وارد خانه شد و گفت: «راستش، حاجی! صاحب تفنگ می گوید که تفنگ من بیش از این ها می ارزیده. پایش را توی یک کفش کرده و می گوید من پول نمی خواهم، تفنگم را پس بده.»
    فردای آن شب، حاجی قهرمان ده هزار تومان دیگر به میهمانش داد و او را روانه کرد. اما ماجرای تفنگ همین جا تمام نشد. از آن به بعد، شکارچی گه گاه به خانه ی حاجی قهرمان می آمد، یک شام می خورد و می خوابید و می گفت صاحب تفنگ راضی نمی شود و پول بیشتری می خواهد.»


    او با این بهانه، کم کم به اندازه ی قیمت ده تا تفنگ از حاجی پول گرفت. حاجی هم که می ترسید پیش در و همسایه آبرویش برود، با اینکه هر بار داد و قالی راه می انداخت، پول را می داد و شکارچی را برمی گرداند.
    یک روز که باز هم مثل همیشه شکارچی برای سر کیسه کردن حاجی قهرمان سر رسیده بود، فکر بکری به ذهن حاجی قهرمان رسید. او از آبروریزی نترسید. میهمان را توی خانه اش گذاشت و به در خانه ی تمام همسایه هایش رفت. همه را توی خانه ی خودش جمع کرد و ماجرای تفنگ را از سیر تا پیاز برای آن ها تعریف کرد و قصه ی طمع کاری صاحب تفنگ و پول هایی را که تا آن وقت گرفته بود برای همسایگانش گفت. بعد از آن، از چند نفر وارد پرسید که قیمت بهترین تفنگ چقدر است. آن ها که قیمت تفنگ دستشان بود، گفتند: «حداکثر پانزده هزار تومان».
    حاجی قهرمان در حضور همه پانزده هزار تومان به شکارچی داد و از او نامه ای گرفت که در آن اعتراف کرده بود پول تفنگ را تمام و کمال گرفته است و دیگر طلبی از حاجی قهرمان ندارد. با این کار، حاجی قهرمان از شر مزاحمت ها و طمع کاری های شکارچی نجات پیدا کرد و شکارچی دیگر بهانه ای برای بازگشت به خانه ی او و سر کیسه کردن حاجی قهرمان نداشت.
    از آن به بعد، وقتی آدم طمع کاری چیزی را برای سر کیسه کردن دیگران بهانه کند، می گویند«انگار قصه ی تفنگ حاجی قهرمان است.»
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.