1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود

شروع موضوع توسط arvia در ‏7 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    کی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک روز پادشاه همراه وزیرش سوار اسب شد و برای شکار به صحرا رفت تا آهویی شکار کند. آهو زرنگ و تیزرو بود. هر چه پادشاه تیر انداخت، به آهو نخورد. شاه و وزیرش با اسب دنبال آهو تاختند و ساعت ها آهو را دنبال کردند، اما اگر تو در کف دست من مویی می بینی، آن ها هم آهو را دیدند حتی به گرد پای آهو هم نرسیدند. انگار آهو یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.
    شاه و وزیرش خسته و کوفته رفتند و رفتند تا به روستایی سرسبز و آباد رسیدند باغ های آن روستا پر درخت بود و بر شاخه های درخت ها میوه های بسیاری سنگینی می کرد. پادشاه و وزیرش کنار جوی آبی، زیر درخت میوه ای نشستند تا کمی خستگی در کنند. اهالی ده از آمدن شاه و وزیرش خبردار شدند و به کدخدا خبر دادند که: «چه نشسته ای که ده ما میزبان شاه و وزیر شده است!»
    کدخدا اهالی ده را جمع کرد، به هر کدام دستوری داد و هنوز یک ساعت بیشتر از رسیدن شاه و وزیر به آن ده نگذشته بود که یکی برای آن ها غذا آورد، یکی شربت آورد، یکی کباب آورد و چند نفری هم ساز و دهل زنان به حضور میهمانان ده رفتند و به خوبی از آن ها پذیرایی کردند.
    با اینکه شاه و وزیرش به علت از دست دادن شکار و دویدن دنبال آهو ناراحت و خسته بودند، از دیدن آن ده خوش آب و هوا و پر نعمت و آن پذیرایی شاهانه خوشحال شدند و شکار آهو را فراموش کردند. شاه و وزیر، بعد از آنکه حسابی خستگی شان در رفت، راه افتادند و از آن ده آباد دیدن کردند. شاه رو به وزیرش کرد و گفت: «فکر نمی کردم وسط این بر بیابان، روستایی به این آبادی و خوش آب و هوایی وجود داشته باشد.»
    وزیر گفت: « حتماً این ده کدخدای خوبی دارد و مردمش اهل قانون و حساب و کتاب هستند.»
    شاه گفت: «رعایت قانون و کدخدای خوب، چه ربطی به درختان پر میوه و آب و هوای خوب دارد؟»
    وزیر گفت: «یک سال به من فرصت بدهید تا در عمل جواب شما را بدهم.»
    شاه قبول کرد. وزیر رو کرد به اهالی و گفت: «شاه از دیدن روستای آباد و پربرکت شما خیلی خوشحال شده است. فکر می کنم هر یک از شما اهالی این روستا، آدم های با فهم و شعوری هستید. به همین دلیل، شاه دستور داده است که اهالی با فهم و شعور این روستا را به حال خودشان بگذاریم و کدخدا را از بالای سرشان برداریم. از امروز به بعد، همه ی شما کدخدایید.»
    اهالی روستا از این که این همه مورد توجه شاه و وزیر قرار گرفته بودند، خوشحال شدند.
    شاه و وزیرش بار و بندیل خودشان را جمع کردند و با اسب هایشان به طرف قصرشان برگشتند.
    آن شب در روستا همه خوشحال بودند. صبح که شد، کدخدای ده مثل روزهای پیش، مسئول آبیاری را صدا کرد و گفت: «برنامه ی تقسیم آب را بیاور ببینم امروز آب رودخانه باید به باغ کدام یک از اهالی روستا برود.»
    میر آب، لبخندی زد و گفت: « من دیگر مسئول آبیاری نیستم. همان طوری که شاه دستور داده، خودم برای خودم یک کدخدا هستم و با قانون و برنامه ی تقسیم آب کاری ندارم.»
    آبیار، دستیارش را صدا کرد و گفت: «آهای پسر! بیلت را بردار و آب رودخانه را به طرف باغ خودم بفرست.»
    دستیار میراب هم لبخندی زد و گفت: «خودت می دانی که از امروز من خودم کدخدا هستم و می دانم که چه کاری باید بکنم. نیازی هم به برنامه و دستور جناب عالی ندارم.»
    از آن روز به بعد، آسیابان کارش را رها کرد و گفت: «من آسیابان نیستم، کدخدا هستم.»
    نانوا در دکان نانوایی اش را باز نکرد و گفت: «من کدخدا هستم و نانوا نیستم.»


    هیچ * حاضر نشد طبق قانون و برنامه ای که پیش از آن کدخدا برایشان در نظر گرفته بود، کارش را بکند. هر * فکر می کرد که خودش کدخداست و بقیه باید به دستورهای او گوش بدهند و عمل کنند. به این ترتیب، کارها اصلاً پیش نمی رفت. آب رودخانه به هیچ باغی راه پیدا نکرد و سر خود رفت و رفت تا به روستاهای دیگر رسید. هیچ * حاضر نبود حرف دیگری را گوش کند. هر * به دیگری دستور می داد و هیچ دستوری هم اجرا نمی شد. اهالی ده با یکدیگر دعوایشان شد و قهر کردند. همه ی اهالی ده شده بودند فرمانده و کدخدا.
    یک سال به همین صورت گذشت. سال بعد، شاه و وزیرش دوباره به طرف آن ده آباد راه افتادند. شاه می گفت: «حالا می بینی که هیچ اتفاقی توی روستا نیفتاده است.»
    وزیرش هم می گفت: «کمی صبر داشته باشید تا جواب سوال سال پیش شما را بدهم.»
    وقتی آن دو به روستا رسیدند، از تعجب شاخ در آوردند. هیچ اثری از آن روستای سرسبز و باغ های پرمیوه و آباد نبود. مردم روستا همه ضعیف و لاغر و کثیف شده بودند. نه حمامی حمامش را گرم می کرد و نه نانوایی تنورش را. شاه خیلی ناراحت شد. به وزیرش گفت: «چه بر سر این روستا آمده؟ چرا دیگر از آن همه شادی و آبادی و نعمت خبری نیست؟»
    وزیر گفت: «وقتی در جایی هر * فکر کند که خودش کدخداست و حرفش قانون است و نباید هیچ برنامه و قانونی را رعایت کند، همه چیز خراب می شود.»
    وزیر، اهالی روستا را جمع کرد و قصه را برای آن ها گفت. بعد هم به همه دستور داد که مثل گذشته زیر نظر کدخدا به کار و فعالیت مشغول شوند.
    از آن روز به بعد، هر وقت بخواهند اهمیت قانون و برنامه و رعایت قانون را گوشزد کنند، به این مثل اشاره می کنند.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.