1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

دو نیمه زندگی(بخون)

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

    ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …
    روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
    ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..
    من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ
    می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
    کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
    هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
    بهت زده شدم.. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
    همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
    ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
    تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
    گفتم: نه !
    گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
    با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!
    ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….
    حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر
    زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
    ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
    جواب دادم: نه !
    ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.
     

    موضوعات مشابه

    goly gian و Nazi Bala از این پست تشکر کرده اند.
  2. Nazi Bala

    Nazi Bala کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏6 آگوست 2013
    ارسال ها:
    25
    تشکر شده:
    9
    جنسیت:
    زن
    لاااااااااایک-gol-tashvigh
     
  3. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    مرسی.....-gol-
     
  4. goly gian

    goly gian کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    435
    تشکر شده:
    588
    جنسیت:
    زن
    عالی بود ممنون ارویا-gol-
     
  5. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    خواهش....-gol-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.