1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان زیبا و جالب

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی یاتعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
    هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.بیماردیگردرمدت این یک ساعت.باشنیدن حال وهوای دنیای بیرون.روحی تازه
    می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.
    این پارک دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان
    با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زیبایی به آنجا
    بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
    مرد دیگر نمی توانست آنها را ببیند. چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن
    خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
    روزها و هفته ها سپری شد.
    یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار
    پنجره را دید که در خواب و در کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد
    و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
    مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را برایش
    انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
    آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به
    دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. حالا او میتوانست زیباییهای بیرون پنجره را با چشمان
    خودش ببیند. هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد .
    با کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد .
    مرد پرستار را صدا زد و از او پرسید : چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده تا
    چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟
    پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.
    چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست آن دیوار را ببیند
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.