1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

ما مردم نازنین!

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    امروز صبح حال عجیبی داشتم. نمی دانم چنین احوالی تا به حال برایتان پیش آمده یا نه؟ اینکه چیزی را جلوی چشم ببینی وباور نکنی. این که ماجرایی مرحله به مرحله درست در برابر دیدگانت اتفاق بیفتد وتو تصور کنی که زاییده تصوراتتان است؟که زیادی بد بین هستی. که داری همه چیز را سیاه می بینی.من امروز چنین حالی داشتم. نزدیک بیمارستان سوانح سوختگی سوار اتوبوس شدم وهمان لحظه اول چشمم افتاد به دختری هم سن وسال پسرک خودم که صورتش ودستهایش سوخته بود. بد جوری هم سوخته بود وگوشت های اضافه وجای سوختگی ها بد جوری توی ذوق می زد.حالم بد شده بود از این حجم فاجعه برای بچه ای به این کوچکی. صندلی پشتی این بچه ومادرش نشستم واز تصور دردی که این بچه کشیده وزجری که تحمل کرده چشم هایم پر آب شد.فکر کردم این بچه چه حالی داشته وقتی می سوخته وچقدر زجر کشیده ومادر بینوایش چه حالی داشته وقتی تکه ای از وجودش را این طور دیده و چقدر درد می کشد وقتی کودکش از او بپرسد: مامان صورتم کی خوب میشه و...خوشبختانه عینک آفتابی تیره ای داشتم وکسی حالم را نمی دید. حالم که بهتر شد متوجه شدم مردم جور عجیبی و واقعاً جور عجیبی زل زده اند به این بچه.دو سه نفری حتی از جلوی اتوبوس سرک می کشیدند تا بهتر ببینند. خانمی هم درست روبروی این مادر ودختر نشسته بود روی یکی از این صندلی های برعکس وصورتش را انگار که چیز چندش آوری می بیند جمع کرده بود وزل زده بود به دختر بچه ومی پرسید چی شده و وقتی جواب کوتاه مادر را شنید، یک لحظه قیافه اش به حالت ترحم تغییر کرده وبعد برگشت به همان حالت چندش قبلی!
    در ایستگاه بعدی زنی در حالی که با موبایل حرف می زد سوار شد .حرف زدنش را ادامه داد وتمام که شد رو کرد به مادر بچه که چی شده وباز جواب کوتاه وباز سر تأسف وبا حالت ترحم وباز چندش!
    نگاه های خیره آدم ها ادامه داشت ومن مانده بودم که چرا؟ چه چیز این قیافه اینهمه جالب توجه است. لحظه اول چشمتان افتاد بعد بی خیال شوید یا لااقل این طور صورتتان را در هم نکشید و زل بزنید به این بچه. بچه ای که گویا به این نگاه ها عادت کرده بود وبر خلاف بیشتر بچه های هم سن وسال خودش به هیچکس جز مادرش نگاه نمی کرد ودایم نگاهش را می دزدید و زل می زد به مانتوی مندرس مادرش. سر وریخت مادر ودختر خیلی خیلی فقیرانه بود واحتمالاً همین جریان به خیلی ها مجوز زل زدن وفتوی صادر کردن در باره احتیاط وبی احتیاطی را می داد و...یکی دو ایستگاه جلوتر وقتی هنوز در بهت این رفتارها بودم فاجعه رخ داد. زنی آراسته ومرتب با دختر بچه ای هم سن دخترک سوخته وارد شد با دو جعبه شیرینی در دست وچشمش افتاد به بچه سوخته وسوال وجواب وچندش وتأسف وترحم وباز هم چندش وبعد یک دفعه رو کرد به دختر خودش وگفت: دیدی مادر! دیدی گفتم مواظب باش. ببینی یه بی احتیاطی چکار می کنه با آدم و...دیگر انگار نمی شنیدم وفقط صدایی توی ذهنم فریاد می زد احمق! زن احمق! مادر احمق! ذره ای به این فکر می کنی که این بچه هم مثل بچه توگوش دارد وهوش دارد ومی شنود ومی بیند وتحلیل می کند وزیر فشار حرف ها وحرکات تو له می شود یا فکر می کنی فقط بچه خودت می فهمد لابد چون تو فقیر نیستی ومانتوی گرانقیمت می پوشی وآرایش می کنی ولباس بچه ات شیک است واز فلان قنادی شیرینی می خری واین یکی چون لباس مندرس دارد ودر این هوای پاییزی دمپایی پای بچه اش کرده وخودش صندل تابستانی دارد وبی پول است ، لابد بچه اش هم نمی فهمد؟!
    دلم سوخت... بدجوری سوخت برای آن بچه وبیشتر برای آن مادر که اینهمه بی حوصله برای همه توضیح می داد ونمی پرید به یکی شان که به شما چه وچرا زل زده اید به بچه من؟ فقط چون فقیر بود واینجا بالای شهر بود ودر موضع ضعف قرار گرفته بود از دید خودش وشاید... شاید هم آن قدر گیر بدبختی ومصیبت پیش آمده برای خودش بود که دیگر در بند اظهار فضل ها ونگاه های دیگران نباشد...
    چه می کنیم ما مردم نازنین؟
    *
    درباره مشکل خودم هم بدانید که حل نشده. البته این ماجرا اساساً مشکل من نیست وهیچ ارتباطی هم به من پیدا نمی کند ولی حکم نانوشته ای داریم در عرفمان که گردن مسگر شوشتری را به جای آهنگر بلخی می زنند وآنکه "مسگر" است همیشه باید بسوزد وبسازد وبه در و دیوار بزند وبه جایی هم نرسد!
    مشکل حل نشده ما ،مثل یک بیماری مزمن وقدیمی می رود ومی آید وهر بار هم دوره نقاهت بیشتری بر جا می گذارد ولی هیچوقت " خوب " نمی شود.
    ودیگر اینکه... چه خوب وچه خوب که اینجا را دارم واین چشمهای نگران واین دوستان دلسوز را. ممنون.واقعاً ممنون.
     

    موضوعات مشابه

  2. Nazi Bala

    Nazi Bala کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏6 آگوست 2013
    ارسال ها:
    25
    تشکر شده:
    9
    جنسیت:
    زن
    چون اسمه خودم توش بود دوس داشتم خخخخخخخخ
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.