1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

باد ما را خواهد برد

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    امروز از کله سحر رفته بودم دنبال حل وفصل یک گرفتاری.همان که دیروز برایتان نوشته بودم. در حقیقت ننوشته بودم! وتا بعد از ظهر هم درگیرش بودم.ماجرا که حل نشد وخدا می داند تا کی کش پیدا کند ولی به هرحال مقدماتش انجام شد تا خدا به داد انتهایش برسد.خسته شده بودم. روحی وجسمی وحالم هیچ خوب نبود.حتی حوصله نداشتم نتیجه ماجرا را برای بقیه آدم های نگران تعریف کنم. رفتم مهد کودک پسرک وبا هم راه افتادیم سمت خانه. می خواستم فقط برسم خانه ولباس های مزخرف و دولتی پسندم را دربیاورم ولو شوم. عجله داشتم وپسرک را دنبال خودم می کشیدم که یکدفعه خدا انگار پاییز بازی اش گل کرد وباد تندی آمد وکلی برگ چنار ریخت روی زمین وهمه چز یک باره رنگ وبوی مفصل پاییزی گرفت. پسرک شعر پاییز را که در مهد کودک یادش داده بودند برایم می خواند وباد پاییز می وزید ومی وزید وگاهی که شدید می شد همراه برگ های پاییزی، یک تکه از اخم روی صورتم را هم با خودش می برد. باد پاییز وبرگهای نارنجی ونور کم جان خورشید یک دفعه انگار زنده ام کرد.
    همان موقع از جلوی رستورانی با غذاهای ساده می گذشتم که چند تا از میز وصندلی هایش را چیده بود کنار پیاده رو. یک دفعه یاد "آرزو" ی"عادت می کنیم" افتادم که خسته بود وعصبی بود در خانه "مادری" و می رفت که فریاد بزند که "شیرین" کشیدش زیر میز وبه او قول پلمبیر داد!
    خوشبختانه پسرک پایه بود. از کیوسک همان نزدیکی ها مجله اطلاعات هفتگی خریدم و یک رست بیف پر وپیمان سفارش دادم ووسط باد پاییزی و نم نم های ریز وپراکنده باران نهار خوردم ومجله خواندم وپسرک هم وسط باغچه پیاده رو بازی می کرد.حالم خیلی بهتر شد. پیاده راه افتادیم سمت خانه وپسرک بادکنک اهدایی رستوران را محکم گرفته بود توی دستش تا باد نبردش که برد وبرای یکی دو دقیقه کلی آدم در پیاده روی شلوغ وپر از برگ چنار ولیعصر این طرف وآن طرف می دویدند تا باد کنک پسر کوچولوی عینکی وشیرین زبانی را که با فریاد کمک می خواست برایش بگیرند که گرفتند وپسرک ومن از ته دل خوشحال شدیم وراه رفتیم وبلند بلند می خواندیم "پاییزه پاییزه برگ درخت می ریزه "وهمان دم می دانستم خیلی از آدم های آن پیاده رو به خوشبختی وخوشحالی ما غبطه می خورند و خبر نداشتند که گاهی خنده از گریه غم انگیز تر است!
    *
    گاهی وقتها که این طوری می شوم تا چند وقت حسرت آدم های خوشحال را نمی خورم وبا خودم می گویم چه خبر داری از دلشان؟ ولی فقط برای چند وقت! بعد دوباره یادم می رود وبه آدم های خوشحال حسودی می کنم ودوست دارم جایشان باشم.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.