1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

آرزوی نان‌ها

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    روزی روزگاری نانوایی در نزدیکی میدان شهر نان سنگک می‌پخت. او همیشه نان‌ها را برای فروش در کنار هم پهن می‌کرد. یک روز که چند نان را کنار هم گذاشته بود یکی از آن‌ها تکانی خورد و از نان کناریش پرسید: ببینم تو الآن چه آرزویی داری؟ او گفت من آرزو دارم یک مرد ثروتمند من را بخرد. آن وقت بچه‌هایش من را با ناز و نعمت و در کنار بهترین غذاها میل می‌کنند. حالا بگو ببینم تو چه آرزویی داری؟ نان اول به او گفت من آرزو دارم که یک مرد فقیر بیاید و من را بخرد. نان دوم با تعجب حرف او را قطع کرد و پرسید: این دیگر چه آرزویی است؟ اگر مرد فقیری تو را بخرد، بچه‌هایش تو را با دست‌های کثیفشان می‌گیرند و می‌خورند!

    بعد از حرف‌های آن‌ها یک پیرمرد فقیر آمد و نان اول را خرید و نانی که آرزو کرده بود یک مرد ثروتمند او را بخرد، همین اتفاق برایش افتاد. نان اول به آرزویش رسید و زندگیش پایان خوبی داشت، چون بچه‌های پیرمرد فقیر او را در کنار هم و با لذت تمام خوردند. ولی بچه‌های مرد ثروتمند نان دوم را نیم خورده رها کردند. آخر سر هم آن را به بزغاله‌ها دادند و او به آرزویی که کرده بود نرسید!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.