1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

خانه پدری

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    صدای زنگ گرفت بس که پی در پی فریاد زدم مگر مادر برای این نیست
    که در را به روی دخترکش باز کند ! نزدیک بود که در را از پاشنه در بیاورم
    که صدایی در گوشم نجوا کرد کلید همان جای همیشگی است ... زیر
    بوته گل سرخ .. در را که گشودم مادرم کنار سماور نفتی اش نشسته بود
    پدرم روی همان مبل همیشگی ... خودم در همه جای خانه ! در شمالی
    ترین ضلع خانه من 7 ساله شده بودم مرا کشان کشان به دبستان می
    بردند و من گریه های سر داده بودم که سالها بعد با هزار تاسف دانستم
    آن گریه ها بلند ترین قهقهه زندگیم بود !
    گوشه دیگر خانه من 17 ساله بودم من از آینه و آینه از من
    دل نمی کند! همزمان در اطاق مهمانخانه با شربت و شیرینی مرا
    هلهله می کردند تور سپید کهنه ام را تکاندم بادام داخل نقلها مزه نفتالین
    گرفته بود ... در ضلع جنوبی خانه من نعره چهاردرد را می زدم مادرم
    کاچی می پخت ... خانه پر از من بود خواهران و برادرانم هنوز از راه
    نرسیده بودن پدرم نگران بود و گوشش منتظر زنگ در ..به مادرم گفتم یک
    چای با طعم گس کودکی ام برایم بریز ...
    مادر من هرگز کفش های پاشنه بلندت را نخواهم پوشید چون دیگر قصد
    بزرگ شدن ندارم ! مادرم از شنیدن این جمله خوشحال نشد !
    چای چندم بود که دیدم مادر نیست ... پدر نیست
    من نیستم ... پشت پنجره باد می آید ...تور عروسی مرا دخترم برده است
    سماور نفتی برقی شده است ... برق رفته است ...
    چای سرد شده است ... من سردم شده است ... دلم سرد
    شده است ... چمدانم دهان باز کرده است گوش ماهی های سوغاتی
    پدر و مادرم سردشان شده است ...
    کنار پاشویه خانه می نشینم مشتی آب به صورتم می پاشم سراغ
    گنجه مادرم می روم چادر نمازش را می بوسم و گلهایش
    را به روی فرشها می پاشم
    خانه گلستان می شود ... خانه بوی گلاب می گیرد !
    گلاب ... گلاب ... گلاب ... شبیه بوی حلوا
    آه تازه یادم آمد من برای چه آمده بودم با عجله
    کنار پنجره می دوم و همسایه ها را به باغ گل مادر دعوت میکنم
    امروز سالمرگ مادرم هست !
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.