1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق به اندازه یک سیگار!!!

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    وقتی نشست تو ماشینم بوی عطرش همه جا رو گرفت. قد بلند ,چشم وابرو مشکی,موهای مش کرده,لبخند ملیح همه چیز دست به دست هم داده بود که من از همون نگاه اول عاشقش بشم وعاشقانه لکنت زبون بگیرم و نفسم به هن هن بیافته و نتونم سر صحبت رو باز کنم.همینطور که سیگاری از کیفش در اورد گفت:اسمم نازی ... فوق لیسانس مدیریت دارمبا دست پاچگی جواب دادم :اسم منم علی... دانشجو ی...امد تو صحبتم وگفت بذار من حدس بزنم.از کتابهائی که پشت ماشینت هست معلومه که دانشجوی پزشکی هستی .درست حدس زدم؟از شما چه پنهون کتابهای پشت ماشینم اصول آشپزی بود که چون ورق ورق شده بود مادرم داده بود تا اونها رو بدم صحافی کنند واز خوش شانسی عنوانش مشخص نبود فقط خیلی قطور بود طوری که هر کی میدید با خودش فکر میکرد واقعا کتابهای درسیه.گفتم: بعله دارم تخصص میگیرمگفت:دیگه نمیتونم حدس بزنم! چه رشته ای؟منکه دیگه اینجاش رو نخونده بودم با دستپاچگی مجدد گفتم:شکسته بندی!!!اون همینطور که به سیگارش پک میزد گفت:نازی(منظورش خودش نبود ,من بودم)چه پسره با مزه ای حتما منظورت ارتوپدیه!خدا پدرش رو بیامرزه که گند کاری من رو ماله کشی کرد. گفتم:آره همون که تو میگی!!با لبخند شیطنت آمیزی گفت:خیلی پزشکی رو دوست داشتم اما حیف که ریاضی ام خوب نبود . حتما تو در ریاضی باید استاد باشی؟خدایا عجب گیری افتادم مثل اینکه این ریاضی دست از سر من بر نمیدارهبا ترس و لرز گفتم:نه من از ریاضی فقط دو اتحاد اول رو بلدم ,یخورده هم از معادله دو مجهولی سر در میارم!!!اون همینطور که به وسط سیگارش رسیده بود گفت:نازی(منظورش خودش نبود ,من بودم)چه پسره با مزه ای حتما منظورت انتگرال و دیفرانسیله!!!دیگه اینجا جوابش رو ندادم
    ###
    بقیه صحبتهامون خصوصی بود و جسارتا به شما دوستان هیچ ربطی نداره.اما همین قدر بدونید که وقتی به آخر سیگارش رسید گفت: من پیاده میشم آقای دکتر!!خیلی ناراحت شدم چون به اندازه یک سیگار کشیدن فقط با هم بودیم.در حالیکه شرم وحیا اجازه نمیداد با ترس و لرز گفتم :برای فرستادن والده برای خواستگاری میتونم یک شماره تلفن از شما داشته باشم؟اونم گفت:چرا که نه آقای دکتر! من مدیر بخش مالی هتل ... هستم اینم شماره ام883000 هر موقع که خواستی زنگ بزن منشی ام ارتباط میده!قربونت برم خدا دیگه بختم باز شد. دیگه خوشبخت شدم. با یک دختر با کلاس آشنا شدم.اما حیف که کار بدی کردم و از همون اول بهش دروغ گفتم. من از دکتری حتی زدن یک چسب زخم هم بلد نیستم چون معمولا کج وکوله میزنم دیگه چه بشه شکسته بندی یا اون چیزی که اون میگفت ارتو...فردا صبح در حالیکه دستم میلرزید شماره اش رو جلوم گرفتم. مرگ یکبار شیون هم یکبار. زنگ میزنم و بهش میگم که خاطر خواهش شدم اما دکتر نیستم. از دیفرانسیل و انتگرال هم سر در نمیارم و فقط دو اتحاد اول رو بلدمچند بار جملات بالا رو تکرار کردم. شماره تلفن رو با ترس ولرز گرفتم. پرسیدم هتل...؟خانمی گفت:بفرمایید.گفتم:با خانوم نازی... کار دارم.گفت:منظورت اعظم خانومه؟اون الان نمیتونه صحبت کنه. چون رفته رو تختی چرکها رو بریزه تو ماشین لباسشوییگفتم:اونجا کدام قسمته؟گفت:رخت شویی هتله...گفتم: فکر کنم اشتباه شده من با خانوم نازی... مدیر مالی هتل کار دارمصدا با خنده گفت:پس اگه اینطوره اشتباه گرفتی چو ن ما اینجا یک اعظم خانوم داریم که بهش میگن نازی در ضمن مدیر مالی هتل اقای... اعظم اینجا تو قسمت رختشویی کارگر.....گوشی رو گذاشتم .دکتری من به مدیر مالی اون در!!!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.