1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان 2برادر و قصه پل زدن

شروع موضوع توسط arvia در ‏8 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    دو برادرمزرعه ای از پدرشون ارث رسیدواونو به دو نیم قسمت کردندوهرکدوم در قسمت خود خا نه ای ساخت وداخلش شروع به زندگی کردندبرادر کوچک تر همیشه از برادر بزرگتر نارا حت بودآخه فکر می کرداون زمین بهتر و واسه خودش برداشته وبه همین دلیل هم ازش کینه به دل گرفته بود وارتباطش رو با اون قطع کرده بود و از اون جایی که چشم دیدن برادر بزگترش رو نداشت یه روز کانل بزرگی وسط دو زمین کند وتوش آب انداخت تا رابطه شون به طورکامل قطع بشه برادر بزرگتر هم که از دست کار او عصبانی شده بود رفت سراغ یه نجار واونو آورد کنار کانال وبهش گفت من دارم می رم شهر توی انبار تادلت بخواد چوب دارم می خوام تا شب که بر می گردم کنار این کانال یه دیوار بلند چوبی بکشی تا دیگه چشمم هم به قیافه ی داداشم نیفته.وشب که برگشت دید نجاربه جای دیوار یه پل قشنگ چوبی روی کانال زده وبا عصبانیت تمام اومد چیزی به نجار بگه که دید داداش کوچیکش از پل عبور کرد در حالی که اشک شوق همه صورتش رو پوشونده بود جلو اومد واونوتو آغوش گرفت وغرق دربوسه کرد وگفت منو ببخش برادر مهربانمبرادر بزگترکه خیلی خوش حال شده بودازنجارتشکر کرد دست مزد خوبی بهش دادوازش خواهش کردکه چند روزی رو اونجابمونه ومهمونش باشه ولی نجار قبول نکرد وگفت باید زودتر برم آخه پل های زییادی هست که بایدبسازمعزیزدلم نمی خوای تو هم همین الان سازنده ی یکی ازاون پل ها باشی؟نمی خوای کینه ودلتنگی هات رو بازدن یک پل به قلب اونی که بهت آزار رسونده بذاری کنارش؟نمی خوای به جای اهریمن نفرت نوشته ی عشق رو به دیگران هدیه بدی؟نمی خوای همه بفهمن چقدر مهربونی وزلال وبا صفا؟ پس معطل نکن و..........
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.