1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه اززندگی واقعی همه جوانها

شروع موضوع توسط ♥azin baroon♥ در ‏9 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    داستانی از واقعیت همه کسانی که اینگونه زندگی خود را اغاز کرده اند

    چهارسال قبل اومدی با مادرت اینا خونه ما …

    در زدی …

    مادرم در رو باز کرد …

    خواهرم هم بود …

    نشستی پیششون …

    مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالی کار داره … یک ترم دانشگاهش مونده … دو سال سربازی داره … چند سال سختی داره !

    تو چشای مادرم نگاه کردی …

    گفتی : من دوستش دارم … با همه چی می سازم


    سه ماه بعد…

    من وکیلم ؟

    گفتی : بله


    دو سال بعد

    درسم تموم شد …

    سربازی هم رفتم …

    خونه گرفتیم (خانوادم خیلی کمک کردند ) …

    دنبال کار گشتم …

    چند بار کارم رو عوض کردم تا بلاخره یک کا ر خوب گرفتم …

    مدیرتولید یک کارخانه شدم

    تو دوست داشتی راحت تر زندگی کنی !

    خونه بهتر … ماشین … امکانات بیشتر .

    بیشتر کار کردم …بیشتر … بیشتر

    خسته می شدم … برای همین کمتر تفریح می کردیم …

    تو راضی نبودی …

    می گفتی اینقدر کار می کنی نمی تونیم تفریح کنیم !


    یک سال بعد

    چرا خواهرم اینا ماشینشونو عوض کردند … ما هنوز یک ماشین قراضه هم نداریم ؟

    چرا بابات اون خونشو تو … نمی ده به ما ؟

    چرا من هروقت یه چیزی می خوام پول کم دارم ؟


    یک سال بعدش

    خونه رو داریم عوض می کنیم … می ریم خونه پدرم که قبلا اجاره داده بود !

    برات موبایل خریدم … کادوی تولد !

    می خوام یک ماشین قسطی هم بردارم … هرچی باشه تو کارم جا اوفتادم !


    چند ماه آخر

    گفتی : ازدواج ما از اولش اشتباه بود …

    تو اصلا به احساسات من اهمیت نمی دی !

    یکسال پیش هم بهت گفتم …

    من برای این زندگی خیلی تلاش کردم ….

    هیچکس هم نفهمید … برای من همه چی تموم شدس !

    گفتم : تو چون از خانوادت دوری احساس دلتنگی می کنی …

    برو پیش مادرت اینا … بهتر شدی برگرد …

    دو ماه موندی اونجا ( مادرم مدام به من سرمی زد )

    برگشتی…

    در زدی …

    مادرم دررو باز کرد …

    خواهرم پیشش بود …

    تو چشای مادرم نگاه کردی و گفتی : من از شوهرم متنفرم …

    مادرم : سکوت

    خواهرم : چرا

    تو : به احساسات من اهمیت نمی ده ؟

    خواهرم : خیانت کرده ؟ خسیس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟

    تو : سکوت …

    تو : من برای همه چی تموم شدس !

    مادرم : پس برو


    ازسرکاربرمی گردم …

    مادرم دررو باز می کنه …

    خواهرم برام چائی می یاره …

    پدرم کنارم می شینه …

    مادرم هم کنارم می شینه …

    تو چشاش نگاه می کنم …

    میگم : تنها شدم

    میگه : تنهات نمی ذاریم…
     

    موضوعات مشابه

  2. سعیدخخخخخ

    سعیدخخخخخ مهمان

    زیبا بود حا ل کردم واقعیت رو
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.