1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان....بُغض آسمان

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آسمان، بغض کرده بود و ستاره ها از نگاه به صورت چروکیده اش شرم داشتند. هیچ صدایی نمی امد و تاریخ محکم گوشهای خود را می فشرد تا صدای آخرین نجوای او را نشنود. آهنگ رفتن به سوی مسجد کرد. برخاست و کمربندش را محکم تر بست. اولین گام را که برداشت، زمین و زمان به التماس افتاد. گویا ذرات هستی را آرزویی جز ماندن او نبود. اول از همه چفت در بود که دست نیاز و التماس به سویش دراز کرد و کمربندش را گرفت. مرد، لحظه ای ایستاد و با خود و او گفت: کمرت را برای مرگ محکم تر ببند.
    ... گره شال را محکم تر گره زد و بر آستانه در ایستاد. مرغان ناخفته، شب که صدا در گلویشان شکسته بود به سویش دویدند، همهمه ای حیاط خانه را برداشت؛ همهمه ای که سوگی بزرگ در پی داشت. مرغان به سویش دویدند و پایین ترین گوشه لباسهایش را به منقار خود گرفتند. لابه ها و التماسها، همهمه ها و زمزمه های مرد در هم تنیده شد و آوایی جان فرسا را نواخت که دل صبورترین سنگهای هستی را لرزاند. آوایی که هنوز به گوش تاریخ نرسیده بود... و این ها همه موسیقی سوگی بود که پیش از واقعه نواخته می شد.
    ... مرد از خانه بیرون شده و با گامهایی استوار به سوی مسجد به راه افتاد. طنین گامهای مطمئن اش همه نفسها را در * حبس کرد. اول از همه نفس دورترین ستاره ها را که از شبِ او و بیداریهایش خاطره داشتند. موسیقی سوگ زیر ضرباهنگ گامهایش حماسی تر شد و قلب تاریخ را بیشتر به تپش انداخت. * فراخ زمین جمع شده بود و دوشیزه شیون ناله های خود را با موسیقی سوگ و ضرباهنگ محکم آن هماهنگ تر نمود.
    ناله هایش سوزناک تر شد. فرشتگان با دست، دهان خود را می فشردند تا صدای شیون شان ارکان عرش را نلرزاند و پایه های آن را فرو نریزد. بغض، راه بر گریه شان بسته بود و سکوت شان بلندترین فریاد شده بود و بیم آن می رفت که نعره همه آزاد شود و زمین و زمان را به هم بدوزد. همگی آرزوی نیستی داشتند تا آن لحظه را شاهد نباشند و فقط خدا بود که می دید و مرد، که هیچ نمی گفت.
    شهر در قیرگون شب بیشتر فرو رفت و دشنه سوگ به انتها رسید. اما همچنان چشم و گوشهایی سنگین در خواب بودند، مرد با حالتی دگرگون راه برگشت را در پیش گرفت، زمین زیر پایش نرم شده بود و کوچه گامهای کشیده و لرزان را بر * خود حس می کرد؛ گامهایی که با هر فرود مایه ای گرم و سرخ را به کام خشک خاک می نشاند مسیر مسجد به انتها رسید و جمله ای همه بغضها را ترکاند؛ بغض گلوهایی را که هرگز با گریه آشنا نبود: «فزت و رب الکعبه»
    ترس وجود یتیمان شهر را فرا گرفت؛ چروک صورت مادران آنان بیشتر نمایان شد و گیسوانشان سپیدتر و سپیدتر و سپیدتر...
    شهر در قیرگون شب بیشتر فرو رفت و دشنه سوگ به انتها رسید. اما همچنان چشم و گوشهایی سنگین در خواب بودند، مرد با حالتی دگرگون راه برگشت را در پیش گرفت، زمین زیر پایش نرم شده بود و کوچه گامهای کشیده و لرزان را بر * خود حس می کرد؛ گامهایی که با هر فرود مایه ای گرم و سرخ را به کام خشک خاک می نشاند. ضرباهنگ سوگ تغییر کرده بود؛ کشیده و موزون؛ شکسته و غمگون؛ آرام و آرام آن گونه که ستاره ها سیر او را دیدند و نسیم بر محاسن خاکستری اش وزید.
    ...به درِ خانه که رسید چراغ گامهایش خاموش شد و نگاهش از فروغ افتاد. در به رویش باز شد و دوشیزه سوگ نوایی دیگر در پرده کرد. دختران و پسران به استقبالش دویدند و مرغان با دیدن او خاطر پرواز را برای همیشه از یاد ستردند. دستهایش را بر آستانه در قرار داد و آرام به داخل چمید. وارد حجره شد و بر بستر غنود که دیگر از آن برنخاست. مرد به خوابی آرام فرو رفت و پس از آن خواب، شهر هرگز خواب خوش ندید. صدای زمزمه های نیایش گون و راز آلود و نیازوش او کابوسی شد در چشمهای خواب زده و خون گرفته شهر؛ شهری که بوف شوم نیرنگ تا همیشه بر دیوار خرابه هایش نشست آن گاه که مرغ حق از خیال شهر پر کشید؛ شهری که پس از آن طعنه ها بازدمی خاکستری شد بر دهانها و فضای شهر را تیره و تار کرد و مردم شهر را یکسره سیاه. مرغ حق از خیال سیاه شهر پر کشید و تا بام بهشت و تا پیشواز مادر یاسها بال گشود.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.