1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه "باور "

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏11 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    "خانوم جان ....خانوم جان. بذار فالت بگیرم. خانوم جان به خدا دروغ نیست.شما وایسا.فالگیر با ایستادن دختر ایستاد. دختر کلافه برگشت. " خیلی خب...بگو سریع باید برم.وبا بد عنقی روی نیمکت نشست. فالگیر با لبخند به کنارش رفت و از توی بقچه قهوه ای زوار در رفته اش گل رزی در آورد. زیر چشمی به دختر نگاه کرد و یکی از گلبرگ های رز قرمز را کند. دختر با بی حوصلگی به مسخره بازی های این فالگیر کنه خیره شده بود. فالگیر دست دختر را بلند کرد و گلبرگ را داخل آن گذاشت و دستش را مشت کرد." خانوم جان چشمات رو ببند. دختر به اجبار چشمانش را بست."خوب ؟ ادامه بده....سریعتر.فالگیر با لبخند به دخترک لجباز و بی حوصله نگاه می کرد. " حالا یه ارزو بکن ...یه رزو از ته ته دلت.می خوام ببینم به مرادت میرسی یا که نه. دختر بر اثر فکر هایی که می کرد لبخند کوچکی به لب آورد. ولی زود لبخندش را جمع کرد .چون می دانست فالگیری همه و همه دروغی بیش نیست. چشمهایش را باز کرد."خب چیه؟ بگو دیگه کار دارم باید برم. فالگیر دستان مشت شده را باز کرد. گلبرگ را برداشت. با خوشحالی به آن خیره شد. سرش را بالا آورد و به دختر بی تفاوت رو به رویش نگاهی انداخت. "خانوم جان اینجا جز درستی و گره باز شده چیزی نیست. نشون میده که زندگی خوبی داری.دختر پوز خند زد. " منو مسخره میکنی؟ همه چیز درست میشه؟زندگی خوب؟ کدوم زندگی خوب؟اصلا خودت به این چیزایی که میگی اعتقاد داری؟ معلومه همش دروغه. بیچاره اونایی که باور میکنن.دختر به حرفش ادامه داد و فالگیر سکوت کرد. تلفن دختر زنگ زد و فاگیر ساکت ماند. دختر به گریه افتاد ، دستانش لرزیدو پشت تلفن نامزدش را صدا زد به صورت خود می کوفت و فاگیر ساکت ماند. دختر رفت. فرار کرد. از انجا دور شد . ادم های خوشحال ، ناراحت، با غصه ،با فکر ، باعجله ، اندوهگین، ارام، با گذشت ، بیرحم و....از انجا گذشتند و فالگیر تنها به یک نقطه خیره ماند. تا اینکه دختر و پسری دست در دست هم به او نزدیک شدند. فالگیر همه چیز را فراموش کرد خوشحال به آنها نگاه کرد. دختر و پسر با فاصله از فالگیر روی همان نیمکت نشستند. دختر به حرف امد"خانوم شما فالگیری؟ "ها دخترم....فال میخوای ؟ بیا جلو .بیا ببینم چی شده. "بله خانوم . اگه ممکنه فال مارو بگیرین و سرنوشتمون رو بگین. و کمی با نگرانی به پسر خیره شد. فالگیر همان کار را تکرار کرد. هم برای پسر ، هم دختر. به گلبرگ ها نگاهی انداخت و با خوشحالی گفت" خانوم اینجا یه چیز مشترک بین این دو گلبرک هست. خیلی کوچکه....خانوم جان خیلی نازه.دختر همان طور که با ذوق به پسر نگاه میکرد گفت" میبینی ؟میبینی ؟ داره میگه ناز ، داره میگه ناز....خدا.... یالا .زود باش زنگ بزن به داداشت . یالا ببین جواب ازمایش اماده شده . پسر با بی اطمینانی گفت" باشه حالا. چرا اینقدر ذوق زده ای؟ اگه ...اگه... " تو زنگ بزن . " باشه .پسر بدون هیچ حرف دیگری به برادرش زنگ زد. بعد از مدتی حرف زدن با عشق به دختر خیره شد. دختر از خوشحالی فریادی کشید و در حالی که اشک شوق می ریخت فالگیر را بغل کرد" ممنونم، ممنونم خانوم. خیلی ازتون ممنونم که این خبر رو شما بهمون دادین.بعد از ان با در اوردن پول زیادی فالگیر را هم خوشحال کرد و فالگیر شاهد رفتن آن دو بود.پسری رد می شد. لباسی قرمز،شلوار جین و موهایی ژل زده داشت. فالگیر به سراغش رفت." پسر جان....اقا...پسرم بیا اینجا تا فالت بگیرم. پسر از هر طرف می رفت فالگیر هم به همان طرف می رفت.پسر که از این کشمکش خسته شده بود به حرف آمد. " مادر جان چه فالی؟ باشه قبول .ولی من هرچی پول بخوام میدما.بعد از آن کمی پول به فالگیر داد و منتظر ماند. فالگیر گلبرگ چهارم را برداشت. ودر دستان پسر گذاشت با این تفاوت که به او نگفت آرزو کن و تنها دست پسر را مشت کرد و بعد از مدتی باز. پسر با نگاهی منتظر به فالگیر پیر خیره شد. " مادر جان ...چی می بینی؟ ها؟ هر * فال من رو می گیره ، می گه اینده ی خیلی خوبی دارم .همین طور نیست؟کنجکاوی توی نگاه پسر بی داد می کرد.چهره ی پیر زن در هم رفت.نه پسر جان....این طور نیست.اخم های پسر در هم کشیده شد." پس چیه؟ فالگیر پس از مکث به حرف آمد."پسرم...من ایجا یه اتفاق بد می بینم. یه اتفاق خیلی بد. و زیر چشمی به پسر نگاهی انداخت. پسر با بدخلقی گفت" هه...بد؟ چون من گفتم همه میگن خوبه تو خواستی یه ذره تغیرش بدی؟ ها؟ من پیش بهترین فالگیر شهر رفتم.پسر به سمت فالگیر خم شد (( تو... اونوقت تو...چرا؟....نمیشه...من اصلا این خرافات رو قبول ندارم.... تو حتما تازه کاری که اینو میگی ....حتی ....حتی...)) پسر برگشت و قدم قدم دور شد. بعد از چند قدم که رفت برگشت و به پیر زن خیره شد. در نگاهش تردید موج می زد. خواست چیزی بگوید که نتوانست. تنها به سختی اب دهانش را قورت داد و با نگاهی ترسیده به راه افتاد . فالگیر بود که با پوز خند به برخورد ماشین با پسری که لباس قرمز پوشیده بود نگاه می کرد. نگاهش را در پارک چرخاند و به طرف خانواده ای نشسته در آن سوی پارک رفت....
    مهسا اسامی
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.