1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

مـــــــردی كه كمک خـواست ...داستان

شروع موضوع توسط arvia در ‏11 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    به گذشته پرمشقت خويش می‏انديشيد،به يادش می‏افتاد كه چه روزهای تلخ‏ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته،روزهايی كه حتی قادر نبود قوت روزانه‏ زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد.با خود فكر می‏كرد كه چگونه يک‏ جمله كوتاه - فقط يک جمله - كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت،به‏ روحش نيرو داد و مسير زندگانيش را عوض كرد،و او و خانواده ‏اش را از فقـر و نكبتی كه گرفتار آن بودند نجات داد.
    او يكی از صحابه رسول اكرم بود.فقر و تنگدستی براو چيره شده بود.در يک روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده،با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود،و وضع خود را برای رسول اكرم شرح دهد،و از آن حضرت استمداد مالی كند.
    با همين نيت رفت،ولی قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان حضرت رسول اكرم(ص)به گوشش خورد:"هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمک می‏ كنيم،ولی اگر كسی بی‏نيازی بورزد و دست حاجت پيش مخلوقی دراز نكند،خداوند او را بی‏ نياز می‏ كند".آن روز چيزی نگفت،و به خانه‏ خويش برگشت.

    باز با هيولای مهيب فقر كه همچنان بر خانه ‏اش
    مـــــــردی كه كمک خـواست
    سايه افكنده‏ بود روبرو شد،ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس حضرت رسول اكرم(ص)حاضر شد،آن روز هم همان جمله را ازحضرت رسول اكرم(ص) شنيد:"هركس از ما كمكی‏ بخواهد ما به او كمک می‏ كنيم،ولی اگر كسی بی نيازی بـورزد خداوند او را بی‏نياز می‏ كند".اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد،به خانه‏ خويش برگشت.و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتـوان می‏ديد،برای سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت،باز هم لبهای حضرت رسول اكرم(ص) به حركت آمد،و با همان آهنگ - كه به دل قوت و به روح اطمينان‏ می ‏بخشيد - همان جمله را تكرار كرد.

    اين بار كه آن جمله را شنيد،اطمينان بيشتری در قلب خود احساس كرد.حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است.وقتی كه خارج‏ شد با قدم های مطمئن تری راه می‏رفت.
    با خود فكر می‏كرد كه ديگر هرگز به‏ دنبال كمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت.به خدا تكيه می‏ كنم و از نيـرو و استعدادی كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده می‏ كنم ،و از او می‏ خواهم كه مرا در كاری كه پيش می‏ گيرم موفق گرداند و مـرا بی نياز سازد.

    با خودش فكر كرد كه از من چه كاری ساخته است؟ به نظرش رسيد عجالتاً اين قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمی جمع كند و بياورد و بفروشد.رفت و تيشه‏ ای عاريه كرد و به صحرا رفت،هيزمی جمع كرد و فروخت.لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد.روزهای ديگر به اينكار ادامه‏ داد،تا تدريجا توانست از همين پول برای خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد.باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلامانی شد.

    روزی رسول اكرم به او رسيد و تبسم كنان فرمود:"نگفتم،هركس از ما كمكی بخواهد ما به او كمک می‏دهيم،ولی اگر بی‏ نيازی بـورزد خداوند او را بی‏ نياز می‏ كند"
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.