1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان كچل و قاضي ..

شروع موضوع توسط arvia در ‏12 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در زمان قديم رسم نبود زن ها از خانه بيرون بروند چون اگر زني از خانه بيرون مي رفت آن زن را بي حيا و بي عفت مي دانستند و هر كس كه به راه دور سفر مي كرد زن و دخترش را به يك مرد امين و امانت دار يا قاضي محل مي سپرد بخصوص كساني كه مي خواستند به مكه بروند زن و بچه شان را به قاضي مي سپردند و از او خط ميگرفتند بعد به مكه ميرفتند.

    در زمان قديم يك نفر بازرگان تازه زن عقد كرده بود. در آن موقع هم رسم بود هر دختري را كه عقد مي كردند هفت سال نامزد مي نشست. ازرگان مي خواست به مكه برود نه مي خواست زن خودش را طلاق بدهد نه مي توانست او را تنها بگذارد البته اينقدر آن زن خوشگل و وجيه بود كه حد و وصف نداشت مثل اينكه خداوند تمام حسن و جواني را به او داده بود. بازرگان هم زنش را دوست مي داشت به او گفت:«من فردا ترا پيش قاضي شهر ميبرم و به دست او مي سپرم تا از مكه برگردم.» زن بازرگان گفت: «اي شوهر تو خرج يكسال مرا آماده كن و يك اتاق بمن بده من اصلاً از خانه بيرون نميروم در همان اتاق به عبادت مشغول مي شوم تا تو برگردي»

    بازرگان گفت: «خيلي خوب» فرداي آن روز تمام خرج يكسال زنش را فراهم كرد نزد قاضي شهر رفت به او گفت:«اي قاضي، من مي خواهم به مكه بروم. به هيچكس جز تو اطمينان ندارم چون تو امانت داري و همه ترا مي شناسند و نزد تو همه چيز خودشان را به امانت مي گذارند. من هم آمده ام زن و زندگي خودم را به تو بسپارم تا از مكه برگردم.» قاضي گفت:«اي بازرگان عيبي ندارد خوب بياور من زن ترا مثل زن و فرزندان خودم مواظبت ميكنم تا تو برگردي»

    بازرگان به حرف هاي قاضي اطمينان كرد گفت:«اي قاضي، زنم حاضر است با خرج يكسال توي يك اتاق بماند تا موقعي كه من برگردم» قاضي گفت:«خوب باشد» و فوري يك اتاق را خالي كرد و بازرگان زنش را با خرج يكسال به خانه قاضي برد و توي همان اتاق كه قاضي خالي كرده بود گذاشت بعد رفت پيش قاضي گفت:«حالا زنم را به تو مي سپارم تو يك خط بمن بده» قاضي يك خط به او داد و روي كاغذ نوشت كه در فلان تاريخ در فلان اتاق زن بازرگان را به امانت قبول كردم تا بازرگان برگردد و آنرا مهر زد و امضاء كرد به بازرگان داد. بازرگان خداحافظي كرد و رفت. چند ماهي گذشت، زن از اطاقش بيرون نيامد.

    شب و روز به عبادت مشغول بود تا يك روز قاضي با خودش گفت:«شايد اين زن مرده باشد آخر بروم توي اتاقش ببينم او چه ميكند.» يك روز در حالي كه زن بازرگان در حال عبادت بود قاضي ناگهان وارد اتاق او شد همينكه چشمش به او افتاد ديد به جاي يك زن يك تكه ماه است كه اتاق را روشن كرده، يك دل نه صد دل عاشق او شد ديگر از اتاق بيرون نرفت. هر چه قاضي به او نزديك ميشد او كنار ميرفت.

    قاضي به او گفت:«تو بايد زن من بشوي» زن گفت:«من قسم خورده ام به شوهرم خيانت نكنم. من جز او هيچكس را زنده نميدانم» قاضي گفت:«اين حرفها به كله ام نميرود. تو بايد با من باش» زن گفت:«اين كار غيرممكن است» قاضي گفت:«من اينقدر ترا شكنجه مي دهم تا حاضر بشوي» زن گفت:«هر كاري دلت مي خواهد بكن. هربلائي سرم بياوري من اينكار را نميكنم. من از هيچكس نمي ترسم فقط از خداي خودم مي ترسم» قاضي هر چه فوت و فن زد آخر نتوانست او را راضي كند. يك هفته، دو هفته، سه هفته گذشت ديد چاره اي نيست. يك شلاق برداشت تا مي توانست زن را زد باز هم او حاضر نشد.

    قاضي كه توي خانه اش زيرزميني براي مجازات مردم خلافكار داشت روي آن زيرزمين را طوري درست كرده بود كه اصلاً هيچكس آنجا را نمي ديد. يك دريچه آهني آنجا گذاشته بود و هميشه روي آن مي نشست. هر كس هم هر كاري داشت همانجا پيش قاضي ميرفت. خلاصه يكروز كه اهل خانه نبودند فقط يك بچه كوچك سه چهار ساله توي خانه بود قاضي با خودش گفت:«اين بچه چيزي سرش نمي شود» وارد اتاق زن بازرگان شد او را برد توي زيرزمين زنداني كرد. هيچكس هم نميدانست در آن زيرزمين چه كسي است.

    ولي قاضي هر دو روز در ميان يك تكه نان براي او ميبرد. زن بازرگان همه زجر و شكنجه هاي قاضي را تحمل مي كرد و از ياد و ذكر خداوند يك لحظه غافل نبود. هميشه توي آن زيرزمين به عبادت مي پرداخت. قاضي با زن بازرگان در كشمكش بود كه يك نفر فاحشه مرد. براي قاضي خبر آوردند كه فلان زن فاحشه مرده. در اينجا براي قاضي راه باز شد فوري يك قباله بزرگ نوشت. زن فلان بازرگان كه او را در فلان روز به من سپرده بودند مرده است. بعد قباله را پيش مردم برد و از همه كس امضاء و مهر گرفت.

    پس از هفت هشت ماه بازرگان از سفر مكه برگشت. پس از سه روز رفت پهلوي قاضي خط خودش را نشان داد گفت:«آقاي قاضي من آمده ام دنبال زنم. اين هم خطي است كه بمن داده بودي» قاضي فوري رفت همان قباله را كه از مردم مهر و امضاء گرفته بود آورد گفت:«اي بازرگان به تو تسليت ميگويم زن تو مرده است. اگر حرف مرا دروغ ميداني اين هم مهر و امضاء برو از مردم سؤال بكن.» بازرگان ناراحت شد رفت از اين و آن پرسيد مردم همه گفتند:«بله زن تو مرده است» بازرگان نمي توانست باور كند طاقت نياورد رفت پيش شاه شكايت كرد.

    پادشاه قاضي را به حضور خواست از او پرسيد «زن بازرگان كه به امانت پيش تو بود چه شد؟» قاضي قباله را بيرون آورد به شاه نشان داد گفت:«اي پادشاه اين هم مهر و امضاء، زنش مرده است» پادشاه گفت:«خوب اين همه امضاء كه ساختگي نميشود، قاضي هم كه دروغ نميگويد او مرده است.» بازرگان چاره اي نداشت روي دلش سنگ گذاشت حرفي نزد. ناگفته نگذارم پادشاهان قديم شبگرد بودند يعني شب ها لباس مبدل و كهنه مي پوشيدند ميان مردم ميرفتند و هيچكس آنها را نمي شناخت. apersianbook.net_Attach_SMMPBPages_ArticleMan_500_c2b9aa9e8a25b94a076f776b30fcf96d.jpg
    در همان موقع كه همه جا مي گفتند زن فلان بازرگان كه پيش فلان قاضي به امانت بود مرده است پادشاه در يكي از شب ها به يكي از قمارخانه ها رفت البته هيچكس او را نمي شناخت دم در قمارخانه ايستاد و مردم او را نمي شناختند فكر مي كردند يكنفر راهگذر است به او گفتند«برادر چرا دم در هستي بيا تو بنشين ما را نگاه كن.»

    قماربازها بازي كردند، خسته شدند بعد اين يكي به آن يكي نگاه كرد آن يكي به آن يكي. يكي گفت:«فلان بازي را بكنيم» يكي گفت:«بهمان بازي را بكنيم» يكي گفت:«بيسار بازي را بكنيم.» كچلي ميان آنها بود گفت:«بيائيد قاب بازي كنيم.»

    همه قبول كردند يكي از دوستان كچل شاه شد در آن موقع كچل به شوخي به دوستش گفت:«نكند پادشاهي تو هم مثل آن پادشاهي باشد كه امضاء و مهر قلابي قاضي را باور كرد.» پادشاه وقتي حرف كچل را شنيد با خودش گفت:«آيا او راست ميگويد؟ قاضي مهر و امضاء قلابي پيش من آورد؟ مگر زن بازرگان نمرده؟» فرداي آن روز پادشاه به تخت نشست. به غلامان دستور داد فلان كچل را پيش من بياوريد. غلامان رفتند كچل را پيش پادشاه بردند. پادشاه از كچل سؤال كرد:«ديشب در فلان قهوه خانه در حالي كه دوستان تو قاب بازي ميكردند چرا گفتي نكند پادشاهي تو هم مثل آن پادشاهي باشد كه امضاء و مهرهاي قلابي قاضي را باور كرد؟»

    كچل گفت:«بگويم نگويم دل به دريا بزنم؟» توي فكر بود كه پادشاه گفت:«چرا جواب نميدهي؟» كچل گفت:«اي پادشاه، اي قبله عالم، اي سرور من، اگر من يك حرف بزنم شما فرمان نميدهيد كه مرا به دار بزنند؟» پادشاه گفت:«نه، چرا بايد چنين فرماني بدهم؟» كچل گفت:«پادشاها يك چيز از تو ميخواهم» پادشاه گفت:«چه مي خواهي؟ هر چه هست بگو تا به تو بدهم.»

    كچل گفت:«اي پادشاه از تو خواهش ميكنم فقط يك روز تاج شاهي خودت را بر سر من بگذاري تا آنچه را كه ميدانم به تو و مردم نشان بدهم» پادشاه قبول كرد همان ساعت وزير وزراي خود را آورد گفت:«براي يك روز تاج پادشاهي خودم را سر كچل ميگذارم تا آنچه را ميداند به ما نشان بدهد و حقيقت را روشن كند» همه حاضر شدند گفتند:«بگذار يك روز هم كچل پادشاه بشود ببينيم چه ميكند؟» بعد پادشاه تاج شاهي را با دست خودش بر سر كچل گذاشت.

    كچل هم نامردي نكرد بدون رودربايسي دستور داد قاضي شهر و كساني كه آن قباله را امضاء و مهر كرده بودند و همان مرد بازرگان كه زنش را كه ناحق قباله را مهر و امضاء كرده بودند آوردند. كچل از قاضي جداگانه سؤال كرد:«آيا فلان بازرگان كه در فلان روز به مكه ميرفت زن خودش را به تو سپرده بود؟» قاضي گفت:«بله، بمن سپرده بود.» كچل پرسيد:«آيا خط دادي يا نه؟» قاضي گفت:«بله» كچل پرسيد:«خوب زنش چه شد؟» قاضي فوري قباله را بيرون آورد گفت:«اين قباله را همه مردم امضاء و مهر كرده اند كه زن بازرگان مرده است.»

    كچل گفت:«اگر من زن بازرگان را پيدا كنم و او نمرده باشد با تو چه بكنم؟» قاضي گفت:«مرا به دار آويزان كنيد يا بكشيد» كچل گفت:«خيلي خوب بعد فردا گله نكني» قاضي گفت:«نمي كنم» بعد كچل حكم كرد تمام كساني كه قباله را مهر و امضاء كرده بودند در يك جا زنداني بشوند بعد بازرگان را جداگانه در اتاق ديگر برد از او پرسيد:«آيا آن خط قاضي را داري؟ آن خطي را كه ازش گرفتي داري؟» بازرگان گفت:«بله» فوري خط را بيرون آورد به كچل داد. كچل، پادشاه و بازرگان و چند تا از غلامان را برداشت رفت منزل قاضي تمام اهل خانه قاضي را جمع كرد و از يكي يكي آنها پرسيد:«زن بازرگان كجاست؟»

    همه گفتند:«ما خبر نداريم اصلاً زن بازرگان را نديديم.» كچل تمام اهل خانه را بيرون كرد بعد رفت همان بچه كوچك را كه آن روز در خانه بود آورد از او پرسيد:«بچه جان! قاضي، زن بازرگان را كجا برد؟» بچه جواب نداد. كچل او را ناز و نوازش كرد و مقداري چره و پره و تنقل به او داد دوباره از او سؤال كرد:«بچه جان حالا بگو ببينم زن بازرگان كجاست؟» بچه گفت:«بيائيد به شما نشان بدهم» كچل با شاه و بازرگان و غلامان رفتند توي همان اتاق بچه فوري پوستي را كه قاضي روي آن مي نشست برداشت و دريچه زيرزمين را باز كرد. كچل زن بازرگان را از زيرزمين بيرون آورد ديد بيچاره زن از بس رنج و عذاب قاضي را تحمل كرده پوست و استخوان شده.

    بعد زن بازرگان را با خودشان به قصر بردند. كچل تمام قضيه را از زن بازرگان سؤال كرد. زن هم رك و راست هرچه قاضي به سرش آورده بود گفت.

    آنوقت كچل، تمام كساني را كه مهر و امضاشان پاي قباله بود آورد و از آنها پرسيد«چرا به ناحق قباله را امضاء كرديد؟ آيا شما ديديد زن بازرگان مرده بود؟» همه آنها قسم خوردند گفتند:«ما نمي دانستيم زن بازرگان مرده است يا نه» كچل گفت:«پس چرا امضاء كرديد؟» آنها گفتند:«ما تقصير نداريم قاضي ما را مجبوركرد.» بعد كچل زن بازرگان را نزد قاضي برد گفت:«اين زن بازرگان حالا چه ميگوئي؟»

    قاضي سرش را پايين انداخت. كچل دستور داد قاضي را بر سر چهارراه بدار آويزان كردند. بعد هم تمام كساني را كه به ناحق پاي قباله را امضاء و مهر كرده بودند و ناحق شهادت داده بودند به زندان كرد.

    بعد تاج شاهي را با دو دست ادب دوباره به سر شاه گذاشت. گفت:«ديگر هيچ چيز نمي خواهم چون آن زن بي گناه را نجات داده ام» پادشاه تعجب كرد و هزاران آفرين به او گفت و از همان ساعت كچل را

    وزير خود كرد و به او گفت:«بعد از من پادشاهي من به تو ميرسد چون تو خيلي عاقل و باهوش هستي.!!!»
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.