1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

همنشینی داود پیامبر با هیزم ‏فروش..

شروع موضوع توسط arvia در ‏12 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    چهار ستون باریک و چند تیرچه چوبی، تمام استخوان‏بندی خانه‏اش بود . داود دور کلبه را دور زد و از بیرون صدا زد: یا الله! کسی در این کلبه نیست؟ پیرزن که متوجه وجود چند غریبه در بیرون خانه شده بود جواب داد: با چه کسی کار دارید؟ داود گفت: با متی کار دارم . آیا خانه او همین جاست؟ پیرزن گفت: بله خانه‏اش اینجاست، اما رفته بازار میان هیزم فروشان . به آنجا بروید . داود بار دیگر کلبه را ورانداز کرد . سلیمان تکه چوبی که در دست داشت‏بر زمین انداخت و به دنبال پدر به راه افتاد . داود با خود اندیشید: عجبا! چه همنشینی خواهد بود متی؟
    به بازار رسید . سراغ هیزم‏فروشان را گرفت . گوشه‏ای از یک میدان نسبتا بزرگ، در وسط بازار چند سکویی بود که جایگاه هیزم‏فروشان بود . از مردی که ایستاده بود سراغ متی را گرفتند . او گفت: به بیابان رفته است . کمی صبر کنید می‏آید . داود بر سکویی نشست . به مردم نگاهی انداخت . هر یک مشغول کاری بودند . داود به فکر فرو رفت . از میان همه این‏ها و همه مردان گذشته و آینده تاریخ، خداوند متی را برای همنشینی داود برگزیده بود . پیرمردی از انتهای بازار نمایان شد . زیر بار هیزم خم شده بود . چهره‏اش مشخص نبود . موهای سفید و بلندش خبر از پیری او می‏داد . داود برخاست و شتابان به طرف پیرمرد حرکت کرد و سلیمان نیز که از دعای پدر در مورد همنشینش در بهشت و فرموده خدا آگاه بود، به دنبال پدر حرکت کرد . داود به متی رسید . سلامی کرد و بار هیزم را از دوش پیرمرد بر دوش خود گذاشت . پیرمرد کمر راست کرد . نگاهی انداخت و گفت: تا این‏جا خودم آورده‏ام، اجازه بدهید خودم هم تمامش کنم . داود گفت: پدر! ما را هم در ثواب خود شریک کن . متی خندید . به سکوها رسیدند . داود بار هیزم را بر زمین گذاشت . متی گفت: الحمدلله که روزی امروزمان را هم خداوند بر ما مرحمت کرد، و فریاد زد: چه کسی هیزم پاکیزه و حلال را به درهمی چند از مالی حلال و پاکیزه می‏خرد؟ چند نفر قیمت‏هایی متفاوت و کم و زیاد گفتند . نهایتا هیزم به 12 درهم به همان مردی که داود از او در مورد متی سؤال کرده بود فروخته شد . داود خود را معرفی کرد . پیرمرد شانه‏های داود و پیشانی سلیمان را بوسید . او به داود و زبورش ایمان داشت . هرچند تا آن روز داود را ندیده بود، اما دورادور توسط پیامبر شهرشان از داود چیزهایی شنیده بود و از زبورش آیاتی را حفظ بود . داود و سلیمان را به منزلش دعوت کرد . میان راه با 12 درهم مقداری گندم خرید . به خانه رسیدند . زیر درخت‏بیرون خانه، متی زیلویی انداخت و داود و سلیمان را دعوت به نشستن کرد و خود مشغول آسیاب گندم‏ها و نان پختن شد و همزمان مشغول صحبت‏شدند . متی از یونس پسرش تعریف کرد که به خاطر ابلاغ رسالتش مدتی آنان را تنها گذاشته و به شهری دیگر رفته است . و داود از زبورش برای متی خواند . نان‏ها که آماده شد، سه قرص از نان‏ها را بر سر سفره گذاشت و خود نشست . لقمه‏ای برداشت . گفت: بسم الله . بر آن نمک پاشید و در دهان گذاشت و چون لقمه را فرو برد گفت: الحمدلله و این کار را تکرار کرد . سپس آب برداشت و گفت: بسم الله و نوشید و گفت: الحمدلله . سپس گفت: پروردگارا چه کسی را همچون من نعمت‏بخشیده‏ای و لطف نموده‏ای . چشم و گوش و بدنم را سالم فرمودی و مرا قدرت دادی که بسوی درختی که خود نکاشته‏ام و بر نگهداری‏اش اهتمام نداشته بروم و رزق و روزی‏ام از آن چشاندنی و مشتری را به سویم کشاندی . پس با بهای آن، غذایی خریدم که خود آن را کشت نکرده بودم و آتش را رام من ساختی، تا غذایم را پختم و اشتهایم را برانگیختی تا آن را بخورم و بر طاعتت قوت گیرم . پس حمد و ستایش تراست . قطره اشکی بر گوشه چشم متی نشست . داود گفت: پسرم برخیز تا بازگردیم . حقیقتا من تاکنون بنده‏ای شکرگزارتر از متی ندیده بودم .
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.