1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

زندگینامه حمید مصدق

شروع موضوع توسط arvia در ‏13 آگوست 2013 در انجمن زندگينامه شعرا و بزرگان ادب

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    حمید مصدق شاعر معاصر ، در دهم بهمن ماه سال ‌۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستان‌های پیرامون اصفهان ، به دنیا آمد . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند و در سال ‌۱۳۳۹ به تهران آمد و پس از فارغ‌التحصیل شدن در رشته‌ی بازرگانی از مؤسسه‌ی علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران ، در مؤسسه‌ی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد . وی از سال ‌۱۳۴۲ مجددا به ادامه‌ی تحصیل پرداخت و موفق به دریافت لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق لیسانس اقتصاد شد . مصدق در سال ‌۱۳۴۸ به عنوان استادیار در مدرسه‌های عالی کرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ایران به کار مشغول شد . او از سال ‌۱۳۵۱، پس از دریافت فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی ، به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و در کنار آن از سال ‌۱۳۵۷ به کار وکالت روی آورد . حمید مصدق ، عضو هیات علمی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی ، وکیل درجه یک دادگستری عضو کانون وکلا و سردبیر نشریه‌ی کانون بود . این شاعر معاصر ، در هفتم آذرماه ‌۱۳۷۷ در اثر سکته‌ی قلبی در تهران درگذشت .


    قصیده آبی ، خاکستری ، سیاه


    در شبان غم تنهايي خويش،

    عابد چشم سخنگوي توام .

    من در اين تاريكي،

    من در اين تيره شب جانفرسا،

    زائر ظلمت گيسوي توام .



    شكن گيسوي تو،

    موج درياي خيال .

    كاش با زورق انديشه شبي،

    از شط گيسوي مواج تو، من

    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

    كاش بر اين شط مواج سياه،

    همه عمر سفر مي كردم .

    *****

    ...

    واي، باران؛

    باران؛

    شيشه پنجره را باران شست .

    از اهل دل من اما،

    - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟



    آسمان سربي رنگ،

    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

    مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

    واي، باران،

    باران،

    پر مرغان نگاهم را شست .

    *****

    خواب روياي فراموشيهاست !

    خواب را دريابم،

    كه در آن دولت خواموشيهاست .

    من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،



    و ندايي كه به من ميگويد :

    « گر چه شب تاريك است

    « دل قوي دار،

    سحر نزديك است



    دل من، در دل شب،

    خواب پروانه شدن مي بيند .

    مهر در صبحدمان داس به دست

    آسمانها آبي،

    - پر مرغان صداقت آبي ست -

    ديده در آينه صبح تو را مي بيند .



    از گريبان تو صبح صادق،

    مي گشايد پرو بال .

    تو گل سرخ مني

    تو گل ياسمني

    تو چنان شبنم پاك سحري ؟

    - نه؟

    از آن پاكتري .

    تو بهاري ؟

    - نه،

    - بهاران از توست .

    از تو مي گيرد وام،

    هر بهار اينهمه زيبايي را .



    هوس باغ و بهارانم نيست

    اي بهين باغ و بهارانم تو !

    *****

    ...

    در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

    كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

    باز كن پنجره را !



    تو اگر باز كني پنجره را،

    من نشان خواهم داد ،

    به تو زيبايي را .

    بگذر از زيور و آراستگي

    من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

    كه در آن شوكت پيراستگي

    چه صفايي دارد

    آري از سادگيش،

    چون تراويدن مهتاب به شب

    مهر از آن مي بارد .



    باز كن پنجره را

    من تو را خواهم برد؛

    به عروسي عروسكهاي

    كودك خواهر خويش؛

    كه در آن مجلس جشن

    صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

    صحبت از سادگي و كودكي است .

    چهره اي نيست عبوس .

    كودك خواهر من،

    امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

    شوكتي مي بخشد .

    كودك خواهر من نام تو را مي داند

    نام تو را ميخواند !

    - گل قاصد آيا

    با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -



    باز كن پنجره را

    من تو را خواهم برد

    به سر رود خروشان حيات،

    آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

    بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

    باز كن پنجره را ! -

    - صبح دميد ! .

    *****

    ...

    گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

    يادگاران تواند .

    رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

    در تمام در و دشت

    سوكواران تواند .

    در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

    رفته اي اينك، اما آيا

    باز بر مي گردي ؟

    چه تمناي محالي دارم

    خنده ام مي گيرد !

    *****

    ...

    و چه روياهايي !

    كه تبه گشت و گذشت .

    و چه پيوند صميميتها،

    كه به آساني يك رشته گسست .

    چه اميدي، چه اميد ؟

    چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .



    دل من مي سوزد،

    كه قناريها را پر بستند .

    كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

    و كبوترها را

    - آه، كبوترها را ...

    و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

    *****

    در ميان من و تو فاصله هاست .

    گاه مي انديشم ،

    - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !



    تو توانايي بخشش داري .

    دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

    - كه مرا،

    زندگاني بخشد .

    چشمهاي تو به من مي بخشد

    شور عشق و مستي

    و تو چون مصرع شعري زيبا،

    سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

    *****

    ...

    من به بي ساماني،

    باد را مي مانم .

    من به سرگرداني،

    ابر را مي مانم.



    من به آراستگي خنديدم .

    من ژوليده به آراستگي خنديدم .

    - سنگ طفلي، اما،

    خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

    قصه بي سر و ساماني من،

    باد با برگ درختان مي گفت .

    باد با من مي گفت :

    « چه تهي دستي، مَرد!

    ابرباورميكرد.

    *****

    من در آيينه رخ خود ديدم

    وبه تو حق دادم.

    آه مي بينم، مي بينم

    تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

    من به اندازه زيبايي تو غمگينم

    *****

    ...

    بي تو در مي يابم،

    چون چناران كهن

    از درون تلخي واريزم را.

    كاهش جان من اين شعر من است .

    آرزو مي كردم،

    كه تو خواننده شعرم باشي .

    - راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

    نه، دريغا، هرگز،

    باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

    - كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

    *****

    ...

    گاه مي انديشم،

    خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

    آن زمان كه خبر مرگ مرا

    از كسي مي شنوي، روي تو را

    كاشكي مي ديدم .



    شانه بالا زدنت را،

    - بي قيد -

    و تكان دادن دستت كه،

    - مهم نيست زياد -

    و تكان دادن سر را كه،

    - عجيب ! عاقبت مرد ؟

    - افسوس !

    - كاشكي مي ديدم !



    من به خود مي گويم :

    « چه كسي باور كرد

    « جنگل جان مرا

    « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

    *****

    ...

    با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

    با تو اكنون چه فراموشيهاست .



    چه كسي مي خواهد

    من و تو ما نشويم

    خانه اش ويران باد !



    من اگر ما نشوم، تنهايم

    تو اگر ما نشوي،

    - خويشتني

    از كجا كه من و تو

    شور يكپارچگي را در شرق

    باز بر پا نكنيم



    از كجا كه من و تو

    مشت رسوايان را وا نكنيم .



    من اگر برخيزم

    تو اگر برخيزي

    همه بر مي خيزند



    من اگر بنشينم

    تو اگر بنشيني

    چه كسي برخيزد ؟

    چه كسي با دشمن بستيزد ؟

    چه كسي

    پنجه در پنجه هر دشمن دون

    - آويزد

    *****

    دشتها نام تو را مي گويند .

    كوهها شعر مرا مي خوانند .



    كوه بايد شد و ماند،

    رود بايد شد و رفت،

    دشت بايد شد و خواند .



    در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

    در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

    در من اين شعله عصيان نياز،

    در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟



    حرف را بايد زد !

    درد را بايد گفت !

    سخن از مهر من و جور تو نيست .

    سخن از

    متلاشي شدن دوستي است ،

    و عبث بودن پندار سرور آور مهر

    ...

    *****

    سينه ام آينه اي ست،

    با غباري از غم .

    تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

    ...

    من چه مي گويم،آه ...

    با تو اكنون چه فراموشيها؛

    با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .



    تو مپندار كه خاموشي من،

    هست برهان فراموشي من .



    من اگر برخيزم

    تو اگر برخيزي

    همه برمي خيزند



    ****************************

    درآمد


    تو به من خنديدي

    و نمي دانستي

    من به چه دلهره از باغچه همسايه

    سيب را دزديدم



    باغبان از پي من تند دويد

    سيب را دست تو ديد

    غضب آلوده به من كرد نگاه



    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

    و تو رفتي و هنوز،

    سالها هست كه در گوش من آرام،

    آرام

    خش خش گام تو تكرار كنان،

    ميدهد آزارم



    و من انديشه كنان

    غرق اين پندارم

    كه چرا،

    - خانه كوچك ما

    سيب نداشت .


    **********************
    درفش کاویان 1


    زماني دور

    در ايرانشهر

    همه در بيم

    نفس در تنگناي سينه ها محبوس

    همه خاموش



    و هر فرياد در زنجير

    و پاي آرزو در بند

    هزاران آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش

    فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش



    و باد سرد

    - چونان كولي ولگرد

    به هر خانه، به هر كاشانه سر مي كرد

    و با خشمي خروشان

    شعله روشنگر انديشه را

    - مي كشت

    شب تاريك را تاريكتر مي كرد .

    ...

    ***

    ...

    در آن دوران

    در ايرانشهر

    همه روزش چو شبها تار

    همه شبها ز غم سرشار



    نه در روزش اميدي بود

    نه شامش را سحر گاه سپيدي بود

    نه يك دل در تمام شهر شادان بود



    خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير

    مدام از مغز سرهاي جوانان

    - اين جوانمردان - ايران بود



    - جوانان را به سر شوري ست توفانزا

    - اميد زندگي در دل

    - ز بند بيدگي بيزار

    و اين را آژدهاك پير مي دانست

    از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود.

    ...


    درفش کاویان 2


    لب هر در

    به روي كوچه ها آهسته وا مي شد

    و از دهليز قلب خانه ها با خوف

    سراپا واژه انسان رها مي شد



    هزاران سايه كمرنگ

    - در يك كوچه با هم آشنا مي شد

    طنين مي شد



    - صدا مي شد

    صداي بي صدايي بود و

    - فرمان اهورايي

    ...

    ***

    ...

    بپا خيزيد !

    كف دستانتان را قبضه شمشير مي بايد

    كماندارانتان را دركمانها تير مي بايد



    شما را اين زمان بايد

    دلي آگاه

    همه با همدگر همراه

    نترسيدن ز جان خويش

    روان گشتن به رزم دشمن بد كيش

    نهادن رو به سوي اين دژ ديوان جان آزار

    شكستن شيشه نيرنگ

    بريدن رشته تزوير

    دريدن پرده پندار



    اگر مردانه روي آريد و برداريد

    - از روي زمين از دشمنان آثار

    شود بي شك

    تن و جانتان ز بند بند گي آزاد

    - دلها شاد



    تن از سستي رها سازيد

    روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازيد

    از آن ماست پيروزي

    ...

    ***

    ...

    خداي عهد وپيمان ميترا،

    - پشت و پناهم باش !

    بر اين عهد و بر اين ميثاق

    گواهي باش

    در اين تاريك پر خوف و خطر

    - خورشيد را هم باش !

    خداي عهد و پيمان، ميترا،

    - دير است، اما زود

    مگر سازيم بنياد ستم نابود



    به نيروي خرد از جاي برخيزيم

    و با ديو ستم آن سان در آويزيم

    - و بستيزيم

    كه تا از بن

    بناي آژدهاكي را بر اندازيم

    به دست دوستان از پيكر دشمن

    - سر اندازيم

    و طرحي نو در اندازيم

    ...

    ***

    ...

    در آن شب از دل و از جان

    به فرمان سپهسالار كاوه مردم ايران

    ز دل راندند

    نفاق و بندگي و خسته جاني را

    و بنشاندند

    صفا و صلح و عيش و شادماني را

    نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

    درفش كاوياني را
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.