1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

زندگی میرزا عبدالقادر پاوه ای - شاعر بزرگ

شروع موضوع توسط arvia در ‏15 آگوست 2013 در انجمن زندگينامه شعرا و بزرگان ادب

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در سپیده دم خنک یکی از روزهای پاییزی سال۱۲۶۶ ه-ق در کلبه ی تابستانی محقری که در سایه ی درختان زیبای میوه چون کودک خواب آلوده ای به کاخ مستکبران دهن کجی میکرد،در دامن مادری زحمتکشکودکی چشم به دنیا گشود.
    گریه های اولیه او از روح بلندش خبر میداد.ناآرامی او خواب از دیدگان همه گرفته بود.
    کودک با زبان بی زبانی می گفت که روزی به تنهایی با تمامی ستمگران و کل ستم،خواهد جنگید و با سلاح زبان بر همه خواهم تاخت.د شب هفتم تولدش زیر نور پاک مهتاب،جمعی گرد آمده، او را"عبدالقادر"نام کردند

    و اولین مرهم راستین را بر زخم روان او نهادند که "الله اکبر-الله اکبر-الله اکبر-الله اکبر- اشهدان لااله الاالله- اشهدان لااله الاالله- اشهد ان محمد رسول الله- اشهد ان محمد رسول الله-حی علی الصلاه- حی علی الصلاه- حی علی الفلاح- حی علی الفلاح- الله اکبر-الله اکبر-لااله الا الله".و به این ترتیب آن چیزی را که می خواست به او دادند. آرام گرفت و از آن پس آرامش کسی را بر هم نزد.جز بگاه گرسنگی نمی گریست.

    دریافته بود که خدا یکی است.تنها اوست که شایسته ی پرستش است و اوست که می تواند پناهگاه مطمئن باشد - پس به او پناه برد-... پدرش کدخدامحمد پسر کدخداجعفر از معتمدین شهر پاوه،کودک هفت ساله اش را به مکتب سپرد - در مکتب به شیوه ی سنتی قبل از هر درسی قرآن تدریس می شد.بنابراین قادر به تعلیمقرآن پرداخت- استعداد زیاد و اشتیاق فراوانش به یادگیری سبب شد تا در زمان کمی روخوانی قرآن را فراگیرد و همین وضع هم وضعیت او را به خطر انداخت زیرا افکار خرافی آن روزها براین عقیده ی نادرست استوار بود که چنین کودکانی سرانجام دیوانه خواهند شد و به اصطلاح عوام علم آنها را خواهد سوزاند و مجنون خواهد کرد.

    و به همین دلیل پدرش زیر فشار افکار عمومی و فامیل مجبور شد عبدالقادر را از مکتب فراخوانده، او را از تحصیل منع نماید، اما قادر بیشتر اوقات مخفیانه به مکتب می رفت تا اینکه پدرش فهمید .قسم خوردن پدر درمورد استفاده نکردن از قلم و دوات مشکل دیگری بر گرفتاری های او افزود - اما مگر می توان عاشق را از دیدار معشوق منع کرد؟ عبدالقادر هم عاشق علم بود و هیچ قدرتی قادر نبود تا او را از رسیدن به آن باز دارد.مدتی سرگردان بود ساعتهای متمادی در دریای اندیشه و تفکر غرق بود تا اینکه سرانجام به نتیجه ای شگفت انگیز رسید.

    بهار دامان و آرزوهای آخرش را برمی چید و دامن کشان می خرامید که طبیعت مهربان دست کمک به سوی او دراز کرد مناظر زیبای کوه و صحرا وباغ و راغ و سبزه و چمن و گل و... هورامان او را در رسیدن به هدف خود یاری می کرد و... بالاخره کاسه ی چوبی گردو را دوات،آب شاه توت را مرکب و چوب تاک (مو)را قلم و گوشه ی پایینی باغ را که کمتر کسی از آنجا می گذشت به عنوان مکتب برمی- گزیند.
    هر روز چند سطر یا چند صفحه از کتاب گلستان شیخ شیراز را می نویسد و بعد از کتابت آنرا به ملایی یا میرزایی نشان داده ، از او راهنمایی می خواهد ، و سرانجام پس از کتابت گلستان نوشتن را می آموزد . عبدالقادر در چهارده سالگی به سرودن شعر پرداخته و تا آخر عمر با شعرزیسته است.
    شعر او در نهایت روانی معنای ژرف دربردارد و همچون بیشتر شعرای کرد زبانش خالی از مدح و چاپلوسی است. شعرش به نسبت حال نافذ بوده، تمام و کمال،منعکس کننده ی دردهای جامعه ی آن عصر است.-
    ضعفها را می شناسد و گاه و بیگاه به مردمش می نمایاند،اما متأسفانه کسی سخنش را نمی شنود و او را جز شاعر ساده نمی داند که باید با فقر زندگی کند و با فقر بمیرد . این مفهومی است که دیرزمانی می گذرد تا استعمارگران آن را در مغز ملل جهان سوم فرو برده و تاکنون هم گاه و بیگاه روی کریه خود را نشان می دهد .
    میرزا بیشتر عمر خود را در سیر و سیاحت سپری کرده و شهرهای مختلف ایران و عراق و ترکیه را زیر پا نهاده و در همین سفرها بود که با زبانهای فارسی و عربی و ترکی آشنا شده در جای جای کلامش چون آرایه ای بر تندیس شعرش خود نمایی کرده، به شعرش آنچنان منزلتی می دهد که فرشته ی شعر کردی و سید بها از شعرای مشهور کرد در نامه ای خطاب به میرزا چنین می گوید :

    سولتان سه‌رئیل نازک خه‌یالان / مه‌تبووع مه‌جلیس گشت که‌مه‌ر لالان
    وه‌حـید زه‌مـان ته‌نیـا شاره‌کـه‌/ شـای شیرین که‌لام شه‌که‌ر رازه‌کـه‌

    زه‌کاو ده‌رک و فام بێ ئه‌ندازه‌که ‌/ ده‌رد بینوو تێژ ره‌و چالاک بازه‌که‌
    دیدن دردها و آلام در آن عصر و بخصوص در مأوا و مسکن میرزا آزاد نیست.
    نباید دردها را دید زیرا در آنصورت باید به دیگران هم نمایاند و این خود گناهی است بس عظیم ونابخشودنی.اما میرزا هرآنچه را می بیند بازگو می کند و به هر * می رساند و مسئوایت انسانی خود را به انجام می رساند.و سرانجام پس از ۶۲سال زندگی پر تب و تاب در جامعه ای حقیقت بینان و متعهدین به وظایف انسانی محکوم به فنا و نابودی هستند همچون هزاران حقجوی این مرزوبوم محکوم به مرگ با فلاکت و گرسنگی شده.

    در یکی از مسافرخانه های شهر کرمانشاه به دیار ابدی می شتابد و خاک سیاه دیدگان حقیقت جویش را در دل خود پنهان می کند تا سران ظلم و ستم با مرگ او نفسی تازه کنند (که دیواری فروریخته است)...خدایش رحمت کناد.

    این شاعر دلسوخته ی پرکار آثار بسیاری داشته است که متأسفانه بیشتر آن خاکستر شده و بر باد رفته است ، در حال حاضر تنها اثر او مجموعه شعر "دیوان میرزا عبدالقادر" است که کل آثار او نبوده بلکه آن چیزی است که توان گردآوری آن بوده است.
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏15 آگوست 2013
    goly gian از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.