1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

آگاهي فريدون از مرگ ايرج....شاهنامه

شروع موضوع توسط arvia در ‏17 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    فريدون چشم به راه ايرج داشت. چون هنگام باز گشت وي رسيد فرمان داد تا شهر را آئين بستند و تختي از فيروزه براي وي ساختند و همه چشم به راه وي نشستند . شهر در شادي بود و نوازندگان و خوانندگان در سرود خواني و نغمه پردازي بودند كه ناگاه گردي از دور بر خاست. از ميان گرد سواري تيز تك پديد آمد. وقتي نزديك سپاه ايران رسيد خروشي پر درد از جگر بر آورد و تابوت زريني را كه همراه داشت بر زمين گذاشت. تابوت را گشودند و پرنيان از سر آن كشيدند. سر شهريار جوان در آن بود. فريدون از اسب به زير افتاد و خروش بر داشت و جامه به تن چاك كرد . پهلوانان و آزادگان پريشان شدند و خاك بر سر پاشيدند. سپاهيان به سوگواري اشك از ديدگان مي ريختند و بر مرگ خسرو نامدار زاري مي كردند. ولوله در شهر افتاد و ناله و فغان برخاست. فريدون سر فرزند گرامي را در آغوش داشت. افتان و خيزان به كاخ ايرج آمد تخت را بي خداوند و باغ و بستان را سوگوار و سپاه را بي سرور ديد . در بر خود ببست و به زاري نشست كه،« دريغ بر تو اي شهريار ناكام كه به خنجر كين از پاي در آمدي . دريغ بر تو اي گرامي فرزند كه كشته بيداد شدي . دريغا آن دليري و فر و شكوه تو، دريغا آن بزرگي و بخشندگي تو. اي آفريدگار جهان، اي داور دادگر، بر اين كشته بي گناه بنگر كه چگونه به نا جوانمردي خونش بر خاك ريخت . اي يزدان پاك، آرزوي مرا بر آور و مرا چندان امان ده و زنده بدار تا ببينم كسي از فرزندان ايرج كين او را بخواهد و چنانكه سر نازنين ايرج را به ستم از تن جدا كردند و سر آن دو ناپاك را از تن جدا سازد. مرا جز اين به درگاه تو آرزوئي نيست.»
    هنگامي كه ايرج به دست برادرانش سلم و تور كشته شد ، همسر او «ماه آفريد» از وي بار داشت. فريدون، شاهنشاه ايران ، چون آگاه شد شادي كرد و ماه آفريد را گرامي شمرد. از ماه آفريد دختري خوب چهره زاده شد. او را بناز پروردند تا دختري لاله رخ و سرو بالا شد. آنگاه فريدون وي را به برادرزاده خود « پشنگ» كه از نامداران و دلاوران ايران بود بزني داد. از پشنگ و دختر ايرج منوچهر زاده شد. فريدون از ديدن منوچهر چنان خرم شد كه گوئي فرزندش ايرج را به وي باز داده اند.جشن به پا كرد و بزم فراهم ساخت و بشادي زادن منوچهر زر و *ر بسيار بخشيده و آن روز را فرخنده شمرد.
    فرمان داد تا در پرورش كودك بكوشند و آنچه بزرگان و آزادگان را سزاوار است به او بياموزند. سالي چند بر اين بر آمد. منوچهر جواني شد دلاور و برومند و با فرهنگ . آنگاه فريدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ايران انجمن ساخت و منوچهر را بر تخت نشاند و او را به جاي ايرج بر ايرانشهر پادشاه كرد و تاج و نگين شاهي را به وي سپرد. سپاه به فرمان وي در آمد و پهلوانان و دليران او را به شاهي آفرين خواندند.
    «قارون» سپهدار ايران و«گرشاب» سوار مرد افگن و«سام» دلاور بي باك ، همه با دلي پر مهر و سري پر شور به خدمت كمر بستند و خسرو جوان را ستايش كردند و بخونخواهي ايرج و كين جوئي از برادرانش سلم و تور همداستان شدند.
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏17 آگوست 2013
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.