1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

رفتن منوچهر به جنگ سلم و تور....شاهنامه

شروع موضوع توسط arvia در ‏17 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    به فريدون خبر رسيد كه لشكر سلم و تور به هم پيوسته و از جيحون گذشته و روي به ايران گذاشته است، فريدون منوچهر را پيش خواند و گفت: « فرزند، هنگام نبرد و خوانخواهي رسيد. سپاه را بياراي و آماده پيكار شو.» منوچهر گفت « اي شاه نامدار ، هركس با تو آهنگ جنگ كند روزگار از وي برگشته است . من اينك زره برتن مي كنم و تا كين نياي خود را نگيرم آنرا از تن بيرون نخواهم كرد . با سلم و تور چنان كنم كه به روز گاران از آن ياد كنند.» سپس فرمود تا سرا پرده شاهي را به هامون كشيدند و سپاه را بر آراستند . لشكرها گروه گروه ميرسيدند. هامون به جوش آمد . از خروش دليران و آواي اسبان و بانگ كوس و شيپور ، ولوله در آسمان افتاد . ژنده پيلان از دو طرف به صف ايستاده بودند. قارون كاويان با سيصد هزار مرد جنگي در قلب سپاه جاي گرفت. چپ لشگر را گرشاسب يل داشت و راست لشگر به دست سام نريمان و قباد سپرده بود . پهلوانان جوشن به تن پوشيدندو تيغ از نيام بيرون كشيدند و لشكر چون كوه از جاي بر آمد و راه توران در پيش گرفت. به سلم و تور آگاهي آمد كه سپاه ايران با پهلوانان و گردان و دليران در رسيد . برادران با سپاه خويش رو به ميدان كارزار نهادند. از لشكر ايران قباد پيش تاخت تا از حال دشمن آگاهي بيابد . از اين سوي تور پيش تاخت و آواز داد كه «اي قباد، نزد منوچهر باز گرد و به او به گوي كه فرزند ايرج دختري بود؛ تو چگونه بر تخت ايران نشستي و تاج نگين از كجا آوردي؟» قباد نوا داد كه «پيام ترا چنان كه گفتي ميرسانم، اما باش تا سزاي اين گفتار خام را ببيني. وقتي كه درفش كاويان بجنبش در آيد و شيران ايران تيغ به كف در ميان شما روبهان بيفتند دل و مغزتان از نهيب دليران خواهد دريد و دام و دد بر حال شما خواهد گريست.»
    سپس قباد باز گشت و پيام تو را به منوچهر داد. منوچهر خنديد و گفت «ناپاك نمي دانيد كه ايرج نياي من است و من فرزند آن دخترم. هنگامي كه اسب بر انگيزم و پاي در ميدان گذاريم آشكار خواهد شد كه هر كس از كدام گوهر و نژاد است . به فر خداوند و خورشيد و ماه سوگند كه او را چندان امان نخواهم داد كه مژه بر هم زند . لشكرش را پريشان خواهم كرد و سر نافرخنده اش را به تيغ از تن جدا خواهم ساخت و كين ايرج را باز خواهم گرفت.»
    چون شب هنگام فرارسيد قارون كاويان ، سپهدار ايران، در برابر سپاه ايستاد و خروش بر آورد كه «اي نامداران، نبردي كه در پيش داريم نبرد يزدان و اهريمن است. ما به كين خواهي آماده ايم ، بايد همه بيدار و هوشيار باشيم . جهان آفرين پشتيبان ما است. هر كس در اين رزم كشته شود پاداش بهشتي خواهد يافت و آنكس كه دشمنان را خوار كند نيكنام خواهد زيست و از شاه ايران زمين بهره و پاداش خواهد يافت. چون بامداد خورشيد تيغ بركشد همه آماده باشيد، اما پاي پيش مگذاريد و از جاي مجنبيد تا فرمان برسد.» سپاه هم آواز گفتند: « ما بنده فرمانيم و تن و جان را براي شهريار مي خواهيم. آماده ايم تا چون فرمان برسد تيغ در ميان دشمنان بگذاريم و دشت را از خون ايشان گلگون كنيم.»
    با كشته شدن كاكوي پشت سپاه سلم شكسته شد. ايرانيان نيرو گرفتند و سخت بر دشمن تاختند. سلم دانست با منوچهر برنميايد. گريزان روي به دژ آلانان گذاشت تا در آنجا پناه گيرد و از آسيب دشمن در امان ماند. منوچهر دريافت و با سپاه گران در پي وي تاخت. سلم چون به كنار دريا رسيد از دژ اثري نديد . همه را سوخته و ويران و با خاك يكسان يافت. اميدش سرد شد و با لشكر خود رو به گريز نهاد. سپاه ايران تيغ بركشيدند و در ميان گريزندگان افتادند. منوچهر كه در پي كينه جوئي ايرج بود سلم را در نظر آورد . اسب را تيز كرد تا به نزديك وي رسيد. آنگاه خروش بر آورد كه «اي شوم بخت بيدادگر ، تو برادر را به آرزوي تخت و تاج كشتي. اكنون به ايست كه براي تو تخت و تاج آورده ام . درختي كه از كين و آز كاشتي اينك بار آورده؛ هنگام است كه از باران آن بچشي. با تو چنان خواهم كرد كه تو با نياي من ايرج كردي. باش تا خوانخواهي مردان را ببيني.» اين بگفت و تيز پيش تاخت و شمشير بر كشيد و سخت بر سر سلم نواخت و او را دو نيمه كرد .

    منوچهر فرمان داد تا سر از تن سلم برداشتند و بر سر نيزه كردند. لشكريان سلم چون سرسالار خود را بر نيزه ديدند خيره ماندند و پريشان گشتند و چوه رمه طوفان زده پراكنده شدند و گروه گروه به كوه و كمر گريختند. سرانجام امان خواستند و مردي خردمند و خوب گفتار نزد منوچهر فرستادند كه «شاها ، ما سراسر تو را بنده و فرمانبريم. اگر به نبرد برخاستيم راي ما نبود. ما بيشتر شبان و برزگريم و سر جنگ نداريم. اما فرمان داشتيم كه به كارزا برويم . اكنون دست در دامن داد و بخشايش تو زنده ايم . پوزش ما را به پذير و جان ناچيز را بر ما ببخشاي.»

    منوچهر چون سخن فرستاده را شنيد گفت «از من دور باد كه با افتادگان پنجه در افكنم. من بكين خواهي ايرج بود كه ساز جنگ كردم. يزدان را سپاس كه كام يافتم و بدنهادان را به سزا رساندم. اكنون فرمان اينست كه دشمن امان بيابد و هر كس به زاد بوم خويش برود و نيكوئي و دين داري پيشه كند»

    سپاه چين و روم شاه را ستايش كردند و آفرين گفتند و جامه جنگ از تن بيرون آوردند و گروه گروه پيش منوچهر آمدند و زمين بوسيدند و سلاح خويش را از تيغ و شمشير و نيزه و جوشن و ترك و سپر و خود و خفتان و كوپال و خنجر و ژوبين و برگستوان به وي بازگشتند و ستايش كنان راه خويش گرفتند.
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏17 آگوست 2013
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.