1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

ارنستو تا پیروزی انقلاب کوبا

شروع موضوع توسط arvia در ‏18 آگوست 2013 در انجمن تاریخ جهان

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    aforum.patoghu.com_images_poti_2009_05_3219.jpg
    چگونه سر و کار چه گوارا آرژانتینی با استعداد طبقه بالای میانی که نحت پیگرد سیا و تکاوران ایالات متحده و ارتش بولیوی بود به جنگلها کشید؟!
    و چه شد رشته عمر او بر کف گلی کلبه ای در دهکده دور افتاده لاایگوئرا پاره شد؟!
    واپسین کارزار چه با دیگر دوره های زندگی او شباهت خیلی زیادی داشت. او جان در راه اعتقاداتی گذاشت که زندگی اش را وقف آن کرده بود، بنابراین جای دادن روزنگارهای بولیوی در متن کار چراغ راه بازگشت به همان سراغاز است تا ببینیم او چگونه گذرش بدانجا افتاد.
    چه به سال 1928 .................................( توضیحات رو قبلا دادم) متولد شد....
    پدر و مادر ارنستو که در عدالت خواهی پرشور بودند و از فاشیسم بیزار ، از تربیت مذهبی خود چشم پوشیده بودند و به شعر و شاعری سخت علاقه داشتند.به پول و ثروت با بدگمانی میگریستند و مراقب بیشتر روشهای کسب درامد بودند.هر دو به شیوه ی خود عصیانگر بودند.خاصه بلند همتی و خود کوچک انگاری و حاضر جوپابی کنایه آمیز را چه از آنها اموخته بود.
    از اوان بچگی دچار تنگی نفس ( آسم) بود ...دردی که میگوید هیچگاه رهایش نکرد و این درد را بسیاری تاثیر سازنده میشمرند.(میگویند که اولین کلمه ای که یاد گرفت تزریق بود!!!) در نتیجه با موانع دیگر همیشه از درمبارزه طلبی بیرون میامد.سالها بعد مادرش گفت:
    پسرم همیشه سعی میکرد به خودش ثابت کند که میتواند هر کاری که از وی بر نمیاید را انجام دهد.
    تجربه سازنده دیگر جنگ داخلی اسپانیا بود.در حالیکه آتش جنگ در اسپانیا فروزان بود پدر و مادر ارنستو اعضای بنیان گذار کمیته یاری رسانی به پناهندگان جمهوریخواهی شدند که به آرژانتین وارد میشدند.
    نخست ................ارنستو وضع اسفناک سپاه جمهوری خواهان را پی میگرفت و بعدها در مسیر جنگهای جهانی دوم در نقشه ای بر دیوار اتاق خوابش سنجاق خورد.
    اندکی بعد به ضرورت مبارزه مسلحانه اعتقاد پیدا کرد.وقتی دوستش آلبرتو گرانادو به دلیل عضویت در جنبش جوانان کمونیست به زندان افتاد از او خواسته شد که به نشانه پشتیبانی ، دانش آموزان دبیرستان را بسیج کند.گوارا جواب داد: وقتی حاضرم بروم که هفت تیری به من داده شود.
    رفته رفته جوان بی قراری شد، علت در آگاهی او بود از اینکه مرگ ممکن است خیلی نزدیک باشد.هرگز به تنگی نفسهایش میدان نمیداد که مانع بازی و ورزشهایش با دوستان و پسرعموهایش بشود...........اما وقتی دامنگیرش میشد استراحت اجباری را برای مطالعه ی مشتاقانه غنیمت میشمرد.پدرش کتابخانه ای گلچین در اختیار داشت و مادرش به او زبان فرانسه آموخته بود و و قتی نمیتواسنت به مدرسه برود در خانه مادرش به او اموزش میداد......سالهای نوجوانی آثاری از مارکس و فروید و نرودا و بودلر و گوته و جک لندن و رابرت لوییز استیومانسن خوانده بود.
    در بزرگسالی اغلب خطر خفگی ناشی از تنگی نفس او را تهدید میکرد....و همین بر نگره کلی او بر زندگی تاثیر گذاشته بود...سالها بعد و بعد از پیروزی انقلاب کوبا کاسترو در مورد چه گفته بود:
    اگر کامیلو سین فوئه گو قویدل بود..«« چه »» به طور کلی نترس بود و بدون اعتنا به احتمال مرگ خود را به کام خطر می انداخت.
    در سال 1950 در تعطیلات مدرسه ارنستو موتور کوچکی روی دوچرخه اش نصب کرد و با آن به مسافرت رفت و در استانهای شمالی آرژانتین به گشت پرداخت ....او به تنهایی 4500 کیلومتر را رکاب زد....
    در سال 1951 به عنوان پرستار مرد در ناوگان بازرگانی آرژانتین به خدمت گمارده شد و به دو سفر رفت از بندر جنوبی کومودورو ریواداویا به برزیل و ونزوئلا و ترینیداد و توباگو .
    بدین ترتیب کمی از مصیبتهای رندگی را در آمریکای لاتین مشاهده کرد که بنا بود اثر ماندگاری در او برجای بگذراد.
    با این وصف سفر درازی که با دوستش گرانادو با موتور سیکلت صورت داد به راستی او را بنیاد نهاد و این احساس را در او ایجاد کرد که اهل تمام قاره است.
    آن دو خانه خود را در کوردوبا و بوئنوس آیرس ترک کردند و راه جنوب را در پیش گرفتند . گذرشان به شیلی افتاد و در ان دیار ناچار شدند که از خیر موتورسیکلت از کار افتاده شان بگذرند....گوارا اهمیتی نمیداد که وسیله نقلیه از دست رفته برعکس گمان میکرد که با سفر کردن به روش مردم محلی یک قاره فقر شده چیزهای بیشتری میبیند.....آنها از شیلی سوی شمال به پرو و کلمبیا سفر کردند و در یان سفر بود که چه آثار ماریاته گویی را مطالعه کرد ، او نخستین نویسنده ی پرویی بود که اندیشه ناسیونالیستی و بومی را با مارکسیسم بین المللی در هم آمیخت ونیز ارنستو اثار پابلو نرودای شاعر را مطالعه میکرد و از نزدیک فقر و محرومیتی را میدید که نرودا در نوشته هایش به آن سخت می تاخت.دلبستگی او به نرودا بنا بود که تا پایان عمر با او باشد.
    در روزنگارهای سفر با موتور سیکلت که « چه » در این گشت و گذار نوشت ، میگوید که حس میکند دیگر آن مردی نیست که چند ماه پیش از خانه بیرون آمده و احساس میکرد که میداند چه بر سر قاره اش آمده.قبول این نکته را محال میدانست که بر اثر اتفاق صرف اصل و نسبی اقلیتی کوچک از طبقه ممتاز صاحب زمین و وسایل تولید باشد و بقیه حریم ***ان اراضی که در ان به دنیا آمده بودند.



    aforum.patoghu.com_images_poti_2009_05_3220.jpg

    و در این سفر بود که آرزوی سیمون بولیوار را سرلوحه خود قرار داد....پدیداری یک ایلات متحده آمریکای لاتین ، سراسر از ریو گرانده و تا تیه را دل فوئه گو، آزاد از بند استعمار و عرضه ی فرصت برابر برای همه...
    ..................................
    گوارا پس از مدتی اقامت در میامی در انتظار رفتن به وطن با هواپیمایی که اسبهای چوگان بازی آرژانتین را از ایلات متحده به آنجا میبرد به بوئنوس آیرس بازگشت تا تحصیلات پزشکی خود را به پایان ببرد( که برد) هر چند از پیش معتقد شده بود که پزشک شدن بی فایده است و باید علل فقر و خلع ید مردم بومی را در چیزهای دیگری جستجو نمود.
    سال 1953 بود. در بولیوی از سال پیش نیرویی مرکب از معدنچیان و دهقانان تحت رهبری جنبش ملی گرایی انقلاب، ارتش حرفه ای را شکست داد.کشور در جوش و خروش بود چون اصلاحات بنیادی صورت گرفته بود: معدنهای مس ملی شده بود و زمینها به دههقانان پس داده شد و.....( آنان پیش از ورود اسپانیاییها مالک زمین بودند اما با امدن انان دیگر نبودند!!! و البته دوباره آنرا بازپس گرفتند اما باز هم یک دیکتاتور بولیویایی انرا به تملک دولت دراورد..)
    اما وقتی گوارا به چشم خود دید که چه اتفاقی دارد می افتد معتقد شد که انقلاب بولیوی انقلاب نیست! معدنچیان کم دستمزد چه بسا وقتی معدنها ملی شد غرامت گرفته باشند ، اما تمام آنرا با سرعت برای خوراک و وپوشاک ضروری خرج کرده بودند.ملی شدن به دیده چه ، تنها به معنای تغییر مالکیت بود و از نظر مادی معنچیان هیچ فرقی با قبلشان نکرده بودند......و بولیوی همچنان تحت لوای فرمانروایان خود کامه بودند.....بیشتر این نظرها چه بسا درست باشد......با این همه اصلاحات ارضی هر قدر هم محدود و نابسنده به دهقانهای تنگدست نوعی سهم در وضع موجود داد.شاید این امر روشن بسازد که چرا دهقانها برخلاف همتایان کوبایی خود تمایل چندانی نداشتند که در سال 1966 به زیر پرچم انقلابی چه گرد بیایند.....( بچه ها یکی از دلایل اصلی شکست و کشته شدن ارنستو همین موضوع بود که ارنستو در خاطراتش از این موارد یاد کرده...)
    »چه« پس از بولیوی به گواتمالا سفر کرد که در آن دولتی بر سر کار بود سخت در اندیشه اصلاحات ارضی و رییس جمهوری که حاضر نبود به منافع آمریکا گردن نهد.گوارا می تواسنت کارهای مختلفی انجام دهد ، با انقلابیان تبعیدی کوبایی دیدار میکرد ، اثار مارکس را مطالعه میکرد و در صدد شرکت در پیشرفت انقلاب گواتمالا بود( از همین ابتدای کار بود که سیا متوجه او شد و برای ثبت حرکاتش پرونده ای باز کرد) رییس جمهور هاکوبو آربنز پاره ای از اراضی بایر متعلق به شرکت آمریکایی یونایتد فورت را ملی کرد.در پاسخ نیرویی تحت حمایت سیا به گواتمالا سیتی حمله کرد . با این حال آربنز از مسلح کردن مردم سر باز زد ، از کار کناره گرفت و تبعید شد( همون بلایی که بر سر مصدق خودمون اومد) برخی از هواداران او قتل عام شدند.گوارا ناچار شد به سفارتخانه آرژانتین پناهنده شود و سرانجام راهی مکزیکو شد.سالها بعد او در کوبا از آربنز سپاسگزاری کرد که به او آموخت در یک موقعیت انقلابی چکار نکند!!!
    سال 1955 بود و گوارا در پی جنبشی بود که به نیروهایش بپیوندند و بتواند توش و توانش را در راه آزادی آمریکای خود به کار گیرد.در این موقع بود که با فیدل کاسترو آشنا شد که به مکزیکو رفته بود به قصد انکه گروه اعزامی مسلحش را سازمان بدهد و کوبا را از چنگ فول گنسیو باتیستا دیکتاتور مورد حمایت آمریکا آزاد سازد.چه پس از فیدل و برادرش رائول سومین فردی بود که به کار گرفته شد.
    کوبا جواهری بود در تاج اسپانیا ( یک مستعمره مورد علاقه آن کشور که حاضر نبود انرا مفت از دست بدهد و ایالات متحده نیز در سده 19 کوشیده بود که بر کوبا مسلط شود.در نتیجه جزیره چندین شخصیت نمونه به بار آورده بود که برای استقلال آن مبارزه میکردند.............یکی هوسه مارتی و دیگری آنتونیو ماسه ئو و دیگری ماکسیمو گومز بود..).بنابراین وقتی فیدل و یارانش در به سال 1956 در لاس کولوراداس پیاده شدند مردم کوبا دارای سنت مبارزاتی در راه کشورشان بودند.شاید تا به آن اندازه ای که این سبب شد که یک قیام انقلابی در آن دیار به پیروزی برسد اما در بولیوی( و جاهای دیگر) شکست میخورد.
    ارنستو گوارا که رفیقهای کوبای اش به او لقب چه داده بودند برای آزدا سازی کوبا در سمت پزشک به گروه اعزامی پیوست.در آغاز پیش بینی نمیشد که او برزمد اما کمی بعد اوضاع این نظر را تغییرداد.!!! گروه کاسترو دور از مقصد مورد نظر خود پیاده و بی درنگ پراکنده شد.نیروی هوایی نوین دیکتاتور بیرحمانه آنها را بمباران میکرد.بعدها که چه سرباز شد لحظه سرنوشت ساز را چنین توصیف کرد.: در یک طرف یک کوله پشتی داشتم پر از دارو و در طرف دیگر جعبه ای پر از مهمات ، هر دو را نمیتواسنتم بلند کنم چون سنگین بود . جععبه مهمات را بلند کردم و بدین ترتیب انتخاب روشنی انجام دادم.کمی بعد توانایی رهبری افراد و ساز کردن جنگ چریکی را به دیگران نشان داد. کاسترو به او درجه( فرمانده) داد و ستونش را به او داد( ستون چهارم)...برای پنهان کردن واقعیت امر اینکه دو ستون بود ، آن را ستون چهارم میخواندند!!
    او با پیروزی در نبرد سانتاکلارا که سب شد باتیستا شتابزده به میامی برود بلند آوازه شد.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.