1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

از پیروزی تا مرگ ناگوار

شروع موضوع توسط arvia در ‏18 آگوست 2013 در انجمن تاریخ جهان

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    aforum.patoghu.com_images_poti_2009_05_3221.jpg
    چه پس از پیروزی انقلاب در سمتهای مختلفی بود اما مهمترین آنان وزارت صنایع و نیز رییس بانک ملی کوبا بود و نیز درسمت سفیر سیار در دیگر کشورهای سوسیالیستی و جنبش غیر متعهدها انجام وظیفه کرد.
    به سال 1960 جنگ چریکی را منتشر کرد ، کتاب راهنمایی که درسنامه چریکها در سرتاسر عالم شد و چه بسا برای تکاورانی که او را در جنگلهای بولیوی تعقیب میکردند بسیار مفید از کار در آمد.
    اما زندگی یک سیاستمدار و دیوان سالار و یا نظریه پرداز هرگز برای او مقصود وافی نبود.قصد داشت نگرشهایش را با اقدام انقلابی مستقیم عملی بسازد ومیخواست رهبری کند به جای اینکه از دیگران انتظار داشته باشد در کارزار برای ارمانهای مورد اعتمادش بر او مقدم باشند.
    این بود که مقام و خانواده اش را ترک کرد و از ملیت اختیاریش چشم پوشید و به کنگو رفت.
    کنگو استقلالش را از بلژیک باز گرفته بود و در سال 1960 پاترس لومومبا رهبر چپگرا اولین نخست وزیر کنگو شد.بلژیکی ها با طراحی جدایی استان کاتانگا در امور این کشور نوپا کار***ی میکردند.لومومبا از اتحاد شوروی درخواست کمک کرد و بی درنگ به دستور سیا ترور شد.جنگ داخلی در گرفت.مزدوران سفیدپوست پا به میدان گذاشتند.سیا کوبایی های تبعیدی ، برخی از کهنه سربازهای حمله شکست خورده به خلیج خوکها را راضی کرد درکنگو به کارزار بپیوندند( شرح این ماجرای خلیج خوکها و...بسی جالب مینماید....که انشاا...در وقتی دیگر)
    گوارا با سفر به کشورهای افریقایی برای جلب پشتیبانی از مبارزه کنگو معامله به مثل کرد.
    سپس به کوبا بازگشت و با گروهی ( بیشتر آفریقایی و کوبایی) به کار آموزش پرداخت تا افراد بتوانند به افریقا بروند و مبارزه کنند.
    در صورتی که معلوم شد کمک نیروهای شورشی نامتحد که از نظر روانی آماده کارزار نبودند دیگر دیر شده بود.گوارا خود عملیات رزمی اشر ادر کنگو مصیبت بار می شمرد.در پیشگفتار خود بر روزنگارهای چاپ شده ی رویای آفریقایی میگوید:
    این شرح واقعه یک شکست است...........هر اهمیتی که احتمالا این گزارش داشته باشد در این واقعیت نهفته است که امکان میدهد که دیگر جنبشهای انقلابی تجربه هایی را برای استفاده از آن گلچین کنند.پیروزی سرچشمه بزرگ تجربه های مثبت است ، اما شکست نیز چنین است، خصوصا اگر اوضاع غیر عادی پیرامونی واقعه مدنظر قرار بگیرد. دست اندرکاران و منابع خارجیانی هستند که برای به مخاطره انداختن جان خود به سرزمینی ناشناخته رفتند که مردمش به زبانی دیگر حرف میزدند و تنها از راه پیوندهای انترناسیونالیستی پرولتری با آنها در ارتباط بودند، بنابراین روشی که در جنگهای نوین آزادیبخش به کار برده نمیشود به این ترتیب اغاز گشت..................

    aforum.patoghu.com_images_poti_2009_05_3222.jpg
    وقتی معلوم گشت که میزبانهای افریقایی او آماده ی مبارزه مسلحانه نیستند چه پنهانی به کوبا بازگشت و با گروهی از افراد برگزیده( بسیاری از انها کهنه کاران ستون چهارم مشهور او در کوبا و عملیاتهای جنگی کنگو) به اموزش پرداخت تا به صورت مخفیانه به بولوی برود........و قیامی علیه دولت نظامی رنه بارنتوس یکی دیگر از خودکامه های مورد تایید ایالات متحده رهبری کنند.بولیوی به علت همجواری با 5 کشور دارای مزیتهای استراتژیکی بود.آرژانتین ، شیلی، پرو، برزیل و پاراگوئه جملگی دارای جنبشهای انقلابی بودند و ظاهرا آمادگی داشتند با نیروهای خود به چریکها بپیوندند.
    مدتها پیش از انقلاب کوبا ، کاسترو به گوارا قول داده بود که به او کمک کند دامنه انقلاب را در سرتاسر قاره بگستراند.در سال 1962 او دومین بیانیه هاوانا را منتشر کرد و مردم آمریکای لاتین را فراخواند که از راه مبارزه مسلحانه دولتهای فاسد خود را سرنگون کنند.این امر هاوانا را در کانون مبارزه علیه امپریالیسم ایالات متحده و رژیمهای تحت حمایتش قرار داد.در سال 1966 وقتی چه خواست به این تعهدها جامه عمل بپوشاند ، کاسترو برای نیروی چریکی او پشتوانه مالی و لجستیکی ضروری تامین کرد و بولیوی ها را فرا خواند تا در کنار کهنه سربازان کوبایی در تاسیساتی در« پینار دل ریو» آموزش ببینند.
    چه پیش از حرکت به سوی بولیوی « پیام سه قاره » مشهورش را نوشت که قرار بود چند ماه بعد در غیاب او در کنفرانسی در هاوانا خواندذه شود.او خواستار شد (( یکی دو سه ویتنام دیگر پدیدار شود!!) بدین قصد که نیروهای امپریالیست ها در بیش از یک جبهه بجنگند و بدین ترتیب به مردم ویتنام در نیل به رهاییشان کمک شود.او از انترناسیونالیسم پرولتری واقعی صحبت میکرد و گفت که جان سپردن در زیر پرچم هر ملت ستمدیده ای که زیر آسمانش به دنیا نیامده باشی اقدامی است که به ازادی کشورت کمک میکند.ختم کلام او میراث و سنگ نبشته مزارش است:

    هر عمل ما غریوی جنگی است بر ضد امپریالیسم و سرودی رزمی برای وحدت مردم علیه دشمن بزرگ بشر، ایالات متحده آمریکا.
    هر جا که مرگ به ما شبیخون بزند ، مقدمش گرامی باد ، به شرطی که این ، غریو رزمی ما ، به گوش شنوایی برسد و دستی دیگر سلاح ما را برگیرد و افراد دیگری آماده باشند که مرثیه ی خاکسپاری ما را به آهنگی یک نواخت با غشغشه ی مسلسل و غریوهای رزمی تازه جنگ و پیروزی سر دهند.

    aforum.patoghu.com_images_poti_2009_05_3223.jpg

    «چه » با ظاهر مبدل یک بازرگان اروگوئه ای و با نام مستعار ادولفو گونزالزمنا به بولیوی رفت.شخصیت سازی او به قدری بی نقص بود ( عینک ته استکانی ، کله تراشیده و اندک موی برجا مانده که رنگ سفید خورده بود و یک عضو مصنوعی برای تغییر شکل دندانهاییش) وقتیکه دخترش آله ایدا همراه ماردش به اروگاه مخفی آوزشی رفتند که با پدرش وداع کند او را نشناخت.
    11 ماه بعد نیروی چریکی تار و مار شده بود.تنها 5 تن از افرادش توانستند از دامی که ارتش بولیوی و مشاوران آمریکایی انها گسترده بودند بگریزند.خود او زخمی شد و دستگیرش کردند و سپس کشته شد.جالب است بدانید که چند عامل را که به شکست عملیات منجر شد مدنظر قرار داد.افزون بر این به تکمیل زمینه حوادثی کمک میکند که در پشت صحنه روی داد و گوارا در موقعیتی نبود که از آنان باخبر شود.در حالیکه او در جنگل منزوی شده بود ، خبر نداشت که تکاوران آمریکایی به تعداد زیاد وارد عرصه شده اند و دارند در رمینه جنگ چریکی به ارتش بولیوی آموزش میدهند و با اینکه ارتش انکارمیکرد دوشادوش آنها می جنگیدند.
    انزوای « چه » چند علت داشت وهمچنانکه او در روزنگارهایش شرح می دهد ماریو مونهه مولینا ، رهبر کمونیست بولیوی به تعهداتش در مورد چریکها وفا نکرد. با اینکه افرادی که با مونهه به اردوگاه رفته بودند بر آن شدند که به گوارا بپیوندند ، نبود یک جنبش توده ای یاری بخش محلی ضربه ای کاری بود.و انشعاب تازه در حزب کمونیست نیز کمکی به این امر نکرد.با وجود تعهدات پیشین همکاری رهبران هر دو گروه رقیب، اوسکار زامورا در مورد گوارا از خود سلب مسئولیت کرد و مونهه پا را از این فراتر گذاشت و مانع شد که افراد آموزش دیده در کوبا به اردوی چریکی بپیوندند.
    در ماه آوریل گروه چه برای همیشه از گروه پیش قراول( مربوط به شرح خاطرات چه هست.....) هواکین جدا افتاد.درست زمانی که آنها کوشیدند به مویوپامبا برسند و به رژی دبره، روشنفکر دیدار کننده ی فرانسوی و سیرو بوستوس نقاش آرژانتینی کمک کنند از منطقه عملیاتی چریکها خارج شوند.بازداشت آنها میرساند که دبره نتوانسته بود شبکه پشتیبانی اروپایی پدید آورد وبوستوس نیز نتوانست ارتباطهای گسترده تری با سازمانهای آرژانتین و دیگر کشورها برقرار کند......به علاوه آنها اطلاعاتی را در مورد چریکها لو دادند که به درد کارگزاران میخورد...
    تمام این حوادث گوارا را منزوی تر کرد اما مایه دستپاچگی دولت بولیوی نیز شد و باعث گردید که برخوردهایش را سفت و سختتر کند.همین که دادگاه دبره در شهر کامیری برگزار شد یک سیرک رسانه ای به شهر هجوم آورد و نگاههای عالم به بولیوی و ژنرالها و دستاه قضایی ان دوخته شد ، خصوصا نگاه ژنرال دوگل ، رییس جمهور فرانسه...............
    بنابراین دولت ناگزیر بود که از خطرات یک دادگاه علنی بپرهیزد....وقتی گوارا اسیر شد و به رغم این واقعیت که در بولیوی مجازات اعدام معمول نبود 3 ژنرال اصلی به نامهای( بارینتوس ، اوواندو، تورس) با هم دیدار کردند و تصمیم گرفتند که او را اعدام کنند.بعضی مدعی شده اند که آنها طبق دستورهای مستقیم واشینگتن عمل میکردند و کوبایی تبعیدی فلیگز رودریگوئز مامور سیا در لاایگوئرا حضور داشت به این منظور که اطمینان یابد انها فرمان میبرند.ژنرال اونگانیا رییس جمهور آرژانتین باید به نحوه ی برخورد در نظر گرفته شده با یک شهروند آرژانتینی به بولیوی اعتراض میکرد( گوارا از تابعیت کوبایی خود چشم پوشیده بود) با این حال آن ژنرال پیامی به پنتاگون فرستاد مبنی بر اینکه با تصمیم آنها در مورد کشتن ارنستو کاملا موافق است.
    من همیشه مجذوب سرگذشت چه گوارا بوده ام.به روشنی شور و حالی را به یاد می آورم که در بوئنوس آیرس به وجود آمد انگاه که روزنامه ها گزارش دهنده از انقلاب کوبا به یک پزشک آرژانتینی اشاره دارد که فرمانده شده بود.مردی جوان که هیچ آموزش نظامی ندیده بود ، داشت نیروهایش را در پهنه جزیره کوبا از یک پیروزی به یک پیروزی دیگر رهبری میکرد.درست چند سال پس از آنکه ارتش آرژآنتین او را برای خدمت سربازی ناتوان اعلام کرده بود..........
    از آنجا که بیشتر اشخاصی که در مورد چه مطلب نوشته اند یا آثاراو را ترجمه کرده اند از اهل بوئنوس آیرس نبودند اغلب از این تفاوتها ی ظریف میان زبان اسپانیولی و مخلوطی از اصطلاحات محاوره ای ...............خبر نداشتند ..با این همه روزنگارها مشتمل بر نوشته هایی است که برای خودش مینوشت( منظورش اینه که در روزنگارهای ارنستو از کلماتی استفاده کرده که برای مترجمین مفهومی نداشته.....) مثل یادداشت تا اساس یک کتاب دیگر شود.مانند جنگ چریکی ، خاطرات جنگ انقلابی کوبا ، رویای آفریقایی . لحن روزنگارهای بولیوی در سنجش با روزنگارهای سفر با موتورسیکلت و یار دیگر در راه ( هر دو را کارگزار چه پس از درگذشت او منتشر کرد) خصوصی و خودمانی است، به جای شخصیتی اجتماعی ، شخص را میبینی..........
    «چه» با طبع طنز آمیز مخصوص یک( اهل بوئنوس ایرس) قلم میزتد و برخی اوقات مترجمان متوجه این نکته نشده اند.گهگاهی او شوخ و شنگ است.نمونه ای از انها هنگامی است که در توصیف رخدادهای 30 ژوییه به سواره نظام اشاره میکند در حالیکه آنچه انها در اختیار داشتند چند راس اسب و قاطر بود!!
    ....................................
    شیوه ها و غایتهای سیاسی چه همواره بحث برانگیز بوده اند و بی گمان خواهد بود.با این حال من در سفر به گرد قاره مان بیشتر اوقات از قدر و اهمیت عمیق او در نظر مردم معمولی امریکای لاتین تحت تاثیر قرار گرفتم.
    حدود 15 سال پیش در کو.با سرگرم پژوهشی در سانته ریا یکی از مذهبهای محلی بودم که آمیزه ای از کاتولیسم و آیین یوروبا است، بردگان آفریقایی انرا به این خطه آوردند.در آنجا در کمال حیرت در میان پیکره های یمانایا و اوچون و اوگزالا ، پیکره ی چه گوارا بود.
    انصراف نظری در کار این پیرمرد سیاه پوست دهقان نبود.گوارا به گفته های او سیاه پوست و کوبایی بود!!!! و به سبب از جان گذشتگی اش را برای همنوعانش به معبد خدایان سانته ریا پیوسته بود . با اینکه چابلوسی را بر نمی تابید به گمانم این عمل نوعی تحسین بود که شاید او را خوش می امد.فرا رفتن از نژاد و طبقه اجناعی و زمینه و ملیتی که در بسترش زاده شد.
    همچنین در لاایگوئرا ، دهکده ای که درسال 1967 چریکها در آن به اسارت گرفته شدند ، تحت تاثیر حرفهای یکی از زنان محل قرار گرفتم.
    داشتم مسیر چه را از ناکاهویاسو به واله گرانده پی میگرفتم و در وسط راه مالرویی ایستادم که از جلوی جاده ی بیرون خانه ی تلگراف چی میگذرد که در روزنگارهای چه از او یاد شده است.آن زن از خانه پا به بیرون گذاشت و به طرف من آمد.معلوم شد دختر همان تلگرافچی ساست.وقتی اشاره کردم که آمده ام محل را ببینم که گوارا در انجا جان سپرده بود ، گفت در ان زمان، که 19 سالش بوده در ان محل بود.بعد نظری به دور و برش کرد . گفت:
    وضع ما را ببین .آز آن موقع تا به حال هیچ چیز تغییر نکرده. ال کوماندانته( فرمانده) خیلی زود آمد.ما غافل بودیم و معنی حرفهایش را نفهمیدیم.تنهایش گذاشتیم و او به خاطر ما جان داد ، آمده بود ما را نجات بدهد بلکه زندگی بهتری داشته باشیم ، و این وضع ماست عین پیش از امدن او یا شاید م بدتر..........

    پایان
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.