1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

سه خاطره از حكومت رضاخان

شروع موضوع توسط arvia در ‏18 آگوست 2013 در انجمن تاریخ ایران

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    رضاشاه سه چیز را خیلی دوست می‌داشت، برای این سه چیز بی‌اختیار بود و خودداری در راه آنها برایش غیر ممكن بود. aimg.tebyan.net_big_1390_10_1502047819574197234151231072502201532503811.jpg
    یك روز در مسافرت رضاشاه به مازندران در یكی از پیچ‌های گردنه جاجرود پیرمردی دهاتی ناگهان جلوی اتومبیل اوپیدا شد ود ستش را از شیشه اتومبیل داخل كرد. او از جا پرده و با هفت‌تیری كه همیشه كنار اتومبیلش بود به وی شلیك كرد و پیرمرد افتاد.
    فوری پیاده شد و به آجودانش گفت او را كاوش كنید.
    همانطور كه پیرمرد مشغول جان كندن بود او را تفتیش كردند و جز مكتوبی كه به زمین افتاده بود چیزی نیافتند كه در آن دادخواهی از رفتار امنیه كرده بود اما رضاشاه بدون اینكه متأثر شود شوار شد و به راه افتاد
    ***
    رضاشاه سه چیز را خیلی دوست می‌داشت، تریاك، پول، كبكبه و عظمت. برای این سه چیز بی‌اختیار بود و خودداری در راه آنها برایش غیر ممكن بود. یك روز موقعی كه برای افتتاح راه شوسه اهواز را می‌پیمائید دو ساعت از موقع تریاك غروبش دیر شده بود. التهاب و بی‌ اختیاری عجیبی برای وصول به این حكمروای دلش نشان می‌داد وقتی كه كشتی كوچك كمپانی نفت آمد كه او و همراهانش را به آن طرف رود كارون عبور دهد، كشتی در آن طرف رودخانه مانور می‌كرد كه در كنار جایگاه مخصوص توقف كند. او دیگر تحمل این دقایق ناچیز را نكرده بی‌اختیار فحش زیادی داد كه چرا معطل می‌كنند بالاخره نتوانست بیش از این صبر و خودداری كند ناگهان عقب رفته و جلو آمد و از بالای عرشه كشتی خیزی روی كناره گرفت و مانند میمونهای افریقا به زمین فرود آمد.
    همانطور كه پیرمرد مشغول جان كندن بود او را تفتیش كردند و جز مكتوبی كه به زمین افتاده بود چیزی نیافتند كه در آن دادخواهی از رفتار امنیه كرده بود اما رضاشاه بدون اینكه متأثر شود شوار شد و به راه افتاد

    همراهان، و نمی‌تواستند كه چنین خیی بر دارند همه جای خود ایستادند ولی وزیر دربارش كه جنس او را می‌شناخت حس كرد كه اگر او را تنها گذارد دشمنی عمیق او را جلب خواهد كرد لهذا به ناچاری بی‌باكی كرده پشت سر او به ساحل جست هر دو با هم سوار اتومبیل شده و به وصال تریاك رفتند.
    ***
    چندین سال قبل از وقایع شهریور 1320 رضاشاه فقید به مشهد رفت، البته رفتن به مشهد تشریفات خاصی داشت و این مسافرت هر چند سال یكبار روی ملاحظات سیاسی عملی می‌شد!
    شاه در منزل حاج كاظم كوزه‌كنانی كه از تجار درجه یك و ثروتش زبانزد عام و خاص بود وارد شد و او هم ناچار از پذیرائی بود... چند روزی از توقف شاه به مشهد گذشت، ‌تا آنكه یك روز با همراهان خود كه «كوزه كنانی» هم در ردیف آنها بود در باغ منزل شروع به گردش كردند و رضاشاه كه از طرز ساختمان آنجا خوشش آمده بود گفت: «حاجی عمارت قشنگی داری، واقعاً من خوشم آمد!» البته غرض از این تمجید این بود كه «كوزه كنانی» فوراً بگوید: «اعلیحضرتا قابلی ندارد پیش‌كش می‌كنم!» ولی حاجی كاظم از رندان دهر بود در پاسخ شاه می‌گوید: ‌«قربان، جان‌نثار خیلی زحمت كشیده، تا مورد نظر همایونی واقع شده است!»
    aimg.tebyan.net_big_1387_07_171299819134222177821411981681981591698226.jpg
    ادای این جمله مثل آبی بود كه روی آتش احساسات شاه ریختند و فهمید كه تیرش به سنگ خورده است! چند دقیقه بعد كوزه‌كنانی درصدد برآمد تا كدورتی را كه شاه در دل گرفته بود رفع كند، و برای این كار بهتر از موضوع كارخانه سیگار چیزی به خاطرش نرسید، بدین جهت گفت: ‌«اعلیحضرتاف جان نثار اقدام به وارد كردن كارخانجات سیگار كرده و اكنون روزی هزار نفر در آن كار می‌كنند» حاج‌كاظم طوری این موضوع را گفت و وانمود كرد كه از این كارخانه غرض خدمت به میهن است و می‌خواست از این راه مورد لطف شاه واقع شود!
    رضا شاه كه از كوزه‌كنانی سرقضیه منزل دلخوشی نداشت گفت: «چرا هزار نفر را بدون جهت به كار بیهوده‌ای واداشته‌ای؟! ترا به كارخانه وارد كردن چه!» حاج كاظم را ترس زیادی فراگرفت و تا آخرین لحظه توقف شاه خویشتن را پنهان كرد.
    دو روز بعد رضاشاه به تهران آمد و دستور تهیه كارخانه دخانیات را صادر كرد و سیگار و توتون منحصر به دولت شد. او در اولین وهله دستور بستن كارخانه كوزه‌كنانی را داد تا انتقام خود را از مردی كه از خواهش او سرپیچی كرده است بگیرد.... كوزه‌كنانی كه می‌دانست مورد عتاب شاه واقع شده است هیچ نگفت ولی مطمئن بود كه رضاشاه اولین مرتبه است كه لجش گرفته است...دوستی را به نام حسین فردوست نیز با او فرستاد و دو نفر مربی هم با آن ها فرستاده شد یعنی دكتر مودب نفیسی كه مراقب مزاج آن ها باشد و یك معلم ایرانی به نام مستشار نیز روانه شد. در این تاریخ محمدرضا دوازده ساله است... aimg.tebyan.net_big_1392_03_213932282163114263148171187137694724316563.jpg در ماه مه 1931ولیعهد از مدرسه ابتدایی نظام خارج می شود و پدرش فكر می كند كه وقت آن رسیده است كه به اروپا برود. زیرا برای او خیلی مهم است كه ولیعهد تماس با غرب پیدا كند و از تمدن غربی بهره مند شود و طرز زندگانی و طریقه تفكر آن ها را بیاموزد.ابتدا فكر كرده بود كه او را به طور شبانه روز در یك مدرسه فرانسوی بگذارد ولی پس از اندكی تامل به این نتیجه رسیده بود كه این انتخاب ممكن است تعبیر سیاسی داشته باشد. بالاخره سوئیس را كه یك كشور بی طرف بود انتخاب نمود. به علاوه مدارس سوئیس به جدی بودن شهرت داشتند و نتیجتا مدرسه رزی((College Rosey را انتخاب كرد كه بین ژنو و لوزان واقع شده است.علیرضا دومین اولاد رضا شاه همراه او فرستاده شد برای اینكه در یك كشور خارجی تنهایی را احساس نكند. دوستی را به نام حسین فردوست نیز با او فرستاد و دو نفر مربی هم با آن ها فرستاده شد یعنی دكتر مودب نفیسی كه مراقب مزاج آن ها باشد و یك معلم ایرانی به نام مستشار نیز روانه شد.
    ابتدا فكر كرده بود كه او را به طور شبانه روز در یك مدرسه فرانسوی بگذارد ولی پس از اندكی تامل به این نتیجه رسیده بود كه این انتخاب ممكن است تعبیر سیاسی داشته باشد

    در این تاریخ محمدرضا دوازده ساله است. فردوست در Rosey به طور شبانه روزی نام نویسی كرد ولی محمدرضا و علیرضا در یك پانسیون سوئیسی به نام Mercierماندند. این خانواده سه دختر و یك پسر داشتند. در اینجا آن ها
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏18 آگوست 2013
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.