1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

تقدير يك عشق (براساس واقعيت

شروع موضوع توسط babaks2 در ‏20 آگوست 2013 در انجمن شعر و ادبیات

  1. babaks2

    babaks2 مهمان

    اين داستان براساس داستان زندگيه يه پسر . والبته نوشته ي خودش كه با اجازش واستون گذاشتمش.

    همه داستان از جایی شروع شد که یه خانواده جدید اومد تو محل ما که دوتا دختر هم داشتن به اسم سارا و سمیه سارا 17سالش بود سمیه 22 خانواده فقیری بودن وکاری به کار کسی نداشتن خلاصه من هر روز سارا و سمیه رو تو کوچه میدیدم و یواشکی داشتم باهاشون رابطمو بیشتر میکردم بعد 2 هفته شمارمو دادم به سارا دختر خیلی خوب و مهربونی بود و واقعا هم زیبا بود روزا داشت میگذشت و منو سارا هم رابطمون محکمتر میشد ،منی که تا حالا عشق و عاشقی رو قبول نداشتم داشتم وابسته سارا میشدم هر روز باید میدیدمش یواشکی میرفتیم تو پارک محلمون میشستیم و کلی حرف میزدیم یه روز بهش گفتم تو به عشق اعتقاد داری ،بهم گفت فقط کافیه بهم بگی منو نمیخوای اونوقت خدا میدونه که چه بلایی سر خودم میارم ،حرفاشو خیلی جدی بهم میزد دیگه واقعا عاشقش شده بودم ،2 ماهی از اومدن اونا تو محل ما میگذشت دیگه تقریبا هم مادر اون میدونست که ما با هم دوست هستیم هم مادر خودم ولی به روی خودشون نمیووردن سارا بهم خیلی اعتماد داشت همه حرفاشو بهم میگفت بهم میگفت که وضع مالیشون خوب نیست و باباش اعتیاد داره و از اون وضع زندگیشون خسته شده بود ما هم وضع مالی خوبی نداشتیم بهم میگفت وقتی تو بغل تو هستم انگار تو یه دنیای دیگه هستم ،روزامو بدون این که به چیزی توجه کنم میگذروندم سمیه رابطه منو سارا رو میدونست سمیه نامزد کرده بود و از سارا شنیده بودم که از من خوشش میاد و این حرفا ،وقتی باهاش میرفتم بیرون بهترین لحظات عمرمو سپری میکردم ،تقریبا هفته ای 4 بار میرفتیم تو پارک محلو روی یه نیمکت چوبی که زیر یه درخت بزرگ بود میشستیم ،1 سال از دوستیمون میگذشت هیچوقت حتی یه لحظه هم به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز از همدیگه جدا بشیم ،یه روز وایساده بودم تو کوچه و داشتم با سارا حرف میزدم که یه دفه صدای بابام اومد که بیا خونه کارت دارم منم ترسیده بودم که نکنه بابام مارو دیده باشه ،رفتم تو خونه بابام گفت که چه غلطی داری میکنی گفتم هیچی مگه چی شده ؟ گفت خودتی من همه چیو میدونم مامانت همه چیو گفته دیگه حق نداری حتی به اون دختر نگاه کنی زمین و اسمون داشت رو سرم میچرخید،بغض گلومو گرفته بود منی که جرات نداشتم رو حرف بابام حرفی بزنم گفتم من دوسش دارم اونم گفت حرف مفت نزن تو هنوز دهنت بوی شیر میده کم مونده بود که گریه کنم زود رفتم تو اتاقم هیچوقت به این چیزا فکر نمیکردم داشتم دیوونه میشدم گوشیمو برداشتم همه چیو به سارا گفتم بهم گفت بابات الان دم خونه ماست و داره با بابای من حرف میزنه ،زود رفتم تو کوچه و دیدم واقعا دارم سارا رو از دست میدم بابام داشت منو عذاب میداد تا 3 روز از سارا خبر نداشتم تا اینکه سمیه رو تو کوچه دیدمو همه چیو بهم گفت ،بابای سارا گوشیشو ازش گرفته بود و نمیذاشت بیاد بیرون منم که حال و روزم داغون بود به مامانم گفتم که عاشق سارا هستم و بدون اون میمیرم بهم گفت میدونم پسرم ولی بابات مخالفه منم نمیتونم کاری بکنم ،شب که بابام اومد حتی صبر نکردم لباساشو در بیاره رفتم بهش گفتم من عاشق سارا هستم بدون اون میمیرم اگه نذاری من با اون باشم از این خونه میرم اونم یه سیلی گذاشت زیر گوشمو گفت حرفای گنده تر از دهنت نزن بابام شده بود دلیل رنج و عذاب من از خونه زدم بیرون ساعت 12 شب که مادرم بهم زنگ زد گفت بابات عصبانی شده زود بیا خونه بهش گفتم یا باید بزاره منو سارا با هم باشیم یا دیگه منو نمیبینه مادرم بهم گفت باشه تو بیا خونه خودم راضیش میکنم رفتم خونه تا در خونه رو باز کردم بابام اومد بیرون تا جایی که میتونست منو زد فقط تنها چیزی که میگفتم این بود که جدا کردن دوتا عاشق بزرگترین گناهه ،داد میزدم که من سارا رو میخوام تمام محل ریخته بودن بیرون تا بابای یکی از دوستام اومد تو حیاط منو از دست بابای بی رحمم نجات داد هیچوقت فکر نمیکردم بابام یه همچین کاری با من بکنه تا 3 روز خونه نمیرفتم و خونه همسایه بغلیمون میخوابیدم و خواهر دوستم شده بود خبر رسون من و سارا اون هر شب گریه میکرد و منم بدتر از اون بعد 3 روز مادرم به زور منو برد تو خونه ولی اون خونه دیگه مال من نبود من اون جا یه غریبه بودم حتی برای خوردن غذا سر سفره نمیرفتم تا بابامو ببینم غذامو تو اتاقم میخوردم کارم شده بود گریه و زاری تا این که سارا بهم اس داد که با سمیه داره میره پارک و گفت منم 10 دقیقه دیگه برم پیششون داشتم بال در میووردم از خوشحالی زود پاشودم لباسامو پوشیدم و به سمت پارک راه افتادم ،از دور سمیه رو دیدم و سارا سرشو پایین گرفته بود اطرافو یه نگاه کردمو رفتم پیششون سلام کردمو سارا زود بغلم کرد گرمای تنش بهم ارامش میداد ،نشستیمو گفتم چه خبر؟ که سارا شروع کرد به گریه کردن پرسیدم چی شده که سمیه گفت بابام سارا و له کرده اینقدر که با کمربند زدتش جای سالم تو بدنش نیست بغض داشت گلومو سوراخ میکرد سارا گفت تا کی باید این وضعیتو تحمل کنیم من تورو میخوام بدون تو نمیتونم زنده بمونم ،منم گفتم شنیدی که خدا عاشقارو دوست داره ؟ولی مثل اینکه این حرف دروغه خدا از عاشقا متنفره بهش گفتم که همین روزا یه کاری میکنم و بهش یکم دلگرمی دادم زیر چشای طفلکی گود شده بود از بس گریه کرده بود ،تقریبا 1 ساعتی با هم حرف زدیم و خدافظی کردیم یه هفته ای میگذشت که از خواهر دوستم چیزی که نباید میشنیدمو شنیدم داشتم دیوونه میشدم فقط کارم صب تا شب گریه کردن بود داشتم نابود میشدم اخه مگه من چه کار گناهی کرده بودم که باید اینطوری زندگیم داغون میشد ؟ برای سارا خواستگار اومده بود یکی از فامیلای دورشون ،همه چی برام کابوس شده بود هیچی رو باور نمیکردم دنیام سیاه شده بود همه روزای خوب خاطره شده بود و داشتم حسرتشونو میخوردم،ای خدا کاش گناهمو بهم میگفتی که حداقل بدونم چه کار اشتباهی کردم که این سزاشه ،چند روز بعد خواستگار سارارو دیدم داشتن میرفتن با خانواده ساراصحبت کنن دلم میخواست پسررو بکشم ولی یه لحظه به خودم گفتم،خدا داره منو امتحان میکنه من باید سر بلند از این امتحان بیام بیرون باید با مشکلات بسازم ،فردای اون روز سمیه بهم اس داد که بابام دیشب داشت سارارو میکشت دلیلشو پرسیدم که بهم گفت به خواستگارش جواب رد داده مونده بودم به خاطر سارا گریه کنم یا به خاطر کارش خوشحال باشم دیگه همه چی غیر قابل تحمل شده بود از یه طرف هم مشکلاتم با خانواده بیشتر شده بود شب بعد کلی گریه کردن خوابیدم که یه کابوس وحشتناک دیدم ،منو سارا ازدواج کرده بودیم و با ماشین عروسی داشتیم تو شهر میچرخیدیم ولی نمیدونم چی شد که یه دفه وقتی به سارانگاه کردم دیدم صورتش پر از خونه و نفس نمیکشه از خواب پریدمو رفتم یه ابی به صورتم زدم یه فکرایی داشت تو ذهنم میچرخید ولی نه ازشون خوشم میومد نه میخواستم که ادامه پیدا کنه اون شب نتونستم تا صبح بخوابم یه تصمیمی گرفته بودم برام خیلی سخت بود ولی مثل اینکه تقدیر منو سارا این بود شماره اون پسره که اومده بود خواستگاری سارارو هر طوری که بود گرفتم باهاش یه قرار گذاشتم تو پارک خودمون و جای همیشگی سر ساعت اومد و خودشو معرفی کرد من پای تلفن خودمو بهش معرفی کرده بودم و گفته بودم که کی هستم بهش گفتم من عاشق سارا هستم اون هم همینطور برای همدیگه جون میدیم ،گفت همه اینارو از خواهر سارا شنیده و میخواسته که خودش باهام یه قرار بزاره که من بهش زنگ زدم ،بهش گفتم من میدونم که نمیتونم سارارو خوشبخت کنم بزرگترین مشکل خانواده هامون هستن و بعدش یه چیزی به اسم پول که تو زندگی ما خیلی کم میاد و میره ،بهش گفتم من بدون سارا نمیتونم زنده بمونم و بعد ازدواج با تو من برای همیشه با این زندگی خدافظی میکنم بهش گفتم تنها دلیلی که ازت خواستم بیای اینجا اینه که بهت التماس کنم برای سارا چیزی کم نزاری من به خاطر این که عشق زندگیم خوشبخت بشه دارم ازش میگذرم باید تا اخرین نفست به پاش بمونی اون با شنیدن این حرفا فهمیده بود که چقدر به عشقم پای بندم ،بهش گفتم نگران سارا نباش من راضیش میکنم اونم بعد چند وقت منو فراموش میکنه ،قسم خورد که هر کاری میتونه برای سارا بکنه تا کوچیکترین کمبودی نکنه گفت چطوری این خوبیه تورو جبران کنم ،گفتم لازم نیست جبران کنی فقط هیچوقت یادت نره من قلبمو غرورمو عشقمو زندگیمو دادم تا سارا خوشبخت بشه هیچوقت یادت نره نمیخواستم پیشش گریه کنم به زور خودمو نگه داشتم باهاش خدافظی کردم و گفتم به هیچ وجه سارا نباید از این صحبت های ما با خبر بشه ،بعد دو سه روز به سمیه گفتم هر طوری که شده باید سارارو ببینم تنها ،گفت خونمون خالیه بابامینا تا شب نمیان خونه ،رفتم دم در یکم وایسادم سمیه درو باز کرد و زود رفتم تو ،سارا وایساده بود تو حیاط رو کردم به سمیه خودش گفت من میرم تو ،شروع کردم به حرف زدن با سارا میدونستم وقتی حرفیو که میخوام بهش بزنم خیلی ناراحت میشه ،یعد کلی حرف زدن گفتم میخوام یه چیز مهمو بهت بگم ،ما نمیتونیم دیگه با هم باشیم با تعجب داشت نگام میکرد فکر میکرد دارم شوخی میکنم گفتم تو باید با خواستگارت ازدواج کنی ،خواست حرف بزنه که گفتم هیچی نگو فقط گوش بده ،گفتم من به خاطر تو تمام زندگیمو میدم ولی قسمت نیست با هم باشیم من لیاقت تورو ندارم نمیتونم خوشبختت کنم نمیتونم تورو به ارزوهات برسونم من برای تو کمم اشک تو چشاش جمع شده بود گفت اگه بمیرم هم با کسی جز تو ازدواج نمیکنم من فقط تورو میخوام گفتم سارا اگه واقعا عاشقمی نباید حرفمو رد کنی تو همیشه تو قلب من میمونی هیچوقت فراموش نمیشی قسم خوردم که اگه به حرفم گوش نده خودکشی میکنم خودش میدونست من اگه بخوام کاری بکنم حتما انجامش میدم زود از خونه زدم بیرون ،چند ساعت بعد بهم اس داد نوشته بود فکر میکردم واقعا عاشقمی بهش جواب دادم گفتم من قبل تو به عشق اعتقاد نداشتم تو معنی کلمه عشقو بهم فهموندی تو تو قلب من میمونی هر چه قدر هم که ازم دور باشی همیشه کنارمی سمیه بهم زنگ زد گفت چی به سارا گفتی که داره اینطوری گریه میکنه تورو خدا یه کاری بکن بهش گفتم گذشتن از عشق کار سختیه من این کارو کردم ولی دردشو به روم نمیارم اما سارا نمیتونه اینو قبول کنه چند روزی گذشت نه از سارا خبری بود نه از سمیه که علیرضا همون خواستگار سارا زنگ زد و گفت سارا موافقت کرده با بغض گفتم مبارکه مواظب عشقم باش و قط کردم دیگه من اون ادم قبل نبودم انگار یه تیکه از بدنم نبود قلبم دیگه نمیتپید افسرده شده بودم سارا نامزد کرده بود و من فقط یه ادم بدون احساس شده بودم یه عاشق بیجون نایی نداشتم دوران نامزدیشون 2 ماه بیشتر طول نکشید و خبر عروسیشون بهم رسید قرار شده بود یه جشن کوچیک بگیرن ادرس جشنو داشتم شب عروسی پاشودم رفتم نشستم جلوی تالار میخواستم عشقمو تو لباس عروس ببینم با ماشین اومدن جلوی تالار داماد رفت و در ماشین و باز کرد و عروسو پیاده کرد سارا عین ماه شده بود خودمو جای داماد تصور میکردم ولی یه حسی بهم میگفت من بهترین کارو کردم هیچ لبخندی تو صورت سارا نمیدیدم اونا رفتن تو و منم پاشودم با اون حال داغون رفتم تو پارک رو نیمکت خاطره هامون نشستم یه تیکه شیشه عجیب فکر منو به خودش مشغول کرده بود ساعت نزدیک 10 بود یکم با خدا دردو دل کردم گفتم تو که نمیخواستی من بهش برسم چرا عشقشو تو دلم انداختی که به این حال و روز بیوفتم گفتم میخوام یه گناه کبیره بکم که جام ته جهنم باشه عاشقی مثل من لیاقت دیدن بهشت رو نداره شیشه رو برداشتم خسته شده بودم از همه چی نفسهام هم داشتن عذابم میدادن چه برسه به مردمی که عشقمو ازم گرفتن چشامو بستم گفتم سارا عشق من زیر خاک هم به یادت میمونم شیشه رو کشیدم رو دستم درد وحشتناکی داشتم دستمو گذاشتم لای پاهام خودمم نمیدونستم چیکار کردم خون همه جارو برداشته بود دیگه تو حال خودم نبودم کم کم سرم داشت گیج میرفت بی حس شده بودم به یه خواب فرو رفتم وقتی چشامو باز کردم دیدم زنده ام لعنت به این بخت بد اخه خدا چرا ولم نمیکنی بابا چی میخوای از جون من چند دقیقه بعد مادرم و بابام اومدن تو اتاق مامانم داشت اشک میریخت و بابای سنگ دلم داشت خدارو شکر میکرد گفتم چیه داری شکر میکنی که من هنوز زنده ام و باید باز عذاب بکشم راحت شدی که منو از سارا جدا کردی ملافه رو کشیدم رو سرم زدم زیر گریه جفتشون رفته بودن بیرون تقریبا 1 ساعتی میگذشت که صدای باز شدن در اومد من هنوز زیر ملافه بودم صدای گریه اومد چقدر اشنا بود ،خدای من ینی ممکنه ،ملافرو کنار زدم دیدم سارا با چشای خیس جلوم وایساده ،اخم کردم نمیخواستم بهش چیزی بگم خواست بغلم کنه گفتم عقب وایسا تو دیگه شوهر داری بهش گفتم فقط برو نه برای من دردسر درست کن نه برای خودت هیچی نگو فقط برو اشکاش داشت روحمو آزار میداد سرمو کشیدمو بی صدا زدم زیر گریه صدای باز شدن در اومد و گفت دوست دارم ،داشتم میلرزیدم در بسته شد با صدای بلند داشتم گریه میکردم روزا گذشتن الان 1 سالی از این داستان میگذره من چند وقت پیش به خاطر تشنج هایی که گرفته بودم رفتم دکتر منو فرستاد برای ازمایش چند روز بعد جوابشو براش بردم و گفت من سرطان خون دارم خدا باز داری منو امتحان میکنی؟؟؟ بابا بیخیال این همه ادم چرا گیر دادی به من تقریبا 2 ماه پیش زنگ زدم به سارا وقتی صداشو شنیدم همه چی از یادم رفت میخواستم بهش بگم سرطان گرفتم اولش منو نشناخت خودمو معرفی کردم ولی کاش هیچوقت بهش زنگ نمیزدن اینطوری حداقل فکر میکردم اون هنوز منو دوست داره بهم گفت دیگه به هیچ وجه نمیخواد صدامو بشنوه گفت الان زندگی ارومی داره و نمیخواد این ارامش به هم بخوره قط کردم و همه افکارم بهم ریخته بود تا اون لحظه فکر میکردم به من فکر میکنه ولی .... خدا جون مثل اینکه باید با این سرطانت بسازم ،دکتر بهم گفته که حداکثر 3 ماه دیگه زنده ام شیمی درمانی هم کردم ولی میگن رو من جواب نمیده خب اینم تقدیر منه دیگه چه میشه کرد فقط هنوز دارم به این فکر میکنم که کجای زندگیم به کسی بدی کردم که این شده تقدیر من

    براي اين دوست عزيزارزوي سلامتي و موفقيت دارم و اميدوارم خدا كمك حالشون باشه.براين باورم كه معجزه سرزده به زندگي ادما مياد.
     

    موضوعات مشابه

    سعیدخخخخخ از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.