1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

محبت بی‌منت!

شروع موضوع توسط babaks2 در ‏20 آگوست 2013 در انجمن شعر و ادبیات

  1. babaks2

    babaks2 مهمان

    پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند و هر کدام مشغول زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غمخوار زن و شوهر پیر معرفی و از آنها مراقبت می‌کرد. اما در عین حال دایم بر سر آنها منت می‌گذاشت و در مورد بی‌وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می‌کرد و خودش را بهترین و دلسوزترین دوست و یاور می‌دانست. کم‌کم حال پیرمرد دگرگون شد و باغبان جوان ترسید که زحماتش هدر رود به همین خاطر دایم به پیرمرد فشار می‌آورد که بابت زحماتش بخشی از باغ و طویله را به نام او کند. اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می‌دانست از این کار طفره می‌رفت و در نتیجه اهانت و بدگویی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت می‌گرفت. سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد. باغبان جوان که حرص تصاحب طویله و باغ، او را دیوانه کرده بود نسبت به بیماری مادرش بی‌اعتنایی می‌کرد و می‌گفت که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد و باید بقیه بچه‌ها از او نگهداری کنند. مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی‌رفت و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می‌رساندند تا بهبود یابد.
    یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک خواست. شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان، به شدت تحلیل رفته است. شیوانا کمی حرف‌های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت: "تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی و در عین حال از سفره همین آدم‌ها تغذیه می‌کردی. اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می‌کردند حقوق آن شخص مقدار مشخصی می‌شد و بدون اینکه از زخم‌زبان‌های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند می‌توانستند از مراقبت‌های یک فرد مناسب بهره ببرند. سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت: "این سکه‌ها بابت زحمت شش ماهه تو. بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری. قیمت طویله و باغ هم چند صد برابر زحمت توست و دلیلی ندارد که این مرد آنها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهد."
    باغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت: "این درست نیست! بچه‌های این مرد و زن خیلی بی‌وفا و پست هستند. آنها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کرده‌اند و پی زندگی خودشان رفته‌اند و این من بودم که خودم را خوار و حقیر کردم و شش ماه از آنها مراقبت کردم. پس من از فرزندان آنها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق‌ترم!"
    شیوانا لبخندی زد و گفت: "وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند. در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی و وقتی خودشان همگی این‌جا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی. در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد. همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است. تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی‌وفا و طویله نباش. اینها شخصی را برای این کار استخدام خواهند کرد. سکه‌هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن. با بقیه پول‌ها هم طویله‌ای کوچک برای خودت دست و پا کن و بی‌جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش که آنها وقتی محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می‌کنند و پی کار خود می‌روند صد مرتبه بدتر محبت منت‌دار و هدفدار تو در قبال پدر و مادرشان را نیز به فراموشی می‌سپارند
     

    موضوعات مشابه

    سعیدخخخخخ از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.