1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان عشق رنگین کمان و مروارید

شروع موضوع توسط babaks2 در ‏20 آگوست 2013 در انجمن شعر و ادبیات

  1. babaks2

    babaks2 مهمان

    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آنها توی چشم های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛

    کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

    بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم.

    کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی.

    بچه قورباغه گفت: قول میدهم.

    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند؛ او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر میکند.

    دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

    کرم گفت: تو زیر قولت زدی!

    بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود؛ من این پاها را نمیخواهم! من فقط رنگین کمان زیبای خودم را میخواهم.

    کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم؛ قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.

    بچه قورباغه گفت: قول می دهم.

    ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.. دو تا دست درآورده بود.

    کرم گریه کرد : این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.

    بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمیخواهم.

    من فقط رنگین کمان زیبای خودم را میخواهم.

    کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را.. این دفعه ی آخر است که می بخشمت.

    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر میکند.

    دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

    کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.

    بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.

    کرم گفت: آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی. خداحافظ.

    کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..

    آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود؛ اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.

    با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود؛ اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد.. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

    پروانه گفت: بخشید شما مروارید..

    ولی قبل از اینکه بتواند بگوید «سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه بالا جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد.

    و حالا قورباغه آنجا منتظر است.. با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر میکند و نمی داند که کجا رفته!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.