1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

شعر عاشقانه(تقديم به كساني كه شكست عشقي خوردن)جدید

شروع موضوع توسط babaks2 در ‏21 آگوست 2013 در انجمن شعر و ادبیات

  1. babaks2

    babaks2 مهمان

    نيمه شب آواره و ** حس و حال در سرم سوداي جامي ** زبان
    پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
    از جدايي يك دو سالي ميگذشت يك دوسال ازعمر رفت و برنگشت
    دل به ياد آورد اولين بار را خاطرات اولين ديدار را
    آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
    همچو راضي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود
    آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
    خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
    دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دل بستگي
    واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر
    مست او بودم زدنيا ** خبر دم به دم اين عشق ميشد **شتر
    آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها **ن ما آغاز شد
    گفتمش در عشق پابر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
    گر تو ذورق بان شوي درياست دل ** تو شام ** فرداست دل
    دل ز عشق روي تو حيران شده در ** عشق تو سرگردان شده
    گفت : در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست ميدارم بدان
    شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
    با تو شادي مشود غم هاي من با تو زيبا ميشود فرداي من
    گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجا دوي رخت افسون شده
    جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
    بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
    در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
    ديده جز بر روي او **نا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
    خو** او شهره ي افاق بود در نجابت در نكوهي پاك بود
    روز گار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
    **ش پاي عشق ما سنگي گذاشت ** گمان از مرگ ما پروا نداشت
    آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
    يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود
    بر سر **مان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
    با من ديوانه **مان ساده بست ساده ام آن عهد و **مان را شكست
    ** خبر **مان ياري ام را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست
    آن كبوتر عاقبت از بند رسد رفت و با دلداري ديگر عهد بست
    با كه گويم كه او همخون من است خسم جان و تشنه ي خون من است
    بخت بد**ن وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد love (57).jpg
    آن طلا حاضر به اين قيمت نشد
    عاشقان را خوش دلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تد**ر نيست
    از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
    مست و مخمور و خرابت از غم شدم ذره ذره آب شدم كم شدم
    آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت ** پروا پر پروانه را
    عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
    خاطراتم را تو**رون كن زسر ديشب از كف رفت فردا را نگر
    آخرين يكبار را از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند
    عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
    گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي **چاره اما مرده بود
    بعد از اين هم اشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است.

    خیلی شعر زیبا و پر محتوایی هستش

    من که خیلی خوشم اومد و تاثیر گذاشت روم
    امیدوارم خوشتون بیاد
     

    موضوعات مشابه

    aramoon و baranbahar از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.