1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

افسانه مینتور

شروع موضوع توسط arvia در ‏27 آگوست 2013 در انجمن تاریخ جهان

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در اواسط قرن سیزدهم قم به یک سلطان بزرگ کرتی برمیخوریم که روایات یونانی از او به عنوان مینوس نام برده و قصههای ترسناک بسیار درباره او آوردهاند: زنان شکوه داشتند که در نطفه او تخمهای مار و کژدم فراوان است. یکی از آنان به نام پاسیفائه، با وسیلهای مرموز، تخمهای گزندگان را دفع کرد و از او آبستن شد و کودکان بسیار زاد. از این زمرهاند آردیانه بورمو، و فایدرا که زن تسئوس و عاشق هیپولوتوس شد. پوسیدون، خدای دریا، از مینوس رنجید. پس، پاسیفائه را دیوانهوار به عشق گاوی دچار و از او باردار کرد. دایدالوس هنرمند بر پاسیفائه رحم آورد و در زاییدن گاو بچه یاریش کرد. مینوس از گاو بچه مخوف، که مینوتاوروس خوانده شد، به هراس افتاد و به دایدالوس فرمان داد که سمجه [هزارتو] یا زندانی پرچموخم بسازد. دایدالوس عمارت معروف به لابیرنت را ساخت. مینوس هیولای نوزاد را در آن محبوس کرد و فقط، برای جلوگیری از طغیان او، مقرر داشت که گاه گاه آدمی را نزد هیولا بیفکنند.
    دایدالوس هنرمندی بود آتنی، همپایه لئوناردو. چون از مهارت برادرزادهاش به رشک افتاد، در یک لحظه خشم، او را کشت و مادام العمر از یونان تبعید شد. در دربار مینوس پناه یافت و او را با اختراعات و ابداعات ماشینی خود به شگفت انداخت. پس، هنرمند و مهندس بزرگ شاه کرت گشت. پیکرتراشی برجسته بود، و مردم، که خواستهاند تکامل تدریجی مجسمهسازی را - از پیکرهای سخت بیتشخص تا صورتهای مشخص اشخاص واقعی - بیان کنند، به زبان افسانه گفتهاند که مخلوقات او چنان زندهنما بودند که اگر آنها را به پایههای خود نمیبست، بر میخاستند و راه میرفتند! با اینهمه، مینوس، چون دریافت که پاسیفائه در عشقبازیهایش از یاری دایدالوس بهره جسته است، آزرده شد و دایدالوس و پسرش ایکاروس را در لابیرنت محبوس کرد. دایدالوس، برای خود و ایکاروس، از موم بالهایی ساخت، و به مدد آنها از بالای دیوارهای زندان گریختند و در آسمان مدیترانه به پرواز درآمدند. ایکاروس مغرور متابعت پدر را دون شان خود دانست و بیش از حد به خورشید نزدیک شد.
    پس، پرتو آتشین خورشید بالهای مومین او را گداخت و به کام دریایش انداخت، و به این ترتیب سرگذشت او متضمن درسی اخلاقی برای فرزندان سرکش گشت. آنگاه دایدالوس با دلی پریش به سیسیل پرید و تمدن صنعتی و هنری کرت را به آن جزیره رسانید.
    پس از آنکه ]مینوس[ با آتن جوان جنگید و بر او غالب آمد، مقرر داشت که آتنیان، یک بار پس از هر نه سال، هفت دختر و هفت پسر جوان را، به نام خراج، نزد او گسیل دارند تا نزد مینوتاوروس بیندازد و او را آرام کند. در سومین موردی که آتنیان در صدد تقدیم این خراج انسانی برآمدند، تسئوس، فرزند برومند شاه آتن، آیگئوس، به الحاح، پدر خود را راضی کرد که او را هم با پسران و دختران بخت برگشته به کرت فرستد تا مینوتاوروس را به هلاکت رساند و آتنیان را از آن خراج ننگبار برهاند. در کرت، آردیانه به عشق شاهزاده آتنی گرفتار آمد. پس، شمشیری جادویی به او داد و حیله سادهای به او آموخت - آموخت که ریسمان درازی را به بازو ببندد و هنگامی که داخل لابیرنت پر پیچ و خم میشود تدریجا ریسمان را بگشاید تا راه بازگشت را گم نکند. تسئوس در لابیرنت از عهده کشتن مینوتاوروس برآمد و، به وسیله ریسمانی که به دست بسته بود، نزد آردیانه بازگشت و با او از کرت گریخت.»
    ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد دوم: یونان باستان، صص 28-27


    «به دستور اوروسیتوس، هراکلس برای گرفتن گاو کرتی به کرت رفت، پیش پادشاه آن شاه مینوس. هراکلس او را گرفت و به یونان برد و چون به تایرونس رسید آن را رها ساخت. گاو وحشی دست از سر اوروسیتوس برداشت و به سمت شمال گریخت. تنگهی کورنیتوس را پشت سر گذاشت و به ماراتون واقع در آن سوی آتن رسید. جلگههای سبز آن به مذاقش خوش آمد و تصمیم گرفت همانجا بماند. در آنجا نیز هر * را که نزدیک میشد سر به نیست میکرد. از بخت بد یکی از اولین قربانیهای گاو کرت پسر مینوس بود که از قضا به قصد سیاحت به آتن امده بود.
    مینوس که باور نمیکرد که پسرش به وسیلهی گاو کشته شده باشد به آتن حمله کرد و تنها هنگامی صلح کرد که آیگیوس شاه قول داد هر سال هفت مرد جوان و هفت دوشیزه باکره تقدیم وی کند تا طعمهی مینتور گردند. مینتور هیولای نیمه گاو-نیمه انسانی بود که در لابیرنت به سر میبرد.
    لابرینت ماز پرپیچوخمی بود که دایدالوس، صنعتگر هوشمند آن را ساخته بود. قریب 27 سال گاو کرتی مردم ماراتون را مورد حملههای سبعانه قرار داد و آتنیها هر ساله بر طبق قرارداد جوانان و دوشیزگان خود را به مینوس باج میدادند تا این که تیسیوس به آتن آمد.
    تیسیوس پسر شاه آتن آیگیوس، در غیاب پدر بزرگ شد و در سن هجده سالگی به سوی او حرکت کرد و در مسیز آتن اشرار و بدکاران سر راهش را پاک کرد و رفت و گاو کرتی را هم کشت و دید همچنان آتن لباس ماتم پوشیده است. وقتی علتش را پرسید فهمید باید برای کشتن مینتور اقدام کند.
    او جزو جوانان به کرت رفت و در آنجا پذیرایی شدند و در حضور شاه و درباریان در مسابقات اسبدوانی و مشتزنی شرکت کردند. همین که تیسیوس نفسزنان در جایگاه برنده قرار گرفت شاهزاده خانم آرایانه او را دید و در همان نگاه اول دل به او باخت.
    فکر این که چه سرنوشت شومی در انتظار نسیوس است آردیانه را به اندوه عمیقی فرو برد و سرانجام وادارش کرد که نقشهای طرح کند. همان شب آردایانه به سراغ نسیوس رفت و به او گفت: «فردا از آنها بخواه اول تو را به داخل لابیرنت بفرستند. ماز پرپیچوخمی است. تاکنون کسی نتوانسته است راه بازگشت خود را در آن بیابد و به سلامت از آن خارج شود. اما اگر بتوانی این کلاف نخ نازک را با خود ببری کار تو آسان میگرددو مواظب باش کسی آن را نبیند. وقتی داخل شدی سر نخ را به در ماز ببند و در حال رفتن کلاف را شل کن تا نخ بر کف دالانها بخوابد و در بازگشت نشانه راه تو باشد. نیمه شب پشت در ماز منتظر خواهم بود تا اگر موفق به کشتن مینتور شده بودی در را به رویت بگشایم. شرط آن این است که مرا نیز با خود ببری زیر اگر آنها بفهمند من تو را یاری دادهام معلوم نیست چه بر سرم بیاورند.»
    تیسیوس آنچه را که آردیانه گفته بود موبهمو انجام داد و روز بعد با کلاف نخ به دالانهای پیچدرپیچ لابیرنت وارد شد و همین که در را از پشت سرش بستند همان کارها را انجام داد، به زحمت مینتور را کشت و برگشت و با آردیانه و دیگر قربانیان فرار کردند.
    وقتی شاه مینوس از تعقیب نیسیوس و آردیانه صرفنظر کرد و در عوض به تعقیب دایدالوس (صنعتگر ماهری که دالانهای پر پیچوخم لابیرنت را ساخته و سوگند خورده و تضمین کرده بود که هیچ بنیبشری پس از ورود به آن نتواند راه خروجی بیابد) پرداخت.
    مینوسشاه در نهایت با حقهای از جانب دیدانوش با آب جوش کشته شد و پسرش شاه کرت شده با شاه آتن، تیسیوس آشتی کردند.»


    راجر لنسین گرین، اساطیر یونان، ترجمهی عباس آقاخلانی، انتشارات سروش، ویرایش دوم، 1370
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.