1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

خاطره اي از محصلين قديم از مهندس بازرگان

شروع موضوع توسط arvia در ‏31 آگوست 2013 در انجمن تاریخ ایران

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    طرف عصر براي عيادت رفتن به خانه خليلي؛ از خيابان علاء الدوله عبور مي كردم و در فكر كلاس صبح و بي تربيتي و بي علاقه گي شاگردان كلاس سوم بودم؛ مخصوصاً حرف يكي از شاگردان خيلي آنتي پاتيك موسوم به زيرك زاده بيادم آمد: موقعي كه در فصل تشعشع حرارتي اثبات قانون (e=ac) Keichaffe را داده بودم رو به شاگردان كرده و گفتم. البته اين استدلال يكقدري در بين استدلال ها و مباحث ترموديناميك لوس بود؛ ولي باز مطلب ثابت مي شود. زيرك زاده گفت: لوس بود مثل ساير جاهاي ترموديناميك! از اين صحبت ها و طرز رفتار و فضولي ها و تنبلي هاي كلاس سوم خيلي پكر بودم و فكر مي كردم زياد هم نبايد از شاگردان توقع داشت. همه جا همين طور است و شاگرد اساساً از درس و معلم بيزار است. بالاخره به منزل خليلي رسيدم و برگشتم. در مراجعت هنوز به خيابان شاهرضا نرسيده بودم؛ كه يك عده محصل از فيشر آباد به سمت پايين سرازير مي شدند. بعداً فهميدم شاگردان دبيرستان دارايي هستند. يكي از آنها كه معلوم شد نامش شهميرزادي است؛ قوطي سيگاري از جيب درآورده و خواست سيگار آتش بزند. رفيق پهلويي كه قيافه باريك و وضع نسبتاً شيكي داشت؛ گفت: چرا سيگار مي كشي؟ تو كه خوب هستي اين كار را نكن! شهميرزادي جواب داد: چرا نكنم؟ من اصلاً عقيده ام اين است كه هر چه آدم دلش بخواهد بايد بكند. همين كه رفيق ناصح خواست رد حرف او را بياورد؛ جوان سيگار كش مطلب خود را دنبال نموده گفت: مگر چه مي شود؟ تازه تفاوت ده سال است يا يك رتبه عقب افتادن است. اصلاً مگر در اين ادارات چه خبر است؟ من اگر مافوقم ولو وزير بگويد: سيگار نكش فردا با قاطر به اداره مي آيم. تو كه به اداره مي روي؛ جز آن كه صبح تا غروب بايد بيكار بنشيني و با مداد كپيه بازي كني؛ كار ديگري داري؟ رفقاي ديگر خنده كنان و شوخي كنان هر كدام اظهاراتي مي كردند و او جواب حسابي و ايده آلي در مقابل آقاي رجز خوان؛ شجاع منفي باف نداشتند و از هر دري صحبت مي شد. و اسم يكي از معلمين در بين آمد كه موقع درس دادن هميشه مست است و نمونه و شاهدي بود براي شهميرزادي؛ كه اصلاً مدارس در ايران كشكي است و مقصود درس خواندن نيست؛ بلكه ديپلم گرفتن و تابلو زينت اتاق كردن است. و چون در ضمن راه گذرمان از پهلوي دكان عرق فروشي افتاد؛ به آنجا اشاره كرده بخود وعده مي داد كه روز امتحان درس همان آقاي معلم بيايد اينجا خود را براي جواب دادن آماده با حرارت كند! ديگر چون به چهارراه سفارت انگليس نزديك شده بوديم و جمعيت مانع تعقيب كردن و شنيدن بيانات فلسفي آقايان محصلين بود؛ تند كردم و جدا شدم ولي تا مدتي در اين فكر بودم كه حقيقتاً افكار ملت و جوان هاي محصل تا چه اندازه پوچ و بي بنياد شده و اتيه مملكت چه خواهد شد! حقيقتاً آيا آقاي شهميرزادي مقصر و مسؤول است يا اقاي معلم و ساير متصديان كار كه وظايف خود را اينقدر پوچ و كوچك در نظر جوان ها جلوه دادند؟ مهندس مهدي بازرگان - كتاب يادداشت هاي روزانه – ص 36 و
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.