1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان زیبای آلزایمر

شروع موضوع توسط shiva در ‏4 سپتامبر 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. shiva

    shiva كاربر دوست داشتني کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,963
    تشکر شده:
    784
    جنسیت:
    زن


    آلزايمر

    چه زیباست این حکایت!

    چمدانش را بسته بودیم


    با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
    یک ساک هم داشت با یک بسته کوچک،
    کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
    چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
    گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
    یک گوشه هم که نشستم
    نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
    گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
    گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
    آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
    اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
    گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
    همه چیزو فراموش می کنی
    گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
    تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
    خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
    و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
    اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
    و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
    زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
    و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
    بسته و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
    آبنات قیچی را برداشت
    گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
    دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
    مادر جون ببخش، فراموش کن
    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
    چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
    یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
    اخ چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
    طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
    در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
    زیر لب میگفت:
    من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!


     

    موضوعات مشابه

    باران888, baranbahar, گلناز2222 و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.