1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

طعم درد ....لحظه خوشبختی

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏5 سپتامبر 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    چشمانش را گشود،باز هم صبح شده بود..اما...
    این صبح برایش متفاوت بود...طعم گسی که از این زندگی به او رسیده بود
    وجودش را تلخ تر میکرد.

    به دور و برش خیره شد و با غم به اتاق کوچکش نگاه کرد،ایا باز هم به این خانه باز خواهد گشت؟!...سوالی که تمام شب ذهنش را مشغول کرده بود
    مادر بیمارش کنج اتاق نمور و سرد...چشمان بی فروغ و سرد خواهر کوچکش،که در انتظار لقمه ای نان به سر میبرد....
    و حرف صاحبخانه برای تخلیه....
    و....
    نه نه نمیتوانست تن به این کار دهد،اگر این کار را میکرد فرقی با ....
    ذهنش را از این افکار دور کرد،سر جایش نشست و دستانش را حصار چانه اش کرد،به مادر و خواهرش خیره شد و با درد به انها فکر کرد
    یاد پدر ازارش میداد،مردی که انها را رها کرده و رفته بود....
    حس بدی که از به یاداوری کلمه پدر به او دست میداد تنش را به لرزه وامیداشت،مردی که تمام دارائیشان را برای هوس باخته بود....و راحت ترکشان گفته بود
    روزی برای خودشان کسی بودند،برو و بیایی داشتند،عمارت بزرگ و زیبا،خدمه،لباسهای فاخر،عزت،ابرو....
    و حالا برای حفظ خانواده اش ،باید ابرویش را حراج میکرد...
    رختخواب کهنه و زهوار در رفته اش را تا زد و کناری گذاشت...دستی بر سر مادرش کشید،پیشانی سفید رنگ و زیبای خواهرش را بوسید
    زیر لب از مادرش عذر خواست،این چیزی نبود که او میخواست
    هزاران بار به دنبال کار رفته بود،اما هر بار با چشمانی پر شهوت،دستانی پر گناه و الوده رو به رو میشد،و هر بار فرار...
    چاره ای نداشت،داروهای مادرش رو به اتمام بود،دستان کوچک خواهرش در انتظار یک غذای گرم،تکه ای نان...بود
    اه کشید و لباسهایش را به تن کرد،به پیشنهاد مهناز اندیشیده بود و حالا راهی به جز تن در دادن به ان کار نداشت.
    در را محکم به هم زد،از حرص،از درد،از غمی که همچون مار برقلبش چنبره زده بود...
    راه دراز و طویل کوچه را سپری کرد و با اتوبوس خود را به خانه مهناز رساند.
    جلوی درب منزل از سر ترس نفس پر دردی کشید و زنگ را فشرد،صدای مهناز در گوشش پیچید
    -کیه؟!
    -منم،رعنا
    -پس بلاخره اومدی...بیا بالا
    در با صدای تیکی باز شد و رعنا قدم در حیاط دراندشتی گذاشت،یعنی مهناز این خانه را با به حراج گذاشتن ابرویش به دست اورده بود؟!
    چند قدم که پیش تر رفت،مهناز را جلوی درب عمارت بلند و سفید رنگ دید،
    خودش را به او رساند،لبخند روی لب مهناز او را میترساند،خود را به دستان او سپرد....لباس فاخر و زیبایی بر تن رعنا نشست،ارایش غلیظ و خیره کننده ای ،و کفشهای پاشنه بلند،و لبخند مهناز...
    کنار مهناز در ماشینش جای گرفت،با ترس شروع کرد زیر لب به خواندن دعا هر چند میدانست دیگر فایده ای ندارد،ولی باز هم به دعا نشست.
    مهناز او را کنار خیابان پیاده کرد و سفارشات لازم را کرد،و رفت.
    رعنا ترسیده بود،این پا و ان پا میکرد تا از انجا بگریزد،یه وضوح رنگش پریده بود.
    به ماشین شیک و مدل بالایی که کنار پایش ترمز کرده بود خیره شد،به نظرش امد پسری که به او چشم دوخته است بسیار ارام و مهربان است.
    اما باز هم ترس بر جانش نشسته بود،با ترس و لرز درب ماشین را باز کرد و نشست.با خود گفت؛یا الان یا هیچ وقت...

    هر دو ارام بودند و حرفی نمیزدند،رعنا ترسیده بود و تا حد ممکن خود را به شیشه ماشین چسبانده بود،و پسر ارام در اندیشه بود.
    جلوی یک خانه بزرگ و شیک ترمز کرد و از رعنا خواست پیاده شود،رعنا با ترس با او همراه شد،پسر محکم دست رعنا را در دستش فشرد،و با او وارد عمارت شد.
    کسی نبود خانه در سکوت محض به سر میبرد،پسر روی مبل نشست دست رعنا هم با این حرکت کشیده شد و ارام کنارش نشست....از ترس به خود میلرزید،با این که برایش بی معنی میامد اما زیر لب از خدا کمک خواست تا از مهلکه بگریزد.
    ترس و درد تنها حسهای همراه رعنا بودند...صدای پسر رعنا را از ادامه تفکرش واداشت
    -خوب؟!...برای چی سوار ماشین من شدی؟!
    رعنا به خود لرزید میدانست بعد از این حرف چه چیزی در انتظارش است
    اشک در چشمانش نشست...دستش را به سختی ار دستان پسر بیرون کشید و به او خیره شد
    از برق چشمان سیاه و کشیده رعنا پسر برخود لرزید....بر خود لعنت فرستاد که اینگونه باعث عذابش بود
    -خواهش میکنم بزارید من برم،اقا من اشتباه کردم ببخشید...من این کاره نیستم
    گریه مجالش نداد،اشک تمام صورتش را خیس کرده بود....
    حس گناه و درد به وجود پسر چنگ انداخته بود..باید چیزی میگفت
    -رعنا؟!
    دختر متعجب به پسر خیره شد،دیگر اشک نمیریخت،
    این پسر که بود که اسم او را میدانست
    -من و نشناختی؟!...مگه نگفته بودی منتظرم میمونی تا برگردم؟!
    رعنا چشمانش را برهم گذاشت،این امکان نداشت...در باورش نمیگنجید...او امده بود اما در چه وضعیتی...و با چه حالی رعنا را دیده بود....و چقدر این عشق کودکی تغییر کرده بود،رعنا اریا را نشناخته بود.
    رعنا از خجالت سرش را زیر انداخت و دستانش را حصار صورتش کرد و باز هم گریه...خجالت میکشید،او را فراموش کرده بود،انقدر مشکل داشت که به عشقش هم خیانت میکرد؟!
    اریا دستان رعنا را از روی صورتش کنار زد و با غم به او خیره شد
    -دیگه تموم شد،تمام این مدت دنبالت بودم،دیدم که چه تلاشی برای زندگی کردی،نمیخواد نگران باشی
    لبخندی بر لب اریا نقش بست
    -میدونم که پاکی...من برگشتم...
    رعنا با گریه به اغوش اریا پناه برد و زیر لب از خدا تشکر کرد که او را نجات داده بود،و دستان گرم خدا را در کنارش حس میکرد
    در لحظه ای از درد به خوشبختی رسیده بود...لبخند زد و بیشتر خود را به اریا فشرد.
     

    موضوعات مشابه

    ♥azin baroon♥, aramoon و آیسودا از این پست تشکر کرده اند.
  2. آیسودا

    آیسودا کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    848
    تشکر شده:
    196
    جنسیت:
    زن
    واقعا عالی بود و جالبtashvigh-gol-
     
  3. aramoon

    aramoon تنهاترین برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مه 2013
    ارسال ها:
    7,833
    تشکر شده:
    5,128
    جنسیت:
    مرد
    جالب بود مرسی
     
  4. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    fg5.gif
     
  5. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    جالبtashvigh-gol-بوووووووووود
     
  6. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    -2-40-.gif
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.