1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

از یادم نمیروی (براساس واقعیت )

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏9 سپتامبر 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    این داستان برداشتی از یک اتفاق واقعی ایست.

    * ویرایش شد ( با رنگ صورتی )

    ***

    وارد گل فروشی میشوم. بوی گل ها هوش از سرم میبرد. یکراست سراغ گل های رز محبوبم میروم و بو میکشم. وقتی که گنجایش ریه های تمام میشود برمی گردم سمت فروشنده. سرتا پایم را نگاه میکند.اهمیتی نمیدهم و سراغش میرم. سلام آرامی میگویم ولی او سرش را هم تکان نمی دهد و مستقیم نگاهم میکند.سفارش دسته از گل های محبوبم برای فردا میدهم و میگویم : بیانه چقدر بدم؟
    فروشنده انگار که مجبورش کنند با من حرف بزند قیمت را گفت. بعد از پرداخت از مغازه خارج شدم و به سراغ شیرینی فروشی رفتم و برای فردا سفارش دادم. از شیرینی فروشی که خارج میشوم چشمم به مزون لباس عروس دوخته میشود. همان طور که چشمم به مزون دوخته شده بدون توجه از خیابان رد میشوم و فحش ِراننده ها را به جان میخرم.

    به لباس عروس ها خیره میشوم و مریمِ زیبایم را در آنها تصور میکنم. حیف که نمیتوانم این یکی را بدون حضور مریم اجاره کنم. باید خودش انتخاب کند.
    از مقابلش رد میشوم و به سمت فروشگاه لباس مردانه که درست کنار مزون است میرم.
    باز هم حیف که مریم نیست تا با سلیقه او بخرم. اشکالی ندارد هنوز هم وقت هست. بار دیگر با او می آیم.
    به کت و شلوار های خوش دوخت نگاه میکنم.
    چشمم به کت و شلوار خوش دوخت سیاه رنگ میافتد. همراه کت و شلوار پیراهن سفید رنگ که اطراف یقه اش نوار سیاه رنگی دارد ، میخرم و از فروشگاه خارج میشوم باز هم به نگاه های فروشندگان که رنگ ِتمسخر گرفته توجه نمیکنم.

    دیگر کافیست بقیه وسایل مورد نیاز را پدرم سفارش میدهد من دیگر خسته شدم.باید برای فردا انرژی داشته باشم.
    با دستهای پر سوار تاکسی میشوم و به سمت خانه میرم.
    جلوی خانه می ایستم و با دسته کلیدم در را باز میکنم و وارد میشوم.
    نگاه به حیاط کثیف و درختان خشک شده می اندازم که رنگ غم گرفته. راستی باید به پدرم بگویم در اسرع وقت برای نظافت حیاط کارگر بگیرد. منکه نمیتوانم در این حیاط کثیف و غم زده عروسم را بیاورم.
    از پله ها بالا میروم و وارد خانه میشم. به محض ورود توده سیاه پوشی در آغوشم میگیرد و همه جای صورتم را میبوسد. و با چشم های اشکی نگاهم میکند. به چروک های دور چشم و پیشانیش ، مو های سفید شده اش ، بلوز و دامن سیاه رنگش نگاه میکنم.
    از تکان خوردن لب هاش میفهمم که دارد حرف میزند ولی من نمیخواهم بشنوم. حرف های آشنایی است که یادم نمی آید کی شنیده ام ولی قلبم را درد می آورد.
    کنارش میزنم و به سمت میز تلفن میروم و کارت های عروسی را برمیدارم و با لذت نگاهشان میکنم.
    کارت را باز میکنم و به داخلش نگاه میکنم.

    « دوشیزه مریم سعادتی و آقای رجب رضایی»

    چقدر اسم مریم در کنار اسم من زیباست. کارت از بین دست هایم بیرون کشیده میشود و همان زن پیر و چروکیده با صدا گریه میکند و خرید هایم را از دستم میگیرد و به گوشه ای پرت میکند. جلوی پایم زانو میزند و دستهایم را در دست های چروکیده اش میگرد و باز حرف میزند و حرف میزند و باز جگر من میسوزد و آتش میگیرد و خاکستر میشوم. شک ندارم صورتم از عصبانیت سرخ شده و فشارم بالا رفته.
    به سرعت از روی مبل بلند میشوم و به سمت اتاقم میروم و در را به شدت میبندم . از انبوه لباس های داخل اتاق میگذرم و خودم را روی تخت میاندازم و سر دردناکم را در دست میگیرم و فشار میدهم. مدام حرف های زن در گوشم میپیچد و تکرار میشود.
    « مادر چرا انقدر خودت و منو عذاب میدی؟ چرا خودتو به این روز انذاختی؟ چرا باید رتبه 79 کنکور، شاگرد اول دانشگاه به این روز بیوفته ؟؟ چرا با این کارات پدر تو سکته دادی و فرستادی زیر خاک؟ عزیزم ، پسرم تو عاشق مریم بودی درست، اونم عاشق تو بود بازم درست. ولی عزیزم الان مریم یک ساله که مرده . دیگه مریمی نیست که تو هر روز میری براش دسته گل سفارش میدی و از پول های من کت وشلوار میخری. به خدا دیگه مریمی نیست که ببری براش لباس عروس اجاره کنی! عزیزم دیگه اتاقت جا نداره. کاری نکن همین حقوق بازنشتگی منم تموم شده و گشنه بمونیم. چرا هر روز باید منو سکته بدی؟ عزیزم مریم از عشق تو خودکشی کرد و کار احمقانه ای کرد تو چرا داری با مرگ تدریجی هم منو میکشی هم خودتو عذاب میدی. خانواده اش چون کار نداشتی، پول نداشتی ، نذاشتند باهم ازدواج کنین.الانم دارن چوب اشتباهاتشون رو میخورن ولی عزیزم خودت که دیدی که ما چقدر خواستگاریش رفتیم. مریم کار احمقانه ای کرد و زندگی همه رو داغون کرد ، تو نکن پسرم ، تو رو به روح بابات نکن. چرا هر روز باید اینارو برات تکرار کنم؟ بگو که دیگه بادت نمیره. بگو ، تورو خدا بگـــو»
    سرم را محکم به دیوار پشت سرم میکوبم. صدا ها قطع میشود من میدانم اینها دروغ اند. میدانم ، یقین دارم که عشق 5 ساله من هنوز زنده است که هنوز منتظر من است که هنوز عاشق من است. میدانم که فردا دیگر این حرف هایی که مدام در سرم پژواک میشود یادم میرود و فقط مریم در ذهنم می ماند ومن این فراموشی را دوست دارم .
    دوست دارم .



    فرزانه.ن
    92/5/6


    ***


    الان یک ساله جعفر دچار فراموشی و جنون شده، بینایی یکی از چشم هاشو براثر فشار عصبی از دست داده و هر روز همه رو برای عروسیش دعوت میکنه.جعفر ورودی 80 اقتصاد دانشگاه طباطبایی تهران بود.
    چون وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد...
    پنج سال تمام جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن. سال ۸۵ مریم خود کشی کرد و جعفر دیوانه شد.


    من این داستانو از یک تیتر خبری توی روزنامه خوندم . فقط چند سطر راجب ماجرا تو روزنامه گفته بود و عکسشونو گذاشته بود.
    من اونو به شکل داستان اول شخص در آوردم و شاخ و برگ دادم.
    پس اگه این خبر رو جایی دیدین بدونین بعضی جاهاشو شاخه و برگ دادم ولی اصل داستان همونه.


    عکس جعفر :

    [​IMG]
     

    موضوعات مشابه

    aramoon, آیسودا و accountant از این پست تشکر کرده اند.
  2. shiva

    shiva كاربر دوست داشتني کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,963
    تشکر شده:
    784
    جنسیت:
    زن
  3. Green-life

    Green-life کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏28 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    1,374
    تشکر شده:
    1,273
    جنسیت:
    زن
    عشقه هاعشقققققق
     
  4. aramoon

    aramoon تنهاترین برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مه 2013
    ارسال ها:
    7,833
    تشکر شده:
    5,128
    جنسیت:
    مرد
    زیبا بود
     
  5. yas25

    yas25 کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 مارس 2013
    ارسال ها:
    1,520
    تشکر شده:
    2,578
    جنسیت:
    زن
    :(:(-tars--tars-
     
  6. naligholizadeh

    naligholizadeh کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏17 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,441
    تشکر شده:
    1,489
    جنسیت:
    زن
    کاااااااااااااش قدر جونامونو بیشتر بدونیم...به احساسات و علاقه هاشون ارزش بدیم...کاش بعدا کاری نکنیم که سالها فرصت جبران آن را نداشته باشیم
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.