1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

اگه دوست داشتی بخون بخند

شروع موضوع توسط مهسا99 در ‏17 سپتامبر 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. مهسا99

    مهسا99 *** از ياد رفته *** برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏18 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    1,819
    تشکر شده:
    1,586
    جنسیت:
    زن
    شوهره شب دیر برمیگرده خونه از مهمونی ....
    زنش سرش داد میزنه میگه : اگه دو روز منو نبینی چه احساسی خواهی داشت ؟؟؟
    شوهره خیلی خوشحال میگه : این خیلی عالی میشه ....
    دوشنبه گذشت و شوهره زنش رو ندید ....
    سه شنبه و چهارشنبه هم گذشت ....
    پنجشنبه , وَرمِ چشم شوهره کمی بهتر شد و تونست با گوشه چشمش زنش رو ببینه ....nishkhandsheyton
    - - - - - - - - - - - - - - - -
    نامه شوهری به زنش :))))
    عزیزم این ماه نتونسم حقوقم رو برات بفرستم به جاش برات صد تا بوس فرستادم!
    جواب نامه:
    ...
    عزیزم از این که برام صد بوس فرستادی ممنون.
    اینم شرح خرجها:
    معلم بچه ۵ بوس،صاحبخونه ۳۰بوس،با سوپر مارکت به تفاهم نرسیدیم یه جور دیگه حساب کردیم،علی‌ آقا میوه فروش بوس نمیخواد میگه بچه می‌خوام،اکبرآقا قصاب اونو موندم چیکار کنم ؟khoshghelkhoshghelkhandidansheyton
    - - - - - - - - - - - - - - - -
    مرد جوان وارد طلا فروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلا فروش پرسید: «آیا می‌خواهید داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»
    مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود : تقدیم به عزیزترینم، آلیس.»
    طلا فروش پرسید: «آلیس خواهر شماست؟»
    مرد گفت: «نه او دختری است که قرار است با هم نامزد شویم.»
    طلا فروش گفت: «من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمی‌نوشتم. اگر نظر شما یا او عوض شود دیگر نمی‌توانید از این حلقه استفاده کنید.»
    مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟»
    طلا فروش گفت: «این را تقدیم می‌کنم: به اولین و آخرین عشقم. با این کار شما می‌توانید از این حلقه بارها استفاده کنید. من خودم هم همین کار را کردم!!»
    (عجب ... بوده طلا فروشه..)taajobkhandidansheyton-bitarbiat--eshve-
    - - - - - - - - - - - - - - - -
    یه بار کلاس اول دبستان بغل دستیم بهم گفت: مسخره ...
    منم گفتم : اسم بابات اصغره ...
    عاقا این دیگه تا آخر سال گیر داده بود که تو اسم بابای منو از کجا میدونی..!:eek:nishkhand
    - - - - - - - - - - - - - - - -
    امروز سر کلاس یودم دیدم بابام زنگ میزنه بهم، گفتم نکنه اتفاقی افتاده!
    رفتم بیرون جواب دادم دیدم نه سلامی نه علیکی میگه: من الآن جلسه م بعدا تماس میگیرم!:p:p
     

    موضوعات مشابه

    jirrjirak و سيلام از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.