1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان كوتاه (یک خشت هم بگذار در دیگ)

شروع موضوع توسط ♥azin baroon♥ در ‏19 سپتامبر 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155
    [​IMG]
    عروس خودپسندي ، آشپزي بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگي مي کرد . مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . يک روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند .

    عروس مي خواست پلو بپزد ولي بلد نبود ، پيش خودش فکر کرد اگر از کسي نپرسد پلويش خراب مي شود و اگر از مادرشوهرش بپرسد آبرويش مي رود و او را سرزنش مي کند .

    پيش مادر شوهرش رفت و سعي کرد طوري سوال کند که او متوجه نشود که بلد نيست آشپزي کند .
    از مادرشوهر پرسيد : چند پيمانه برنج بپزم که نه کم باشد ، نه زياد ؟
    مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسيد : پختن آنرا بلدي ؟
    عروس گفت : اختيار داريد تا حالا هزار بار پلو پخته ام . ولي اگر شما هم بفرمائيد بهتر است .
    مادرشوهر گفت : اول برنج را خوب بايد پاک مي کني .
    عروس گفت : ميدانم .
    مادرشوهر گفت : بعد دو بار آنرا مي شوئي و مي گذاري تا چند ساعت در آب بماند .
    عروس گفت : ميدانم .
    مادرشوهر گفت : برنجها را توي ديک مي ريزي و روي آن آب مي ريزي و کمي نمک مي ريزي و مي گذاري روي اجاق تا بجوشد .
    عروس گفت : اينها را مي دانم .
    مادرشوهر گفت : وقتي ديدي مغز برنج زير دندان خشک نيست ،آنرا در آبکش بريز تا آب زيادي آن برود . بعد دوباره آنرا روي ديک بگذار و رويش را روغن بده .
    عروس گفت : اينها را مي دانم .
    مادر شوهر از اينکه هي عروس مي گفت خودم مي دانم ناراحت شد و فکر کرد به او درسي بدهد تا اينقدر مغرور نباشد ، براي همين گفت : يک خشت هم بر در ديک بگذار و روي آنهم آتش بريز و بگذار تا يک ساعت بماند و برنج خوب دم بکشد .
    عروس گفت : متشکرم ولي اينها را مي دانستم .
    عروس به تمام حرفها عمل کرد وآخر هم يک خشت خام بر در ديک گذاشت . ولي بعد از چند دقيقه خشت بر اثر بخار ديک وا رفت و توي برنجها ريخت .
    عروس که رفت پلو را بکشد ديد پلو خراب شده و به شوهرش گله کرد . شوهرش پرسيد : چرا خشت روي آن گذاشتي ؟
    عروس گفت : مادرت ياد داد . راست که ميگن عروس و مادرشوهر با هم نمي سازند .

    مادر شوهر رسيد و خنده کنان گفت : دروغ من در جواب دروغهاي تو بود ، من اينکار را کردم تا خودپسندي را کنار بگذاري و تجربه ديگران را مسخره نکني .
    عروس گفت : من ترسيدم شما مرا سرزنش کنيد .
    مادر شوهر گفت : سرزنش مال کسي است که به دروغ مي خواهد بگويد که همه چيز را مي دانم . هيچ * از روز اول همه کارها را بلد نيست ولي اگر خودخواه نباشد بهتر ياد مي گيرد .

    حالا هم ناراحت نباشيد ، من جداگانه برايتان پلو پخته ام و حاضر است برويد آنرا بياوريد و سر سفره ببريد
     

    موضوعات مشابه

    سمیرا جون از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.