1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

مرا هم ببر، مادر !

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏3 اکتبر 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    کنار ساحل نشسته است ... به امواج و رقص زیبایشان می نگرد ... نسیم موهایش را نوازش می کند ...
    خاطرات در ذهنش تداعی می شوند ...
    خاطرات روزهای شیرین کودکی اش ... روزهایی که رنگ دنیایش سپید بود ... پاک و روشن بود ... نه مانند این روزها تیره و تار ... بی هیچ روشنی ...
    قطره اشکی روی گونه اش می نشیند ... بی اجازه ...
    خورشید زندگی اش را ساعاتی پیش از دست داده بود ...
    نور چشمانش ترکش کرده بود ... و چه سخت است زندگی با چشمان بی فروغ !
    روی ماسه ها دراز می کشد و دستش را زیر سرش می گذارد ...
    هوا تاریک است و آسمان آراسته به زیور ستارگان ... ماه هم چون نگینی در آن میان می درخشد ...
    آه می کشد ...
    به دریا چشم می دوزد ...
    به مکانی که همیشه برایش منبع آرامش بود ....
    به جایی که همیشه با عزیزترینش بر آن می نشستند، خیره می شود ...
    تنها چند متر فاصله ... خیلی کمتر از فاصله ی او تا بهترینش ...
    یاد لبخند زیبایش که جزو جدا نشدنی صورتش بود، می افتد ...
    با بغض زمزمه می کند :
    - دلم گرفته است ... اما تنها به خاطر تو عزیزترینم، شکایتی نمی کنم ...
    چشمانش را می بندد و برای بار هزارم تصویر مادرش پشت پلکانش نقش می بندد ...
    مادری به لطافت ابرها، مهربانی نسیم، طراوت گلها و پاک چون آب ...
    دست مشت شده اش را روی قلبش می گذارد و به اهستگی آن را می گشاید ...
    غنچه ی رز قرمز را جلوی بینی اش می گیرد و با همراه با سوز زمزمه می کند :
    - آخ مادر اگر بدانی حتی نفس های این غنچه هم عطر تنت را می دهد ...
    چشمانش را روی هم فشار می دهد تا جلوی ریزش مرواریدهایش را بگیرد ...
    اما بی فایده ست ...
    دانه های اشک راه خود را باز می کنند و با سرعت از هم می گذرند و میان خرمن موهای طلاییش گم می شوند ...
    چشمانش را می گشاید و دوباره به دریا خیره می شود ...
    به ان موجهایی که با سرعت از یکدیگر سبقت می گیرند ...
    به راستی چه اهنگی می تواند این امواج را به رقص در اورد ؟!
    یاد تصمیمش می افتد ...
    بالاخره دل به دریا می سپارد و از جایش بر می خیزد ...
    با پاهای برهنه به سوی دریا حرکت می کند ... موج پاهایش را نوازش می دهد ... غمگین است ... دنیا بی مهربانترینش ذره برایش اهمیت ندارد ... قصد دارد روح و جسم خود را به دریا تقدیم کند تا شاید در عوض ذره ای ارامش به دست اورد ... هر قدم که به دریا نزدیک تر می شود تصویر مادرش کم رنگ تر می گردد ... احساس می کند او از این کار ناراحت است ... قدم هایش سنگین شده اند ... قدم ششم، هفتم ...
    - کجا ؟
    می ایستد اما بی اعتنا به راهش ادامه می دهد ...
    به اهستگی می گوید :
    - امان از ذهن سر کشم که هنوز رفتنت را باور ندارد رفیق نیمه راهم ...
    قدم دیگری بر می دارد ...
    - کجا می روی عزیزکم ؟

    به پشتش نگاه می کند ...
    ذهنش خالی ست ... حتی یادش نمی اید کسی که روبه رویش ایستاده چند ساعتی ست که به سوی اسمان پر کشیده ... لبخندی می زند و به مادرش که در لباسی سپید هم چون فرشتگان به او می نگرد، خیره می شود ... با آنکه لبخند زیبایش کنج لبش جا خوش کرده بود اما چشمانش، چشمانش ناراحتی را فریاد می زدند ...
    قدمی به سویش بر می دارد ...

    - دخترکم چه می کنی ؟ حواست هست ؟
    با گنگی به مادرش خیره می شود اما ناگاه همه چیز را به یاد می اورد ...
    مادرش ... مادرش انجا چکار می کرد ؟ مگر او نباید کنون ... سرش را به سرعت تکان می دهد ... مادرش ... مادرش امده بود ... پیش او بود ...
    باید می گفت ...
    باید حرف می زد از غصه این ساعات که همچون چندین سال بود برایش ...
    نفس پر بغضی می کشد و چنین پاسخ می دهد :

    - مادرم بی انصافی ... تنهایم گذاشتی ... به فکرم نبودی ؟ ثانیه ای به این نیندیشیدی که من بی تو چه کنم ؟؟ چرا رفتی مادر ؟؟؟ عزیزترینم ...
    اشکهایش روان می شوند اما هم چنان با صدایی ارام، زمزمه گونه ادامه می دهد :
    - آخ که چه کردی با من ... با منی که طنین صدایت، تنها نوای ارامشبخش عمرم بود ... با منی که اغوشت تنها مامن روزهای غصه ام بود ... نمی دانستی من نمی توانم بی وجود همیشه پر مهرت زندگی کنم ؟
    مادرش همراه با لبخند مهربانی، چشم هایش را روی هم می گذارد و با صدای گرمش می گوید :
    - هنوز هم اغوشم تنها مال توست عزیزکم ... هنوز هم من در تک تک لحظاتت حضور دارم ... کافیست به قلبت نگاه کنی ... ببین ... ببین که هیچ گاه ازت غافل نمی شوم ... نخواهم شد ... اگر رفتم ، اگر ماندی ، تنها خواست خداست ...
    دخترک دهان به اعتراض می گشاید اما صدایش هنوز از گلو خارج نشده خفه می شود ...
    این بغض لعنتی اجازه ی حرف زدن به او نمی دهد ...
    دو تیله ی خاکستری رنگش را به نگاه دخترش گره می زند و می گوید :
    - در کار خدا دخالت نکن فرزندم ... دلتنگ نباش ... دلگیر نباش ... دلگیر هم که می شوی دلگیری نکن ... ما پیش هم بر می گردیم ... با این کارت فرسنگ ها از من دور می افتادی کودکم ...
    زانو می زند و هق هق می کند ...
    - نمی توانم ...
    - می توانی ... کافیست بخواهی ... و هرگز وجود خدا و بعد از ان من را از یاد نبری ...
    چند قدم به عقب می رود ...
    دخترک جیغ می کشد :
    - نرو ...
    - باید بروم ... مهلتم رو به اتمام است ...
    بی حال می گوید :
    - مرا هم ببر مادر ...
    قدمی به عقب بر می دارد و ارام زمزمه می کند ... زمزمه ای که در صدای باد گم می شود :
    - جایت اینجاست عزیزدلم ... باید بمانی ... بمان تا به وقتش
    دنبالت بیایم ...
    و در مقابل چشمان گریان دخترک محو می شود ...

    ::::::::::::::::::
    ناگهان چشم باز می کند ...
    عرق سردی روی تنش نشسته است ... می لرزد ... بابت خوابی که دیده بود ... با انکه همه ی صحنه هایش را به یاد نداشت اما همان مقدار هم کافی بود تا با حد اکثر سرعت خودش را به اتاق مادرش برساند ... به ارامی در را گشود ... به سمت تخت مادرش حرکت کرد .. روی ان نشست و به نرمی پیشانی مادر را بوسید اما ...
    از سرمای بدنش ناگهان از جایش پرید ...جرئت حرکت نداشت اما به هر زحمتی بود جلو رفت و دستش را روی قلب مادرش گذاشت ...
    باور نمی شد نمی زد ...
    ناباور مادرش را تکان می داد و صدایش می کرد ...
    فریاد می زد اما دریغ ...
    دریغ از کلمه ای پاسخ ...
    بی حال روی زمین نشست و زانوانش را بغل کرد ...
    اشک هایش بی وقفه روی گونه هایش می چکیدند ...
    مادرش از ابتدا هم اسمانی بود ...
    انقدر مهربان و محبوب بود که حتی خدا هم تحمل دوری او را نداشت ...
    زیر لب گفت :

    - مادرم می دانم با مردم این شهر غریبه ای بیش نبودی .... خوشابحالت که حال قریبه ای با خدایت ...
     

    موضوعات مشابه

    aramoon, raha 1, پلیس و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.