1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

کلاغ های شوم

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏23 اکتبر 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    کلاغ های شوم...

    روز خوبی بود...
    وقتی که دیدمش...
    روزی که بر خلاف هوای سر و برفیش برای من گرم ترین و بهاری ترین روز بود...
    روزی که با چند تا از بچه ها جمع شده بودیم و رفتیم برف بازی و گلوله ی برفی ای که میخواستم به دوستم بزنم به اشتباه بهش برخورد کرد و دنیای من عوض شد و همون خطای به ظاهر ساده باعث شد تمام زندگیم تغییر کنه...
    وقتی گلوله بهش برخورد کرد برگشت و با دیدنم لبخند زد که باعث شد من از زمین جدا بشم و به آسمون ها پرواز کنم...
    لبخندش توی چاردیواری ذهنم حک شد اون نگاه طوسی جذاب اون لبخند ملیح و اون دو تا چال گوشه ی لبش...
    کلاغ های شوم رو اون روز خوب یادمه که چطور دسته دسته پر میزدن...
    وقتی به خودم اومدم که یک سال بود باهاش دوست بودم و او شده بود تمام زندگیم شب تا صداشو نمیشنیدم خوابم نمیبرد هر روز صبح اگه نمیدیدمش نمی تونستم روزمو آغاز کنم...
    با حرفاش منو به اوج آسمون ها میبرد و با هر دوستت دارمش بی قرارم میکرد با شنیدن صداش یا دیدن چهره ی جذابش نفسم به شماره میفتاد و دستام می لرزید...
    یه روز برفی بود اولین سالگرد عشقمون...
    مثل روز آشناییمون برف میومد اما بر خلاف اون روز سردم بودم استرس و دلشوره ولم نمی کرد یه مهمونی توی خونشون گرفته بود و دوستانش رو به همراه دوست دختراشون دعوت کرده بود قرار بود عصری اونجا باشم...
    آماده شدم و از خونه بیرون زدم...
    دلم گواه بد میداد اهمیتی ندادم...
    کلاغ های شوم رو دیدم اهمیت ندادم...
    نگاه های نگران مادر رو دیدم اهمیت ندادم...
    حتی حس میکردم مردم تو خیابون هم با نگرانی دارن نگام می کنن اما بازم اهمیت ندادم...
    به منزلش رسیدم صدای موزیک توی کوچه پیچیده بود وارد خونه که شدم حس بدی بهم دست داد فضای سالن کاملا تاریک بود و فقط رقص نورها بود که کمی فضا رو روشن میکرد بوی تند و تیز مشروب... یه بوی تلخ مثل بادوم سوخته... بوی نا... بوی نجاست... همه ی اینا جمع شده بود و یه بوی ناخوشایند تو هوا پیچیده بود... دخترها و پسرها با سر و وضع زننده وسط سالن توی هم می لولیدن... و دودی غلیظ تو خونه پیچیده بود...
    به زور پالتومو درآوردم و دادم به دست کسی که منتظر بود از دستم بگیرتش و با نگاه هیزش داشت منو درسته می بلعید... نفس کشیدن برام مشکل بود...
    دیدمش به سمتم اومد با چشمای سرخ و نگاهی خمار از حالت نگاهش خوشم نیومد مثل این یک سال پاک نبود نگاهش رنگ و بوی آشنایی نمیداد... با لبخندی که تا دیروز برام ملیح ترین لبخند دنیا بود اما الآن وقیح ترین بهم سلام کرد و خوش آمد گفت با کمکش یه گوشه نشستم یه مرد با یه گیلاس مشروب به سمتم اومد و تعارف کرد گیلاس رو پس زدمو با نگاهی پرسشگر بهش چشم دوختم جوابم این بود:
    سخت نگیر یه روزه امروز اولین سالگرد عشقمونه...
    حال خوبی نداشتم فکرشم نمی کردم همچین آدمی باشه تا موقع شام با کلی دختر رقصید بهشون میچسبید و از نگاه های من هیچ ترسی نداشت... بعد از شام دوباره همه شروع کردن به رقصیدن حالم از اون فضا آدماش و بیشتر از همه از آرش به هم می خورد... نمیدونستم چرا اونطوری شدم با دیدنش دیگه هیچ حسی سراغم نمیومد قلبم انگار خالی از احساس شده بود با خودم گفتم یعنی میشه اون همه احساس در عرض چند ساعت از بین بره و اینجا بود که به حرف خواهرم که از ماجرای دوستیمون خبر داشت رسیدم:
    مهسا این یه هوسه کجای دنیا یه نفر تو یه نگاه عاشق واقعی شده؟ تو گول ظاهر زیباشو خوردی...
    از خودم بدم اومد که چطور بازیچه ی دست یه هوس و یه پسر مزخرف شده بودم یک سال از بهترین لحظه های عمرمو چطور از دست دادم... باز جای شکرش باقی بود زود متوجه شدم و بیشتر خودمو درگیر نکردم... فقط منتظر بودم اون مهمونی مسخره تموم شه و من برم و دیگه پشت سرمو نگاه نکنم...
    آخر شب بود مهمونا هنوز قصد رفتن نداشت اما من دیرم شده بود به اتاق رفتم کیفم برداشتم به عقب برگشتم تا خارج شم که دیدم خودش و سه تا از دوستاش تو اتاقن درو قفل کرد و آروم به سمتم اومد... شوکه شده بودم قطره های اشک از چشمانم خارج میشد و حتی قدرت فریاد کشیدن نداشتم تمام تنم می لرزید و پاهام سست شده بود...
    چند لحظه ی بعد من بودم گل پاک بابا که میون دست چند پسر هوس باز مست جیغ میزدم و از خدا کمک میخواستم...
    اما افسوس که صدامو نشنید...
    ساعتی بعد با حالی زار بدن برهنه ام رو از روی تخت بلند کردم سرم درد میکرد قلبم تیر می کشید سرم رو بدنم سنگینی میکرد چشمام سیاهی میرفت و حالت تهوع و سرگیجه امونم رو بریده بود دهانم خشک شده بود و طعم تلخی میداد و بدن دردم هم باعث شده بود که به این نتیجه برسم اگه یه روز بهم بگن مرگ رو توصیف کن بدون شک این روز به یادم میاد...
    شوکه بودم حتی گریه هم نمی کردم به سختی لباس هایم را پوشیدم و از پله ها پایین رفتم هنوز همه جا بوی نجاست میداد هنوز دختر و پسرها توی هم می لولیدن و چهره های شاد و خندونشونو میدیدم... دیدمش که با دوستاش میخندیدن از جلوشون رد شدم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
    زودتر برو بیرون حوصلتو ندارم
    تمام قدرتمو جمع کردم و کشیده ای محکم زیر گوشش خوابوندم و از خونش خارج شدم...
    برف سنگینی روی زمین نشسته بود کلاغ های شوم هنوز هم بودن قدم هامو به سختی بر میداشتم چشام سیاهی میرفت کیفم رو پشتم می کشیدم و توی کوچه های تاریک شهر قدم بر میداشتم به برف نگاه میکردم که چطور زمین رو سفید پوش میکرد اما من برای همیشه سیاه پوش شدم...
    خانواده ام همون شب وقتی دیر به خونه رسیدم علت رو پرسیدن و تنها با یک جمله ی:
    دخترتون از دست رفت...
    جوابشون رو دادم حال و روزم رو دیدن اما باور نکردن اشکامو دیدن باور نکردن پدرم کمرش شکست خودم دیدم مادرم خرد شد صداشو شنیدم و هق هق تلخ خواهرم... پدرم از خونه بیرونم کرد...
    دو روز بود آواره ی کوچه خیابونا شده بودم کلاغ ها پر میزدن حس میکردم به من میخندن راه میرفتم و اشک میریختم و به خدا برای جواب چراهام التماس میکردم... شماره تلفن همه رو تو این دو روز روی صفحه گوشیم دیدم بیشتر از همه مسیحا... پسرداییم بهم زنگ میزد... بعد از دو روز جواب دادم...
    کجایی دختر دیوونه شدی؟ کدوم قبرستونی رفتی؟ آخه یه دعوای ساده با خانواده ارزش رفتنو داره کجایی بیام دنبالت...
    و اینجا بود که فهمیدم خانوادم علت اصلی دعوا رو بروز ندادن و دلیل رفتنم رو گذاشتن پای یه دعوای ساده اونا حتی نگفته بودن خودشون بیرونم کردن...
    میگم کجایی...
    تو یه پارک...
    کدوم پارک؟
    یه پارک که کلاغای شوم توش زیاده...
    مهسا عین آدم حرف بزن دختر من دارم سکته میکنم...
    آدرس رو دادم...
    اومد... چشماش خیس از اشک بود چهره ام رو که دید شوکه شد فقط نگاهم کرد سپس سریع به سمتم دوید و کنارم نشست...
    مهسا با خودت چی کار کردی؟
    دقایقی بعد من بودم که سر بر * ی مسیحا اشک میریختم...
    اما نتونستم پرده از رازم بردارم قدرتشو نداشتم...
    پنج سال گذشته اون روز مسیحا منو به خونه رسوند و خانوادمم که معلوم بود تو این مدت حسابی نگران شدن و ترسیدن و پشیمونن با رویی باز قبولم کردن هر چی بود دخترشون بودم...
    امروز سالگرد تولد 25 سالگیمه هیچی عوض نشده و من همچنان یه جنازه ی متحرکم تنها با یک فرق از اون روز شوم که این بار عشق واقعیم رو پیدا کردم... این بار با عقل و منطق نه کورکورانه و بیجا...
    وقتی طعم عشق به مسیحا رو چشیدم تازه به این نتیجه رسیدم که عشق چقدر شیرین تر از اون چیزی بوده که فکر میکردم اما...
    این برای من یه شیرینی در عین تلخی بود چرا که هنوز مسیحا از اون ماجرا خبری نداره و من میترسم خبردار بشه...
    هیچ رابطه ای جز یه رابطه ی معمولی بین یه دختر عمه و پسر دایی نداریم اما چشمامون یه چیز دیگه میگه هر دو عاشقیم اما به روی هم نمیاریم من که به خاطر دلیل خودم اما اونو نمیدونم...
    امیدوارم هیچوقت بهم نگه که عاشقمه چون اون روز، روز مرگ منه اون روز من مجبورم حقیقتو بگم و اون مسلما منو تنها میزاره...
    کار خدا رو ببین میترسم که عشقم نفسم زندگیم بهم بگه دوستم داره!
    بعد از بریدن کیک به سمتم اومد دستم رو گرفت و در حضور جمع گفت:
    مهسا حاضری با من ازدواج کنی؟
    همون لحظه دوباره یه کلاغ شوم رو دیدم که نشست پای پنجرمون صدای دست زدن توی سرم پیچید حلقه ی اشک درون چشم مادر و پدر و خواهرم و تکان دادن سرشان از روی تاسف را دیدم تمام نیرویم را جمع کردم و با صدای لرزان و آروم به طوری که خودمم سخت شنیدم گفتم:
    نمی تونم...
    و بعد به سمت پله ها دویدم و به اتاقم رفتم...
    تا صبح توی اتاق قدم زدم و اشک ریختم ساعت 10 صبح بود که به نتیجه رسیدم حقییقت رو بهش بگم با اون عشقی که موقع خواستگاری توی نگاهش بود مطمئن بودم ترکم نمی کنه...
    تصمیمو به مهدیه خواهرم گفتم اونم خوشحال شد بهترین لباسام رو پوشیدم و بهترین عطرمو زدم سر راه یه شاخه رز قرمز خریدم و به سمت خونشون به راه افتادیم با مهدیه...
    باز هم کلاغ های شوم...
    سنگی برداشتم به سمتشون پرتاب کردم و گفتم:
    اه باز چی کار دارین؟ امروز که مطمئنا روزی خوبیه...
    سر کوچشون رسیدم آمبولانسی رو دیدم و صدای شیون زنداییم... یا حسین داییم... به سمت مهدیه برگشتم که روی زمین زانو زده بود و اشک میریخت گفتم:
    وای مهدیه فکر کنم دایی دوباره حمله قلبی بهش دست داده اورژانس اومده...
    مهدیه با گریه گفت:
    اون که اورژانس نیست خوب نگاه کن مهسا...
    دوباره به سمت ماشین نگاه کردم... چند بار پلک زدم نه هر بار خودش بود اما نعش کش اینجا چی کار میکنه... بانا باوری به سمت مهدیه برگشتم و گفتم:
    مهدیه دایی مرد...
    و بعد با قدم هایی لرزان و صورتی خیس از اشک به سمت خونه رفتم چند نفر جلوی در خونه بودن چهره های بعضیاشون آشنا بود خیلی آشنا اما چرا یادم نمیومد که اونا کین؟ مهدیه فریاد زد:
    مهـــــــــسا مهـــــــسا مگه نمیشنوی صدای زندایی رو اون داره مسیحا رو صدا میزنه...
    تازه انگار صداها به گوشم رسید مهدیه راست می گفت... جیغ زدم
    یا زهــــــــــــرا...
    و به سمت در دویدم در باز بود وارد شدم حالا تک تک چهره ها رو به یاد میاوردم دایی هام و خاله هام بودن به سمت اتاق مسیحا دویدم و از دیدن صحنه ی رو به روم...
    مسیحای من غرق در خون خودش تو یک دستش تیغ توی اون یکی دستش عکس من و بالا سرش یه پاکت نامه و با چشمانی باز اما بی فروغ به در ورودی نگاه می کرد...
    آروم آروم به سمتش رفتم اشک چشمانم خشک شده بود و قدرت حرف زدن نداشتم زنداییم داد زد:
    اومدی؟ مهسا اومدی؟ بیا ببین پسرم چطور چشم به راهته بیا عروسم...
    کنارش روی زمین نشستم و نامه رو اینطور خوندم:
    سلام عشق من...
    وقتی این نامه رو میخونی من دیگه توی این دنیای کثیف که تو رو از من گرفته نیستم...
    عشق من میخوام از اون روزی تعریف کنم که عاشق نگاه مخملیت شدم خوب یادمه تو 16 سالت بود و من یه جوون 20 ساله که تازه از سربازی برگشته تو تمام این سال ها عشق تو رو همونطور پاک و دست نخورده توی دلم نگه داشتم تا وقت ازدواج هر دومون برسه و من با یه دنیا عشق ازت خواستگاری کنم...
    راستش ارزش تو بیشتر از این حرف ها بود که بهت پیشنهاد دوستی بدم دوست داشتم از نگاهم بخونی چقدر دوستت دارم و مطمئنم میدونستی...
    منم مدونستم تو دوستم داری همه چی رو حل شده میدیدم حتی دیشب حلقه ای هم که برات خریده بودم رو اوردم اما نمیدونم چی شد که بهم گفتی نه در حالی که نگاهت چیز دیگه ای می گفت...
    نفس من، اگه میبینی که خودمو کشتم و دنبالت نیفتادم تا بیشتر التماست کنم فقط به خاطر اینه که دیشب عشق تو نگاهت رو دیدم مطمئن بودم یه موضوع خیلی مهم داره ما رو از هم جدا میکنه پس من هیچ شانسی برای به دست آوردنت نداشتم...
    عشقم برو و خوشبخت شو و فقط گاهی سر مزارم بیا و بدون یکی همیشه چشم به راهته...
    دوستت دارم تنها بهانه ی من برای زندگی...
    مسیحای تو...
    بوسه ای سرد بر لب هایش نشاندم و گفتم:
    منم دوستت دارم زندگی من...
    *******************************************
    و فردای آن روز...
    دو قبر در کنار هم...
    دو عاشق...
    و دو خانواده ی عذادار...
    دو کبوتر سفید در فراز آسمان ها....
    و بازهم کلاغ های شوم...
    نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
    عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
    عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
    آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
    بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
    آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
    اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
    چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
    وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
    فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
    باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
    و محال است از اين ايده خود برخيزم
     

    موضوعات مشابه

    baran+eshgh, mohammad_bk و TN2 از این پست تشکر کرده اند.
  2. mohammad_bk

    mohammad_bk کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏18 آگوست 2012
    ارسال ها:
    914
    تشکر شده:
    103
    جنسیت:
    مرد
    و بازهم کلاغ های شوم...
     
  3. baran+eshgh

    baran+eshgh مهمان

    اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
    چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
    وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
    فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
    باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
    و محال است از اين ايده خود برخيزم
    مرسی عالی بوددددد.
     
  4. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    خواهش میکنم
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.