1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق یک قضاوت و یک پیمان است...

شروع موضوع توسط baranbahar در ‏22 نوامبر 2013 در انجمن دل نوشته های کاربران

  1. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    عشق یک قضاوت و یک پیمان است...

    1452186_1477150939176700_440210880_n.jpg


    با تو بودن را میخواهم
    با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.



    عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.



    با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.


    همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.


    همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.


    و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.


    با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.


    عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.


    با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.


    همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.


    همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.


    و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.


    همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،


    از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.​
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏22 نوامبر 2013
  2. mahdie

    mahdie مهدیه16 کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    284
    تشکر شده:
    615
    جنسیت:
    زن
    زیبا بود مرسی
     
  3. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    خیلی نایس بود-5-
     
  4. همراز

    همراز عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,286
    تشکر شده:
    1,470
    جنسیت:
    مرد
    استاد ادبیات به دانشجویانش گفت:

    عشق چیست؟



    کلاس در همهمه ای فرو رفت و هر * از گوشه ای چیزی می گفت؛

    سپس از آنها خواست نظرات خود را بر روی کاغذ بنویسند





    و به او تحویل دهند...

    دختر جوانی بر روی آخرین صندلی کلاس بی آنکه چیزی بنویسد،

    استاد خود را می نگریست...

    استاد پوزخندی زد و با طعنه گفت:

    حضور در کلاس برای نمره آوردن از این درس کافی نیست.اگر تنبلی را کنار

    بگذارید و کمی تلاش کنید مجبور نمی شوید برای چندمین بار این درس را

    بگیرید”


    تعدادی از دانشجویان نگاه استاد را دنبال کردند تا مخاطب این جملات را بیابند و

    برخی خنده ای کردند.

    دختر شرمنده و خجالت زده نگاهش را از استاد برگرفت و مشغول نوشتن شد و

    بعد از مدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت...



    پس از آنکه همه ی کاغذ ها جمع شد،

    استاد با صدایی بلند شروع به خواندن آنها کرد؛

    و هر جمله ای که از نظرش جای بحث داشت را روی تابلو ،

    با خطی درشت می نوشت.

    ناگهان نگاهش بر روی برگه ای ثابت ماند.

    حالت چهره اش دگرگون شد و چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با قدم هایی آرام


    و سنگین به کنار تابلو رفت و خطی بر همه ی جمله ها کشید و نوشت:



    “عشق وسیع تر از قضاوت ماست”



    و بعد خیره شد به صندلی خالی آخر کلاس...

    هیچ کدام از دانشجویان متوجه علت این رفتار نشدند.

    اما بر روی کاغذی که دست استاد بود اینچنین نوشته شده بود:



    “عشق برگه ی امتحان سفیدی است که هر ترم خطی از غرور بر رویش کشیدی



    و نخواندی اش!



    عشق امروز ،روی صندلی آخر کلاست ،مرد...!”
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.