1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان رومئو و ژولیت

شروع موضوع توسط M.peyman در ‏5 دسامبر 2013 در انجمن اخبار و مطالب گوناگون خبری

  1. M.peyman

    M.peyman به امید پزشکی کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏11 ژوئن 2013
    ارسال ها:
    712
    تشکر شده:
    1,037
    جنسیت:
    زن
    h="402" border="0" height="600" />




    در شهر ورنا از بلاد ایتالیا دو خاندان کهن سال و توانگر زندگانی می‌کردند که از دیرباز با هم عداوت داشتند .کاپولت‌ها و مونتاگ‌ها.

    پسر سر سلسله‌ای مونتاگ‌ها جوانی عاشق پیشه و صاحب جمال وکمال بود و رومئو نام داشت. در یک مهمانی که از طرف کاپولت‌ها برگزار شده بود. رومئو ژنده پوش و ناشناس با تنی چند از نزدیکان به آنجا رفت. در آنجا به طور اتفاقی با ژولیت آشنا شد و اورا ستود و دستش را بوسید. بعد فهمید که ژولیت، دختر کاپولیت، دشمن دیرین خاندان اوست. در راه بازگشت همراهان، رومئو را گم کردند. رومئو که بی‌قــرار شده بود بی‌اختیار راه بوستان سرای کاپولت را گرفت و خواه ناخواه از دیوار بوستان بالا رفته به درون قصر رفت. دید که ژولیت هم در عشق او بی‌تابی می‌کند و در تنهایی نام او را بر زبان می‌آورد و با او سخن می‌گوید. صبر رومئو تمام شد و محبوبه‌اش را با نام خوانده، سخنی عاشقانه به او گفت. ژولیت صدای او را شناخت. هر دو در بیم این بودند که اگر کسی آنها را در یک جا ببیند. جانشان درخطر می افتد.امّا سودای عشق این بیم را از فکر آنها دور می‌کرد. ژولیت از اینکه راز نهفته و سرّ درونش را پیش معشوق باز کرده بود، بسیار شرمسار بود. رومئو زمین و زمان را به گواهی گرفت. به ماه و آسمان سوگند یاد نمود.که ژولیت را مانند فرشته عفاف و پا ک دامنی می‌ستاید.گفتگوی آنها ادامه یافت تا آنکه صدای دایه‌ ژولیت از اندرون بلند شد که او را صدا می‌کرد.ژولیت به درون رفت. اما تاب نیاورد و باز برگشت. باز دایه او را خواند. باز رفت و باز آمد. تا صبح با هم گفتگو کردند. صبح از هم جدا شدند.

    رومئو به جای رفتن به خانه به جانب دیری که در آن نزدیکی بود. رفت. راهبی به نام پیرلارنس چشمش به او افتاد و از قیافه‌اش به راز درونش پی برد. رومئو قصه‌ عشق خود را به راهب بازگو کرد. راهب او را اندرز داد که از عشق دوری کن.اما رومئو گفت: عشق ناگزیر است واختیاری نیست و عشق او به ژولیت از روی دل و حقیقت است. نه ناشی از عشق و شهوت. با این سخنان راهب به فکر فرو رفت که شاید ازدواج این دو، رسم کینه‌ی دیرین را بین دو طایفه براندازد. بدین ترتیب به عقد ازدواج بین آن دو رضایت داد….

    از آن سوی دایه‌ی ژولیت به او خبر داد که رومئو در صومعه لارانس در انتظار اوست پس بی‌درنگ به آنجا رفت. راهب دست آنها را به عقد ازدواج آسمانی با یکدیگر متحد ساخت و ژولیت به خانه برگشت.

    پسر عموی ژولیت که در آن مجلس رومئو را شناخته بود و به غیرتش برخورده بود و دنبال بهانه‌ای می‌گشت به طور اتفاقی رومئو را در گذرگاهی دید و بااو گلاویز شد. رومئو او را به صلح و محبت فرا خواند. اما پسر عمویرومئو این عملرا نکوهش کردوبا اودرگیر شد پسر عموی ژولیت ضربه‌ای به او وارد و او را هلاک کرد.با مشاهده‌ی این کار رگ غیرت رومئو جوشید. شمشیر بر کشید و پسر عموی ژولیت را کشت.

    به خاطر قتل، او را به جلای وطن محکوم کردند. ژولیت با شنیدن این خبر بیش از حد غمگین شد. رومئو به صومعه لارانس پناه برد و در آنجا رأی صادره را شنید. شنیدن این رأی از هر ضربه‌ی شمشیری بر دلش گران آمد برخود پیچید و گریبان درید. راهب سعی کرد او را آرام کند. اما او آشفته بود وبیقراری می کرد خود را به خاک می‌افکند…. در این حال دایه‌ ژولیت به آنجا آمد. با دیدن او رومئو کمی آرام گرفت.

    راهب از موقعیّت استفاده کرد و او را بیشتر اندرز داد و گفت: در موقعی مناسب ماجرای عقد آنها را آشکار می‌کند و کاری می‌کند که حاکم او را ببخشد.

    رومئو خواست با معشوقه‌اش آخرین دیدارش را انجام دهد. بعد از دیدار آخرین صبح از شهر بیرون رفت. ژولیت آشفته بود و اشک می‌ریخت و پدر خیال کرد به خاطر پسر عمویش است. برای اینکه اورا از این غم نجات دهد، تصمیم گرفت او را به عقد جوانی به نام کنت پاری در آورد .. ژولیت نه یارای دل کندن از رومئو را داشت و نه گفتن راز ازدواج پیش پدر.عذر آورد. پدر قبول نکرد و گفت: فردا خود را برای ازدواج آماده کن.

    ژولیت به ناچار به راهب لورانس پناه برد. راهب راه حلی به او پیشنهاد کردو معجونی آورد و گفت: شب ازدواج از این بخور. دو روز مثل مرده‌ها خواهی بود.اوهم به رومئو پیغام می‌فرستد و بعد از دو روز او را همراه رومئو ازدخمه بیرون می‌آورد. آنها به شهری مجاور می‌روند و در آنجا زندگی دلخواه خود را شروع می‌کنند. ژولیت با شک و تردید معجون را گرفت و شب ازدواج خورد. و به بی‌حسّی مطلق فرو رفت. خانواده به گمان اینکه او مرده است به دخمه برده در کنار جسدهای دیگر جای دادند. اما بعد از انجام این کار خبر مرگ ژولیت پیش از خبررسان راهب به رومئو رسید . از شدّت ناراحتی زهری تهیّه کرد. شب هنگام به دخمه آمد.اتّفاقا کنت پاری هم به آنجا آمده بود. او را شناخت و درگیر شدند.کنت پاری از پای در آمد و رومئو خود را به جسد ژولیت رسانده در کنار جسم او زهر را نوشید وهلاک شد. ژولیت که بیدار شد. جسد رومئو را شیشه‌ی زهر به دست در کنار خود دید. ماجرا را فهمید و با خنجری که در لای لباس‌هایش پنهان کرده بود در کنار جسد رومئو خود را هلاک کرد….

    حاکم شهر حقیقت ماجرارا با بازجویی از راهب و شاهدان دیگر دریافت و بزرگان قبیله را به سازش و صلح و مهر و دوستی فرا خواند. آنها نیز متنبّه شده، با هم صلح کردند و آن دو را در یک قبر نهادند و رومئو و ژولیت در عالم ارواح به وصال یکدیگر نایل شدند.
     

    موضوعات مشابه

    امير خفن و raha 1 از این پست تشکر کرده اند.
  2. *مهسا*

    *مهسا* دنیا میچرخه دور سرم ... فارس پاتوقی طلایی

    تاریخ عضویت:
    ‏5 نوامبر 2013
    ارسال ها:
    3,164
    تشکر شده:
    2,597
    جنسیت:
    زن
    واااااااااااای چه غم انگیز ... -155--155--155-

    حتما باید اون دو تا میمردن تا اینا آشتی میکردن ...!!!
    مرسی از مطلب تون -86-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.