1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

خسته ام از زندگی...

شروع موضوع توسط مهسا99 در ‏7 دسامبر 2013 در انجمن دل نوشته های کاربران

  1. مهسا99

    مهسا99 *** از ياد رفته *** برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏18 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    1,819
    تشکر شده:
    1,586
    جنسیت:
    زن
    خســــته ام از زنـــــدگــــــی. .
    از فریاد تلخی که در وجودم رخنه کرده

    و هر لحظه بلندترو محکم تراز لحظه ی قبل ازاعماقوجودم شعله میکشد

    و این غــــــــــــم جانسوز را آشکار میسازد،

    امــــــا هیچکس جزمن نغمه غــــــمناک آن را نمیشنود...

    مــــــن..

    مــــــــــن ،

    همیشه مــــــن بوده است...همیشه تنها..

    بـــــی کـــــــس...

    غــــــمگیــــن...

    خسته از زندگی...امـــــید نیز از من روگردانده..راه خانه ام را به کلی از یاد برده...


    و دیگر هیچوقت باز نمیگردد...امـــــــید به آیـــــنده...چه واژه غـــریـــبــــی...

    آینده؟!...

    کدام آینده؟!..آینده ای که باید به تــنهایـی طی شود چه آینده ایست؟!...آینده ای که در آن امید جایی ندارد،چه آینده ایست؟!...واقعا آینده یعنی چه؟!..

    .یعنی اشک ریختن در شب های تنهایی؟!..

    .یعنی فریاد بی صدایغمی که هرلحظه از اعماق وجودم شعله میکشد

    و هر لحظه بیشتر از قبل زندگی ام رامیسوزاند؟!...دیگر امیدی به این زندگی ندارم...

    کدام زندگی؟!...

    زندگی ای که در آن بودن ونبودنم برای اطرافیانم،

    حتی عزیزترین کسانم تفاوتی ندارد؟!...زنـــــدگــــی یعنی چــــه؟!...یعنی تنهایی اشک بریزی،

    دریغ از اینکه دستی اشک هایت را پاک کند...یعنی خلاء وجود دستانی که برای گرفتن وبوسیدن آنها حاضری هر لحظه مــــرگ را در آغوش بگیری...آخر زندگـــی بدون دستانت چه ارزشی دارد؟؟؟؟؟چگونه در هوایی که نفس هایت وجود ندارد،نـــفــسبکشم؟؟؟؟؟حتی فکر کردن به اینکه دیگر هیچوقت داشتنت را تجربه نمیکنم


    و هرگز نمیتوانمدر عمق دل تنگی هایت اشکهایت را به آرامی از روی گونه هایتپاک کنم

    و آغوش خود رامأمن هق هق هایت سازم،

    قلب شـــکــستــه ام را از زنده بودن بازمیدارد...چـــرا؟؟؟...


    چـــرا...؟؟؟چرا روزی آمدی ،

    قلبم را تسخیر کردی و با خود بـــــردی..امــــــــا...

    اما نتوانستی از امانتی که در اختیار داشتی،به خوبی مــــــراقبت کنی،

    بلکه آن را همانندجسم بی ارزشی در گوشه ای از اتاقت انداختی

    و هر موقع که هوسسرگرمی و تفریح به سرت بزند،

    تــلـــنگـــری به آن میزنی ووجود مرا به آتش میکشی و خودت بی تفاوت می ایستی

    و می نگری و می خندی...


    as1.picofile.com_file_7300397204_79527_zskdf3dohpotoyx3fs2.jpg
     

    موضوعات مشابه

    baran+eshgh و sahar joooon از این پست تشکر کرده اند.
  2. baran+eshgh

    baran+eshgh مهمان

    مرسی زیبا بود.
     
  3. sara**

    sara** احساسی کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏27 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    3,283
    تشکر شده:
    3,674
    خســــته ام از زنـــــدگــــــی. .
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.