1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

طنازی های اکبر عبدی مثل کروات اش صورتی بود! +عکس

شروع موضوع توسط ♥azin baroon♥ در ‏8 دسامبر 2013 در انجمن اخبار و مطالب گوناگون خبری

  1. ♥azin baroon♥

    ♥azin baroon♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آگوست 2012
    ارسال ها:
    11,394
    تشکر شده:
    5,155


    awww.persianv.com_jaleb_khabar_IMAGE6352143119087611911.jpg


    شبکه ایران: قسمت اول از مجموعه دوم سری جدید «شام ایرانی» به تازگی وارد شبکه نمایش خانگی شده است. در اولین قسمت از سری جدید «شام ایرانی» که کاری از محمد شایسته است، رضا داوود نژاد میزبان بود. داوودنژاد در این قسمت میزبانی اکبر عبدی، فیروز کریمی و بیژن بنفشه خواه را بر عهده داشت. «آریا» بخش هایی از اولین قسمت این برنامه را برگزیده است که در ادامه می خوانید:
    بخشهایی از گفته های رضا داوودنژاد میزبان شب اول برنامه
    auc.persianv.com_images_ikcz7ml2wevc3dmnsfw9.jpg
    از آمپول می ترسیدممن از بچگی از آمپول می ترسیدم. حتی زمانی که مریض می شدم و تب می کردم هم حاضر نمی شدم دکتر بروم و آمپول بزنم. از حیوان هم خیلی می ترسیدم. من حتی از جوجه زرد هم می ترسیدم. دست خودم نبود می ترسیدم.
    چاق بودی بانمک تر بودی
    زمانی که چاق بودم همه می گفتند چرا لاغر نمی شوی، لاغر شدم همه گفتند چاق بودی بانمک تری بودی. الان که دوباره چاق شده ام باز همه می گویند رضا تو که دوباره چاق شدی.
    اگر هنرپیشه نمی شدم حتما یک اسباب بازی فروشی بزرگ می زدم
    یک زمانی فکر می کردم اگر هنرپیشه نمی شدم، حتما آشپز یا شیرینی پز می شدم. اما الان فکر می کنم اگر هنرپیشه نمی شدم حتما یک اسباب بازی فروشی بزرگ می زدم.
    نمی دانم من پسر بابام هستم یا بابام پسر من؟سینما و دوربین در زندگی من یک عضو از خانواده شده است. همانطور که پدرم در جشنواره امسال گفت، گاهی نمی دانم من پسر بابام هستم یا بابام پسر من؟ قطعا اگر پدرم نبود من هیچ وقت هنرپیشه نمی شدم. پدرم حرف در دلش نمی ماند، بی خودی عصبانی نمی شود، حرف دلش با زبانش یکی است.
    هیچ گاه ندیده بودم پدرم این طوری بخندد
    اکبر عبدی با این همه تنوع نفش یک اسطوره است. یک روز به منزل آقای عبدی رفتیم و ایشان نقش 3 پیر زن را برای ما بازی کردند. هیچ گاه ندیده بودم پدرم این طوری بخندد.


    ...اما ادامه برنامه
    مهمان ها یکی یکی از راه رسیدند. عبدی با کمی تاخیر رسید و در این فاصله رضا با نوشیدنی از مهمانان پذیرایی کرد. اکبر عبدی با کت و شلوار آبی و کروات صورتی رنگ از راه رسید. رضا که به دلیل مریضی اش نمی توانست با کسی روبوسی کند و به تازگی فقط اجازه دست دادن پیدا کرده بود، نتوانست با عبدی روبوسی نکند. مهمانی تازه شروع شد چرا که با ورود اکبر عبدی و طنازی اش، مجلس گرم شد.

    سر میز شام و طنازی های عبدی:

    عبدی: این بغل عروسیه؟
    رضا: بله. نامزدی دارن. ما رو هم دعوت کردن.
    عبدی: پس بعد از شام حتما یه سری بریم تبریک بگیم. البته اگه قاطی بود نمی ریم.بیژن: یه بحثی راه بندازیم و در موردش حرف بزنیم.
    عبدی:راجع به دلار خوبه؟رضا: نه، راجع به حاشیه.
    عبدی: راجع به حاشیه دلار؟
    عبدی: ما که حاشیه زیاد داریم. مثلا قسط آخر کار ما را هیچ وقت نمی دن یا دیر می دن. میگن مثل مهریه شده، کی داده کی گرفته. آقای کریمی به شما قسط آخر رو می دن؟

    عبدی: رضا این نامزدیه رو ریختن گرفتن. صدا شون قطع شد.

    عبدی: رضا جدی این غذا ها رو خودت پختی؟ فکر کنم یا مادر بزرگت تو آشپزخونه است یا اینکه با همسایه هات رابطه خوبی داری. نکنه این غذا رو از خونه همسایه بغلیت که نامزدی دارن آوردی؟

    عبدی: جدی؟ پول می دن؟
    در آخر برنامه عبدی یک خاطره بسیار جالبی را از زمان همکاری اش با مرحوم رسام تعریف کرد:
    یک سریالی مربوط به کودک را با مرحوم رسام کار می کردم. مربوط به خیلی سال پیش است که برای نور پردازی دم و دستگاه لازم بود. باید با قلاب از برق شهری برق می گرفتند و چراق های نور پردازی را روشن می کردند. برای انجام این کار باید نامه ای از داره مربوطه تهیه می کردند که ما تهیه نکرده بودیم. لوکیشن در یک میوه فروشی بود. احمد نصیریان نورپرداز به من می گفت:«بابا تو دیگه چه بازیگری هستی؟ کار رو تعطیل کن بریم باغ من.» احمد به تازگی یک باغ خریده بود که حتی دستشویی هم نداشت و باید لابه لای درخت ها می چرخیدیم.

    با احمد فکری کردیم. به خانه یکی از همسایه ها رفتیم و از تلفن آنجا با صدای پیر زن به اداره برق زنگ زدم. با همان صدا گفتم:«آقا یه عده ای اومدن و از برق اینجا برق گرفتن و وسایل من یکی یکی دارن می ترکن. بیاین فکری کنین.» حدود 20 دقیقه بعد دو مامور آمدند. یکی از تیر برق بالا رفت. وقتی به انتهای تیر برق رسید، نگاهی به پائین انداخت و از آنجا من را دید و شناخت و از همان بالا به همکارش گفت: «بابا این که آقای عبدیه. حتی اگه پیرزنه خودش هم ترکید بزارین کارشون رو کنن.» آن روز قرار بود ما تا ساعت 2 کار کنیم، تا 8 شب داشتیم کار کردیم.
    بیژن: رضا جون غذات حرف نداشت اما چون من باید برنده بشم بیشتر از 2-3 نمی تونم نمره بدم. 5 میلیون آدم رو وسوسه می کنه دیگه.
     

    موضوعات مشابه

    sahar.te و baranbahar از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.