1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بوی کباب مستاجر (داستان واقعی)

شروع موضوع توسط yas25 در ‏21 ژانویه 2014 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. yas25

    yas25 کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 مارس 2013
    ارسال ها:
    1,520
    تشکر شده:
    2,578
    جنسیت:
    زن
    مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر

    و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون

    وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره

    منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

    وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان

    خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که

    متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب»

    می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم

    کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به

    همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این

    خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر

    قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش

    حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و

    شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس

    صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی

    کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل

    وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من

    تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که

    برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی

    گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست

    کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک

    روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از

    فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل

    به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن

    ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ

    کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه

    لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این

    کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار

    صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد

    ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک

    می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش

    می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.
     

    موضوعات مشابه

    rozita, RAHIM68 و Mahdi. از این پست تشکر کرده اند.
  2. rezanik

    rezanik برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏17 آگوست 2013
    ارسال ها:
    726
    تشکر شده:
    663
    جنسیت:
    مرد
    ممنونم.واقعا دردناکه.
     
  3. pary royaee

    pary royaee عاشقی رو با خدا دوس دارم و لا غیر کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 نوامبر 2013
    ارسال ها:
    2,311
    تشکر شده:
    8,655
    جنسیت:
    زن
    دیگر نگو!
     
  4. پرسپولیس

    پرسپولیس کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 آگوست 2013
    ارسال ها:
    110
    تشکر شده:
    837
    جنسیت:
    مرد
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.