1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

بچه تر که بودم ....

شروع موضوع توسط T&F در ‏2 فوریه 2014 در انجمن دل نوشته های کاربران

  1. T&F

    T&F مهمان

    aup.98love.ir_up_mamadzar_Pictures_when_i_was_kid.jpg
    بچه تـَر که بودم ،

    همان موقع ها که مثلاً نمی فهميدم ،

    يا شايد برای بازيگوشی ،

    حواسم را به کوچهِ

    خیال پرت می کردم

    و به شيطنت های کودکانه دَکی می دادم ،

    روزها پـُر بود

    از شکوفه های درختِ گيلاس و

    خنکای تابستان ،

    بود نشان دادن ِ ستاره ها

    با همان انگشت های کوچک و شمارش تا دَه ..

    روزهای کودکي

    صدای زنجيـرِ چرخ هايم

    لذتـ بخش ترين سمفونيه ی جشنواره ی زنـدگی بود ..

    همان پيراهنِ باغچهِ گونه

    از ديدِ چشم های من زيباترين لباس ..

    خنده هايم بوی بهار داشت

    و پاييزم ندای خَش خَشِ ايجاد شده

    از کفش های من ..

    خدا را خوب ميفهميدم ،

    درختان سرو و بوتـه های رُز پـُر بود

    از عطرِ خدا ،

    اصلاً با کوتاه ترين نفَس ،

    خدایم خودش را ظاهر می کرد و

    بوسه می گذاشت بر گونه هايم ..

    آن موقع ها ماه را بو می کردم ،

    ستاره ها به تسخیـر دستانم در می آمدند ..

    به گیاهـان سلام می دادم و کلآغ را در آغوش می گرفتم ..

    حتی به آفتابگردان ،

    خورشیـدِ نقاشی شده ی

    کف ِ دستانم را

    تعارف می کردم ..

    آن روزها مادر عروسک هايم می شدم و

    برايشان لالـایی می خواندم ،

    اسم هم داشتند ؛

    حتـی اطفار های پرنسس گونه را رقص می پنداشتند ..

    کودک که بودم

    پاهايم زمين را لمس نمی کرد

    و آسمان قدمگاه ـَم شده بود ..

    ولی حالا ...

    حالا در کـُنجی از ستاره کـِز کرده ام

    و شعر می سرایم ،

    از چشمانش برای فرزندان نداشته ام می خوانم

    و قايق کاغذی را در آبیِ

    مردمـک هايش سوق می دهم ؛

    حتی گاهی بـادبان ها را هم می کشم و

    با چوبِ درختِ گـردو

    سير و سفر می کنم در مردمک هایش ..

    خندهِ دار است

    با خيالش چای بنوشی و قهر کنی ..

    کارم شده است

    دامن گلـی گلی ام را بر تَن کنم و

    در مزرعه کوچکم

    بادبادک هوا کنم ..

    از چارديواری ستاره ام آويزان شوم و

    برای ديگر کهکشان ها دست تکان بدهم ..

    يا اصلاً برای او پيپ روشن کنم

    و مهمانش کنم به يک فنجان عشق ..

    کار است ديگر ،

    سبد را زير بغلـم می چپانم و

    شاتوت های سياه و رسيده را

    برايش از

    درخت جدا می کنم و

    خرمالو را

    نارنجی رنگ بسازم ...

    اصلاً حتی اتفاق افتاده است

    که اردی بهـشت آمد و من برايش

    از نارنج ها عطر گرفتم و به گيسوانش گِره زدم ..

    همه ی اين ها کارِ من است ..

    روی صندلی چوبی ستاره ام می نشينم

    و کتاب می خوانـم ،

    غصه می خورم ،

    نگاهش می کنم ،

    عاشقــش می شوم ...

    اصلاً همه ی اين حرفا به کنار ،

    حتی ديگر خدا دعوتم را نمی پذيرد ،

    اصلا نه من ميزبـــان خوبی نيستم ..

    قرار بود بیاید ..

    روی میزهای عسلی

    برایش قهوه قجری بگذارم و

    از روزگار گله کنم و

    از مهربانی بسیارش هیچ نگوید ؛

    اصلا ًدم هم نزند ..

    قرار بود

    مقداری در ستاره ام میهمان باشد ،

    خنده هایش را قُربان شوم و

    در دلم قنـد آب شود ..

    قرار بود برایم از آسمان ِ هفتمش

    مقداری مهربانی بیاورد

    برایش کتاب بخوانم و

    او هم گیسوانم را ببافد ؛

    اما یادم نبود ؛

    من میزبـانِ خوبی نیستم !
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏2 فوریه 2014
    دوشیزه, Majid R2, seyed و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. aramoon

    aramoon تنهاترین برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مه 2013
    ارسال ها:
    7,833
    تشکر شده:
    5,128
    جنسیت:
    مرد
    حتی ديگر خدا دعوتم را نمی پذيرد...مرسی
     
  3. T&F

    T&F مهمان

    -76-
     
  4. seyed

    seyed کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    886
    تشکر شده:
    724
    جنسیت:
    مرد
    زيا بود نصفشو خوندم-83-
     
  5. T&F

    T&F مهمان

    -31-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.