1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

بازگشت (داستان کوتاه )

شروع موضوع توسط sahar.te در ‏26 فوریه 2014 در انجمن داستانهای بلند

  1. sahar.te

    sahar.te عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 آگوست 2012
    ارسال ها:
    7,193
    تشکر شده:
    9,723
    جنسیت:
    زن
    بازگشت


    چشم گشودم!افتاب بود ولی سرد پس چرا نور خورشید چشم را نمی درید؟اینجا کجاست؟نه صبح بود نه شب،نه خورشید با ان موهای بورش بود نه ماه با ان فرم بدن سیبیل چخماقی اش!


    ای کاش می توانستم خورشید را در بغلم بفشارم و بگویم اخ...سوختم


    دو کاسه خون را چرخی دادم به پشت،خدایا اینجا کجاست؟تا به حال این همه انسان در یک جا ندیده بودم...ولی مگر توان حرف زدن را داشتم؟مگر می توانستم از فرد کنارم بپرسم اینجا کجاست؟ دریغ از یک چرخش زبان و زبانی که مثل یک تکه گوشت بی جان در دهانم قفل شده بود.قطره عرقی از گردنم تا کمرم راه یافته بود،اما عرقی سرد،سرده سرد،کف پاهایم کرخت شد و تنم لرزید؛حال خودم را نمی فهمیدم،ناگهان به صدای فردی به خودم امدم...عجب صدایی!پس کجاست صاحب صدا؟ کمی توجه کردم و از میان ناله های مردم صدایش را به چهره اش تطبیق دادم این که بود؟چرا انقدر زیباست؟چقدر فروتن و موقر پشت ان سنگ ایستاده...انگار...انگار...ان دو هم محافظش هستند.دارد حرف می زند حالا چه می گوید؟


    _بیاریدش


    با این حرف صدای زنگ فریاد فردی در گوشم پیچید که سردرگمی ام را بیشتر کرد.از میان مردم مردی را بلند کرد او همش فریاد می زد: ولم کنید نامردا...ولم کنید...چی از جونم می خواید؟


    مرد قد بلندی داشت و لبان خشکیده اش دل هر فرد سنگ دلی را به درد می اورد مرد توسط دو فرد دیگر که نمی شد انها را انسان نامید پیش برده شد.


    ان زیبا رو که مرد را دید بلند گفت:تو ای مرد،دیدی بالاخره فرا رسید؟ولی امان از تو که ان را انکار می کردی...بعد از مکثی گفت:جوابت را نمی شنوم نکند چیزی همراهت نیست؟مگر نمی دانی باید برای این سفر توشه راه داشته باشی؟بگذار راحت بگویم اعمال خوب داری یا خیر؟


    مرد از تعجب و وحشت تا ان لحظه دهانش باز مانده بود گفت:من...من در دنیا...


    زیبا چهره گفت:من به ان دوران گذرا کاری ندارم،حال چه داری؟برای حالا چه اوردی؟


    او که کم کم توان از پاهایش بار سفر بسته بود روی زمین افتاد و با ناله گفت:هیچ...هیچ،من هیچ چیز ندارم ولی...ولی تو خدایی؟


    زیبا رو در جواب مرد گفت:تو اینگونه بیاندیش


    مرد با عجز گفت:من باورم نمی شود که گناهکار بوده ام ، وگرنه چرا همه به من احترام می گذاشتند؟نگویید که همش برای پول بوده!! به من ثابت کنید که گناهکارم در جواب از طرف خدا چنین شنید:اگر خودت دوست داری باشد.


    وبعد دو فرشته ی زیبا با لباس حریر و با چهره ای معصوم امدند که همراهشان چیزی بود که هر چقدر سعی کردم نفهمیدم چه است !فرشته ها نزدیک شدند و بعد پرده ای را به میخ اویختند


    با خودم گفتم:حالا فهمیدم ان پرده ی نمایش زندگی ست!پرده لخت شد و توجه همه را به خود جلب کرد و اینگونه بود که همه زندگی مرد را تماشا کردیم ...چقدر پلید...چقدر نامهربان...دیگر دلم برای لبان خشکیده اش نمی سوخت،بعد از دیدن زندگی مرد،ان دو موجود همان هایی که نمی شد انسان نامیدشان مرد را با خود بردند و درمیان نگاه حاضرین در میان تاریکی ها نا پدید شدند


    ناگهان صدای لاستیک ماشین در گوشم پیچید،از دور ماشینی هویدا شد؛ماشین ایستاد و دو زن از ان پیاده شدند.زن اول را از دیده گذراندم؛فرشته ای بود زیبا مثل فرشته های قبلی ولی ان یکی انگار انسان بود،چقدر چهره اش به دلم نشست،موهای مواجش مثل موج یک دریای خروشان خود را بر صخره های فضا می کوبید.ولی بادی نمی امد تا موهای مرا برقصاند!انگار باد،فقط و فقط برای او می وزید،چقدر ان لحظات برایم زجر اور بود،او با شانه های برهنه و بدنی بلورین هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد و لبخند خوش فرمی بر روی لبانش بود که هر لحظه پر رنگ تر می شد؛دوباره صدای خوش طنین خدا در گوشم پیچید:سلام برتو ای زن خیر خواه و سلام بر امثال تو...به خانه ابدیت خوش امدی.زن با لبخندی تعظیم کرد و بدون حرف و نگاهی رفت؛ولی اینبار سوار ماشین نشد بلکه در میان چشمان حیرت زده حاضرین پادر فضا گذاشت و به افق پر کشید،افقی نورانی و دریغ از نوری برای من...خدا فریاد زد فریادی بلند تر از قبل و گفت:من خدا نیستم،من مامورم از طرف پروردگار حال شما یا مثل ان زن می شوید یا مثل ان مرد گنهکار،یا خود را در کنار ابلیس خواهید یافت با در کنار ائمه و شهدا.


    با خود اندیشیدم :ایا من همسفر ابلیسم یا هم خانه ی فرشتگان؟ایا من هم مثل ان زن می شوم که مثل پرنده ای ازاده پا به اسمان گذاشت یا نه مثل ان مردی می شوم که در میان سیاهی سیاهتر از شب گم شد؟ایا من برای بازگشت ابدی چمدانم را بسته ام؟
    نویسنده :نگین بلاشور
     

    موضوعات مشابه

    yas25, HASAN S, TN2 و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. sahar joooon

    sahar joooon برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 آگوست 2012
    ارسال ها:
    3,398
    تشکر شده:
    719
    جنسیت:
    زن
    merci aaaali bood
     
  3. HASAN S

    HASAN S کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏6 فوریه 2014
    ارسال ها:
    198
    تشکر شده:
    108
    جنسیت:
    مرد
    خیلییییی خوب بود
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.