1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

آقتاب

شروع موضوع توسط rozbeh در ‏10 مارس 2014 در انجمن دیوان اشعار

  1. rozbeh

    rozbeh romel کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    590
    تشکر شده:
    495
    جنسیت:
    مرد
    با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای


    خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق


    بر تارکِ سپیده این روز پا به زای


    دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب


    فریاد بر کشیدم



    اینک چراغ معجزه


    مردم تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کور دلیتان


    سویی بجای اگر مانده است آنقدر


    تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را


    با گوش های نا شنواییتان این تُرفه بشنوید


    در نیم پرده شب آواز آفتاب را


    دیدیم گفتندخلق نیمی پرواز روشنش را آری


    نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند


    با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را


    باری من با دهانی حیرت گفتم:


    ای یاوه یاوه یاوه!


    خلایق مستید و منگ !


    یا به تظاهر تزویر میکنید؟



    از شب هنوز مانده دو دانگی


    ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی


    هر گاو گند چاله دهانی آتشفشانِ روشنِ خشمی شد


    این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد


    طوفان خنده ها . . .



    خورشید را گذاشته میخواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش


    بیچاره خلق را متقاعد کند که شب هنوز از نیمه نیز برنگذشته است


    طوفان خنده ها . . .



    من درد در رگانم


    حسرت در استخوانم



    چیزی نظیر آتش در جانم پیچید


    سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد


    تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم


    از تلخی تمامی دریاها در اشکِ ناتوانی خود ساغری زدم


    آنان به آفتاب شیفته بودند


    زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود


    احساس واقعیتشان بود



    با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود


    با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود



    ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند


    که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان


    حتی با نان خشکشان


    و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند


    افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود


    و آنان به عدل شیفته بودندو اکنون


    با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند



    ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من


    قطره


    قطره


    قطره بگریم تا باورم کنند



    ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش


    بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را


    گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که


    خورشیدشان کجاست و باورم کنند

    ای کاش می توانستم
     
    Last edited by a moderator: ‏10 مارس 2014
    pary royaee از این پست تشکر کرده است.
  2. pary royaee

    pary royaee عاشقی رو با خدا دوس دارم و لا غیر کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 نوامبر 2013
    ارسال ها:
    2,311
    تشکر شده:
    8,655
    جنسیت:
    زن
    مثل همیشه عالی -10--14--76-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.