1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

خاطرات دیروز ، زیباترین لحظات

شروع موضوع توسط مجید عزیززاده در ‏28 مارس 2014 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. مجید عزیززاده

    مجید عزیززاده مدیرسابق کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    496
    تشکر شده:
    1,525
    جنسیت:
    مرد
    248206_307428969401396_1933938200_n.jpg
    اعتراف میکنم بچه بودم وقتی بارون میومد تو راه برگشت از مدرسه با چکمه هام از جاهایی رد میشدم که آب
    بیشتری جمع شده بود، کلی هم ذوق میکردم که پاهام خیس نمیشه...
    عجب روزایی بود...
    ----
    یه ناظم داشتیم دوره ابتدایی به بچه ها میگفت تربیت ندارید. بعد خودش به بچه ها میگفت خر! به جای کلاسم از کلمه طویله استفاده میکرد!
    ----
    بد ترین ضد حال اینه که درسا رو عین خر بشینی بخونی بعد فرداش اعلام کنن تعطیله! بد تر هم از اینه که ندونی مدرسه تعطیله و تو سرما بری مدرسه! جون من قبول داری یا نه؟
    ----
    شما یادتون نمیاد ولی زمان ما ناظمای مدرسه از شکنجه گرای ساواک هم بدتر بودن...!
    ----
    شاید باورتون نشه ولی باید اعتراف کنم من بعد از این همه سال تازه فهمیدم کلاه قرمزی یه چشمش سبزه یه چشمش آبی...
    ----
    آدما کلن به دو دسته تقسیم میشن :یا دهه ی شصتی هستن یا اینکه آرزوشون اینه که دهه ی شصتی می بودن. بععععععععله
    ----
    اعتراف میکنم یکی از دغدغه های بزرگ بچگیم این بود که نمیدونستم میرم دستشویی کدوم طرفی بشینم...
    ----
    باید پشت بسته ی ساقه طلایی بنویسن:
    حتما همراه چای یا نوشیدنی مصرف شود، احتمال خفگی وجود دارد...
    ----
    کیا مثل من عاشق این جوجه های ۱۰۰تومنی بودن؟!!! من که خیلی دوسشون داشتم مخصوصا وقتی تا راه میرفتی میومدن دنبالت حس پدر یا مادری بهت دست میداد.. خدایا این حسای خوب رو ازمون نگیر!
    ----
    یه زمونی روز اول مدرسه باید جلوی صف وایمیسادی که با توجه به قدت جاتو تعیین کنن
    ----
    یکی از ابتکاراتی که تو بچگی میکردم این بود که روی نایلون فريزرو با خودکار قرمز رنگ میکردم بعد میکشیدم رو ناخنم به جای لاک...
    هنرمندی بودم برای خودم
    ----
    تنها چیزی که تو تموم این سالها هرگز عوض نشد آدامس موزی هست.
    ----
    یاد پشمکای قدیما افتادم.درسته با قند بود اما به لذت دیگه داشتن. مخصوصاً روی چوب تو شهر بازی
    ----
    لوک خوش شانس. کسی که همیشه به طرف غرب میرفت. عااااااااااااااشق بوشوگ بودم. اون سگه با مزه و جالب...!
    ----
    یه زمونایی ضبط با جای دو تا نوار کست حکم رایترای الانو داشت. باهاش نوارکاستو رایت میکردن...!
    ----
    یه زمونایی بود که عروسیا با نوار کاست بود و باید برای رقصیدن 5 دیقه وای میسادی تا نوار و عقب جلو کنن...!
    ----
    اون زمونا ما همینقدر از تکنولوژی سرمون میشد که بریم جلوی پنکه بگیم آآآآآآآآآآآآآآآآآ. والا بخدا
    ----
    بدترین حس مال وقتی بود که دیر میرفتی مدرسه و میدیدی حیاط مدرسه خالیه...!
    ----
    وقتی بچه بودیم پاکنمونو میمالیدیم به موکت تا تمیز بشه. چه حالی میکردم بعدش. انگار پاک کن نو خریدم...!
    ----
    نمی دونم حس خوبی بود یا حس بدی وقتی صبح زود تو برفا میرفتی مدرسه و میدیدی هیچکس تو حیاطش نیستو مستخدم مدرسه میگفت مدرسه تعطیله...!
    ----
    الان بچه هه ۷ ساله تخت داره.
    زمان ما، میذاشتن ما رو پاهاشون به حالت سانتریفوژ اینقد تکون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا میشد میخوابیدیم...!
    ----
    هنوزم که هنوزه دلم دنبال بوی کاغذ کاهی دفترای اون زموناست...!
    ----
    شاید یزرگترین رویای کودکی ام کلاغ پر باشد. وقتی که دور هم تک تک حیوانات و حتی اعضای خانواده را پر میدادیم. حالا همه پر زده اند. حالا همه آنها پر دارند و تنها منم که خبر ندارم...!
    ----
    داشتم به املاهای دهه شصت فکر میکردم. تو نیمکتای سه نفری همیشه نفر وسط باید میرفت پایین و رو صندلی املا مینوشت و دو نفری که بالا بودن هم بینشون کیف میذاشتن. بیچاره اون وسطی که خسته میشد. آخرشم که معلم داد میزد ورقه ها بالا...
    هی روزگار
    ----
    تو مدرسه ما یه طناب تو حیاط بود مخصوص بچه هایی که جیش میکردن تو شلوارشون. تو مدرسه شما هم بود آیا؟؟؟
    ----
    علم بهتر است یا ثروت؟
    اونروزا با تمام معصومیت کودکی می گفتم علم اما حالا وقتی میبینم چند نفر از گرسنگی دارن هلاک میشن میگم: ثــــــــــــــــروت...!
    ----
    موضوع انشاء: تابســـــــــتان خود را چگونه گذراندید؟؟؟؟؟؟؟
    ----
    وقتی بچه بودم هروقت صفحه تلویزیون شروع به حرکت می کرد یدونه میزدیم تو سرش. همیشه هم یکی که پاش به دکمه های تلویزیون برسه میخوابید جلوی تلویزیون تا شبکه هارو عوض کنه آخه کنترل نبود اون موقع ها...!
    ----
     

    موضوعات مشابه

    faezeh_77, ♥azin baroon♥, N £ G! N و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. sara76

    sara76 کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏10 آگوست 2013
    ارسال ها:
    209
    تشکر شده:
    3,276
    جنسیت:
    زن
    -21--21- خیلی باحال بود..لایک
     
  3. omega

    omega warrior of the life کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 اکتبر 2012
    ارسال ها:
    1,179
    تشکر شده:
    2,166
    جنسیت:
    مرد
    الان بچه هه ۷ ساله تخت داره.
    زمان ما، میذاشتن ما رو پاهاشون به حالت سانتریفوژ اینقد تکون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا میشد میخوابیدیم...!
    خخخخخخخخ داغ دلم تازه شد
     
  4. jigili

    jigili jigili کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 فوریه 2013
    ارسال ها:
    323
    تشکر شده:
    816
    جنسیت:
    زن
    اعتراف میکنم یکی از دغدغه های بزرگ بچگیم این بود که نمیدونستم میرم دستشویی کدوم طرفی بشینم...

    خاک تو سره خنگت کنن نخاله
    راسی تو مطمئنی دهه شصتی؟؟؟!!!!چون فک میکنم کنترل اون موقع ها بوده هااااا
    اگ اشتب نکنم تو دهه چهلی خخخخخخخخ فسیل شدی
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.