1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

انقلاب فرانسه

شروع موضوع توسط rozbeh در ‏5 آوریل 2014 در انجمن تاریخ

  1. rozbeh

    rozbeh romel کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    590
    تشکر شده:
    495
    جنسیت:
    مرد
    انقلاب کبیر فرانسه


    انقلاب ۱۷۸۹ طلیعه جامعه سرمایه دارى بورژوایى مدرن در تاریخ فرانسه بود. شاخصه اصلى این انقلاب، استقرار موفقیت آمیز وحدت ملى از طریق سقوط رژیم ارباب رعیتى بود. به گفته توکویل هدف اصلى انقلاب عبارت بود از محو آخرین بقایاى قرون وسطى. انقلاب فرانسه نخستین انقلابى نبود که بورژوازى از آن منتفع مى شد، پیش از آن در سده شانزدهم انقلاب هلند، در سده هفدهم دو انقلاب انگلستان و در سده هجدهم انقلاب آمریکا راه را نشان داده بودند. در پایان سده هجدهم بخش اعظم اروپا از جمله فرانسه تحت رژیمى بود که از نظر اجتماعى؛ امتیازات اشرافى و از نظرگاه سیاسى ویژگى آن استبداد بر پایه حق الهى سلطنت بود. در کشورهاى اروپاى مرکزى و شرقى، بورژوازى چنان رشدى نکرده بود که بتواند نفوذ چندانى داشته باشد.

    اکتشافات جغرافیایى سده هاى پانزدهم و شانزدهم، بهره کشى از مستعمرات و جابه جا شدن داد و ستدهاى دریایى به سوى غرب همه و همه به عقب ماندگى شرایط اجتماعى و اقتصادى این کشورها کمک کرده بود اگرچه انقلاب ۱۶۴۰ انگلستان اقدامى در جهت متروک کردن شیوه حکومت استبدادى بود اما استقرار آزادى سیاسى در انگلستان به هیچ وجه ضربه اى خردکننده بر مبانى سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت وارد نیاورد. شالوده آزادى هاى انگلیسى را رسوم و سنن شکل داده بودند نه تتبعات فلسفى. برک در کتاب «اندیشه هایى درباره انقلاب فرانسه» که به سال ۱۷۹۰ منتشر شد نوشت: از زمان صدور منشور کبیر تا اعلامیه حقوق مشى همیشگى قانون اساسى، اعلام و بیان آزادى هاى ما بوده است، آزادى هایى که از نیاکان خود به ارث برده ایم و باید براى اخلاف خود به جاى گذاریم. (گائتانا موسکا، تاریخ عقاید و مکاتب سیاسى، ت: حسین شهیدزاده، انتشارات مروارید، ص ۱۲۵ ) با این وصف عیان مى شود که قانون اساسى بریتانیا، حقوق بریتانیایى ها را به رسمیت مى شناخت نه حقوق بشر را و آزادى هاى انگلیسى خصلتى جهانى نداشت. در انقلاب ۱۷۷۹ آمریکا نیز اصولى که براى نیل بدان منازعاتى صورت گرفته بود؛ آزادى و برابرى را کاملاً به رسمیت نمى شناخت. سیاهان همچنان برده ماندند و تساوى حقوق سفیدپوستان نیز در واقع به هیچ وجه سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت را به مخاطره نینداخت، در ضمن در نخستین قوانین اساسى آنها اصل شرط دارایى براى حق رأى دادن ملحوظ شده بود. انقلابات آمریکا و انگلستان، نمونه هاى انقلاباتى هستند که از تفوق و برترى ثروت در زیر پوشش «آزادى هاى بورژوایى» دفاع مى کنند. انقلاب فرانسه برجسته ترین انقلاب بورژوایى بوده است و به سبب ماهیت دراماتیک مبارزه طبقاتى خود تمامى انقلابات پیشین را تحت الشعاع قرار داده است.

    [​IMG]

    این ویژگى ها مدلول سرسختى اشرافیت که سخت به امتیازات فئودالى چسبیده بود و با دادن هر نوع امتیازى مخالف بود از یکسو و مخالفت پرشور توده هاى مردم با هر نوع امتیاز یا تمایز طبقاتى از سوى دیگر، بود. اساساً بورژوازى خواهان سقوط کامل اشرافیت نبود بلکه امتناع اشرافیت از سازش و خطرات ضد انقلاب بود که بورژوازى را به انهدام نظم کهن ناگزیر ساخت. انقلاب فرانسه راه حقیقتاً انقلابى گذار از فئودالیسم به سرمایه دارى را انتخاب کرد. این انقلاب با نابود کردن بقایاى فئودالیسم و با آزاد ساختن دهقانان از قید حقوق اربابى و عشریه کلیسایى و وحدت بخشیدن به تجارت در سطح ملى، شاخص مرحله اى تعیین کننده در تکامل سرمایه دارى بود. سرکوب فئودال ها سبب آزاد شدن تولیدکنندگان مستقیم خرده پا شد و به تفکیک توده هاى دهقانى و قطب بندى آنها بین سرمایه و کار مزدورى انجامید. پس از انقلاب، با گسترش روابط تولیدى کاملاً نوین، سرمایه از قید تحمیلات و تجاوزات فئودالیسم رها شد و نیروى کار به صورت یک واقعیت تجارتى اصیل درآمد و این امر در نهایت خودمختارى تولید سرمایه دارى را چه در بخش کشاورزى و چه در بخش صنایع تضمین کرد. پیروزى بر فئودالیسم و رژیم کهن، با پیدایى سریع روابط اجتماعى نوین همراه نبود. راه رسیدن به سرمایه دارى فرایندى ساده نبود، پیشرفت سرمایه دارى در دوره انقلاب به کندى صورت مى گرفت و صنایع آنقدر رشد نکرده بودند و هنوز سرمایه تجارى تفوق خود را حفظ کرده بود اما انهدام حکومت هاى بزرگ فئودالى و سیستم هاى سنتى کنترل داد و ستد، استقلال شیوه تولید و توزیع سرمایه دارى، یک استحاله کلاسیک انقلابى را تحقق بخشید. انقلاب فرانسه در جهت زیر و رو کردن ساخت هاى اقتصادى و اجتماعى موجود، چارچوب سیاسى رژیم کهن را درهم شکست و بقایاى حکومت محلى کهن را محو کرد و امتیازات محلى و تبعیضات ایالتى را از میان برد. انقلاب فرانسه در عین حال که گامى ضرورى در گذار از فئودالیسم به سرمایه دارى محسوب مى شود در رابطه با دیگر انقلابات مشابه داراى ویژگى هاى خاص خود است. این ویژگى ها به خصوص به ساخت جامعه فرانسه در پایان رژیم کهن مربوط مى شود. انقلاب فرانسه در حالى که به عنوان یک انقلاب آزادیخواهانه و با پافشارى بر حقوق طبیعى دنباله رو انقلاب آمریکا است، برخلاف انقلاب انگلستان داراى موضعى جهانى است. به یقین این سخن توکویل که: چرا اصول و نظرات سیاسى مشابه در ایالات متحده تنها به تغییر دولت منجر مى شود و حال آنکه در فرانسه سقوط کامل یک نظم اجتماعى را به همراه مى آورد ( همان، ص۳۰۴ ) حاکى از عظمت انقلاب فرانسه است. اعلامیه ۱۷۸۹ بدون شک با حرارتى بیش از سلف آمریکایى خود سخن مى گوید و در راه آزادى گامى فراتر مى نهد. انقلاب فرانسه به عنوان یک انقلاب مساوات طلبانه به مراتب از اسلاف خود گام را فراتر گذارد، نه در آمریکا و نه در انگلستان بر روى برابرى تأکید نشده بود زیرا هم اشرافیت و هم بورژوازى براى کسب قدرت نیروهایشان را متحد ساخته بودند اما مقاومت اشرافیت ضدانقلاب و درگیر شدن در جنگ، بورژوازى فرانسه را ناگزیر ساخت که مساوات را به عنوان مسئله اى عمده مطرح کند چرا که این، تنها راه در کنار داشتن مردم بود. گذار اقتصاد فرانسه به سرمایه دارى از طریق یکپارچه کردن صنعت، افزایش و تمرکز مزدبگیران و بیدارى و مشخص کردن آگاهى طبقاتى آنها، بار دیگر اصل تساوى حقوق را در اذهان مردم زنده کرد.

    اینک آنچه ویژگى هاى خاص جامعه فرانسه که موجب تمایز و برترى انقلاب ۱۷۸۹ بر سایر انقلابات پیشین اعلام شد عنوان مى شود: در جامعه اشرافى نظام کهن، بر طبق قانون سنتى سه مرتبه از یکدیگر متمایز شده بودند؛ روحانیون و نجبا که از مراتب ممتازه بودند و مرتبه سوم که اکثریت مردم را شامل مى شد. نجبا از اقشارى تشکیل مى شدند که غالباً منافع مختلفى داشتند. نجباى دربارى از نجیب زادگانى بودند که در دربار حضور داشتند و در ورساى زندگى مى کردند و اطرافیان پادشاه را تشکیل مى دادند. نجباى ایالتى که جاه و جلال کمترى داشتند در میان دهقانان زندگى مى کردند. منبع عمده عایدى این نجبا تحمیل عوارض فئودالى بر دهقانان بود. نجباى صاحب جامه از زمانى تشکیل شدند که سلطنت، دستگاه قضایى و تشکیلات ادارى خود را به وجود آورده بود. در رأس این دسته از نجبا، خانواده هاى بزرگ مستشاران پارلمانى قرار داشتند که هدفشان در دست گرفتن کنترل حکومت و شرکت در اداره حکومت بود. این نجبا که از قدرتى بسیار برخوردار بودند سخت به امتیازات خود وابسته بودند و با هرگونه رفرمى که امکان داشت موقعیت آنها را به مخاطره اندازد، مخالفت مى ورزیدند. در پایان سده هجدهم اشرافیت فئودالى دستخوش انحطاط شده بود. نجباى دربارى در ورساى رو به ورشکستگى مى رفتند و نجباى ایالتى به زندگى بى هدف خود در املاکشان ادامه مى دادند. به همین دلیل اشرافیت که زوال خود را نزدیک مى دید، خواستار تحکیم و تاثیر عوارض فئودالى و افزایش سختگیرى شده بود. در سال ۱۷۸۱ به موجب یک فرمان شاهانه، حق احراز مقامات عالیه در قشون منحصراً به نجبا یا کسانى اختصاص داده شده بود که بتوانند مراتب نجابت را به اثبات رسانند. از نظر اقتصادى اشرافیت سعى داشت که نظام ارباب رعیتى را حتى از وضع موجود آن بدتر کند. به موجب فرامین مربوط به تریاژ اربابان بزرگ فئودال یک سوم ملک جامعه روستایى را تصاحب کرده بودند. در این حین پاره اى از نجبا به تدریج به امور بازرگانى طبقات متوسط ابراز علاقه مى کردند و سرمایه خود را در صنعت و به ویژه صنعت آهن به کار مى انداختند. در این گرایش به تجارت، بخشى از نجباى متعلق به قشر بالاى اشرافیت به طبقه متوسط نزدیک و تا حدى در آرمان هاى سیاسى آنها سهیم شدند اما اکثریت وسیع نجباى ایالتى و دربارى راه نجات را تنها در اعلام صریح تر امتیازات خود مى دیدند. این اختلافات و چنددستگى ها در میان اشراف جامعه فرانسه طى مسیر را براى انقلابیون سهل تر مى کرد.

    روحانیون از دیگر گروه هاى جامعه فرانسه بودند که از امتیازات سیاسى، قضایى و مالى مهمى برخوردار بودند. در واقع تنها روحانیت بود که به معناى حقیقى کلمه یک مرتبه اجتماعى را تشکیل مى داد زیرا که این مرتبه اجتماعى به یک تشکیلات ادارى مبتنى بر مجالس اسقف نشین مجهز بود و محاکم کلیسایى و مقامات رسمى خود را داشت. گرچه روحانیت یکى از مراتب اجتماعى را تشکیل مى داد و از وحدت معنوى برخوردار بود معذلک از نظر اجتماعى گروهى همگون و یک دست را به وجود نمى آورد. قشر بالاى روحانیت -اسقف ها، روساى دیر و کشیشان کلیساهاى بزرگ انحصاراً از میان نجبا انتخاب مى شدند که این عمل به سبب دفاع از امتیازات عالیه اى بود که روحانیون دون مرتبه عموماً از آن محروم شده بودند. روحانیونى که در مراتب پایین ترى قرار داشتند افرادى بودند که از میان عوام برخاسته بودند و با آنان زندگى مى کردند و در بینش آنها سهیم بودند. این افراد که در شرایط سختى زندگى مى کردند به تدریج به آثار فلاسفه علاقه مند شدند و مجذوب نظرات نوین عصر گشتند. بدین ترتیب دوگانگى میان قشر ممتاز جامعه یعنى روحانیت فرانسه نیز به چشم مى خورد.

    [​IMG]
    از پایان سده پانزدهم مرتبه سوم جامعه به طبقه سوم معروف شده بود. این مرتبه دربرگیرنده اکثریت عظیم مردم در اواخر رژیم کهن بود. اهمیت اجتماعى این طبقه در نتیجه نقشى که در حیات ملى و خدمت به کشور ایفا کرده بودند، به سرعت افزایش یافته بود. بورژوازى مهمترین مرتبه را در طبقه سوم تشکیل مى داد. بورژوازى به واسطه فرهنگ و ثروتى که داشت موقعیت رهبرى را در جامعه احراز کرده بود و این موقعیت با موجودیت رسمى مراتب ممتازه در تعارض بود. از آنجا که فرانسه در پایان رژیم کهن عمدتاً به صورت یک کشور روستایى باقى مانده بود و تولید کشاورزى نقشى مسلط را در حیات اقتصادى آن ایفا مى کرد، مسئله دهقانان از مسائل مهم محسوب مى شد. اهمیت دهقانان قبل از هرچیز به تعداد آنها مربوط مى شود زیرا چنانچه توده هاى دهقانى در جریان انقلاب منفعل باقى مى ماندند، نه بورژوازى به پیروزى مى رسید و نه انقلاب به بار مى نشست. دلیل اساسى شرکت دهقانان در جریان انقلاب، مسئله حقوق اربابى و بقایاى فئودالیسم بود و مداخله آنها بود که سبب شد نظام فئودالى از بن کنده شود. در کشورى که اکثریت عظیم جمعیت را روستائیان تشکیل مى دادند و تولید و کشاورزى دیگر فعالیت ها را تحت الشعاع قرار داده بود، طبیعتاً خواست هاى دهقانان اهمیت ویژه اى مى یافت. ارتجاع فئودالى خاص سده هجدهم، نظام مذکور را بیش از پیش غیر قابل تحمل کرده بود. وقتى منازعه اى صورت مى گرفت عدالت اربابى (؟) دهقانان را زیر فشار خود خرد مى کرد. زمینداران به حقوق مشاعى و سنتى دهقانان و اراضى مشاعه به طور دسته جمعى حمله مى بردند و آنها را مشمول حوزه قضایى خود قلمداد مى کردند و ادعایشان را با توسل به فرامین شاهى که حق تصاحب یک سوم اراضى مورد نزاع را به آنها مى داد، به کرسى مى نشاندند. تحمل چنین وضع دشوارى براى این خیل عظیم از جمعیت ناممکن مى آمد لذا چاره اى جز هم آوایى با ناراضیان از شرایط موجود براى ایشان نمانده بود.

    [​IMG]
    نگرش هاى فلسفى

    همراه با دگرگون شدن شالوده اقتصادى جامعه، ایدئولوژى ها نیز دگرگونى یافتند. سرچشمه هاى فکرى انقلاب را در نظرات فلسفى اى باید جست که طبقات متوسط از سده هفدهم مطرح ساخته بودند. به یقین آراى فلسفى مطرح شده، جریان انقلاب کبیر را تسریع بخشید و پشتوانه اى نظرى و بس غنى را در کوله بار خود جاى داد. دکارت نشان داده بود که مى توان به یارى علم بر طبیعت چیره شد و فلاسفه سده هجدهم که وارث فلسفه او بودند، با هوشمندى بسیار اصول نظمى نوین را ترسیم و ارائه کردند. جنبش هاى فلسفى سده هجدهم که بر پایه ضدیت با کمال مطلوب و ریاضت کشانه و اقتدارطلبانه کلیسا و حکومت در سده هفدهم استوار بود، بر ذهنیت فرانسویان تاثیرى ژرف گذارد. این جنبش ابتدا به بیدارى اذهان کمر بست و سپس شیوه تفکر انتقادى را گسترش داد و نظرات نوینى را فراهم آورد. جنبش روشنگرى در تمامى زمینه هاى فعالیت بشرى از علم گرفته تا ایمان یا در حیطه اخلاق تا سازمان سیاسى و اجتماعى، اصل «خرد» را جانشین اقتدار و سنت کرد. پس از سال ۱۷۴۸ بزرگترین آثار قرن به سرعت و پى در پى انتشار یافتند. روح القوانین منتسکیو در،۱۷۴۸ امیل و قرارداد اجتماعى در ،۱۷۶۲ گفتارهایى درباره منشاء عدم مساوات انسان ها در ،۱۷۵۵ از روسو تاریخ طبیعى بوفن در ،۱۷۴۹ رساله اى درباره حواس کندیاک در ،۱۷۵۴ قانون طبیعت مورلى در ،۱۷۵۵ مقاله اى درباره آداب و رسوم و روح ملل ولتر در سال ۱۷۵۶ و از همه مهم تر سال ۱۷۵۱ شاهد انتشار نخستین جلد «دایره المعارف» به ابتکار دیدرو بود.

    ولتر، روسو، دیدرو و اصحاب دایره المعارف و اقتصاددانان همگى دست به دست هم دادند و با وجود اختلاف عقیده هایى که داشتند، رشد اندیشه هاى فلسفى را تشویق کردند. در نیمه اول سده هجدهم دو جریان بزرگ فکرى از حمایت وسیعى برخوردار شده بود؛ یکى جریان فکرى اى که از فئودالیسم الهام مى گرفت و پاره اى از آن در روح القوانین منتسکیو انعکاس یافته بود و استدلال هاى لازم را براى پارلمان هاى محلى و مراتب ممتازه جامعه علیه استبداد فراهم مى آورد و دیگرى جریان فلسفى اى بود که گرچه به روحانیت و گاه مذهب مى تازید اما از نظر سیاسى محافظه کار بود. در نیمه دوم سده هجدهم در حالى که دو گرایش مذکور به حیات خود ادامه مى دادند، نظراتى نوین که بیشتر دموکراتیک و مساوات طلبانه بود مطرح شد. فیلسوفان مسائل سیاسى را رها کرده و به مسئله اجتماعى حکومت روى آورده بودند. فیزیوکرات ها گرچه محافظه کار بودند اما با مطرح کردن مسائل اقتصادى به این جنبش جدید فکرى کمک کردند. اگر چه ولتر رهبر جنبش فلسفى پس از ۱۷۶۰ خواستار آن بود که اصلاحاتى در چارچوب سلطنت مطلقه صورت گیرد و حکومت به دست توانگران طبقه متوسط اداره شود اما روسو منعکس کننده کمال مطلوب سیاسى و اجتماعى خرده بورژوازى و صنعتگران بود. روسو در نخستین گفتار خود تحت عنوان «نقش علوم و هنرها در تهذیب آداب و افکار» تمدن زمانه اش را به باد انتقاد مى گیرد و به دفاع از بى امتیازان برمى خیزد و عنوان مى کند که: اگر زندگى پرتجمل در شهرهاى ما صدنفر از بى چیزان را به نوایى مى رساند در عوض باعث مرگ صدهزار نفر در روستاها مى رود (همان، ۲۵۷) و در دومین گفتار خود تحت عنوان «درباره مبانى و سرچشمه هاى عدم مساوات در میان انسان ها» حمله خود را متوجه مسئله مالکیت مى کند و در «قرارداد اجتماعى» نظریه حاکمیت مردم را مطرح مى کند حال آنکه منتسکیو قدرت را براى اشرافیت و ولتر براى قشر بالاى طبقه متوسط محفوظ نگاه مى دارد. در ابتدا این جریانات فکرى تقریباً با آزادى کامل اشاعه مى یافتند. مادام دو پمپادور که یکى از محبوبین شاه و در عین حال زنى توانگر بود، با محفل زهدمآبانه درباریانى که بر گرد ملکه و ولیعهد حلقه زده بودند و از حمایت نظام اسقفى و پارلمان ها برخوردار بودند، تصادم پیدا کرد و از فلاسفه در مقابل این دشمنان دربارى شان حمایت کرد. پس از سال ۱۷۷۰ تبلیغات این جنبش فلسفى به ثمر رسید. هرچند در این زمان بزرگترین نویسندگان سکوت اختیار کرده بودند و به تدریج از صحنه کنار مى رفتند اما نویسندگان دیگرى قدم به عرصه گذاردند و به مردمى کردن و اشاعه نظرات نوین کمر بستند و آراى مذکور را در میان تمامى بخش هاى طبقه متوسط و سراسر فرانسه رواج دادند. انتشار دایره المعارف که در تاریخ اندیشه اثرى برجسته محسوب مى شود در سال ۱۷۷۲ به پایان رسید. این اثر که از دیدگاه هاى اجتماعى و سیاسى اعتدالى نوشته شده بود، با تأکید بر اعتقاد به پیشرفت علوم بناى یادبود عظیمى از «خرد» را برپا نهاد. گرچه تولید فلسفه در دوره لویى شانزدهم کاهش یافت اما به تدریج مجموعه اى از دکترین ها و ترکیبى از سیستم هاى فکرى گوناگون تکوین مى یافت. بدین سان دکترین انقلاب شکل گرفت. آبه رینال در کتاب «تاریخ فلسفى و سیاسى موسسات تجارى اروپاییان در هند شرقى و غربى» که در تهیه مقدمات آن دیدرو نقش موثرى ایفا کرد، بار دیگر تمامى مضامین فلسفى را مطرح ساخت؛ نفرت از استبداد، مخالفت با کلیسا و جانبدارى از اداره آن توسط یک دولت غیرروحانى و ستایش لیبرالیسم اقتصادى و سیاسى (همان، ص ۲۳۶) تاثیر کلام مکتوب را در کلام شفاهى تقویت کرد، تعداد سالن ها و کافه ها افزایش مى یافت و هر روز انجمن هاى جدیدى براى مباحثه و محاوره ایجاد مى شد و دانشگاه هاى ایالتى و محافل مطالعاتى مورد توجهى بیش از پیش واقع شد. در سال ۱۷۷۰ مجمع روحانیت ادعا مى کند که دیگر در فرانسه شهر و قصبه اى نمى توان یافت که «از بیمارى مسرى بى خدایى در امان باشد» این مدعاى مجمع نشان از گسترش افکار فلسفى دانشمندان با تاکید بر محوریت عقل دارد. سده هجدهم شاهد پیروزى خردگرایى بود و خردگرایى بعدها بر تمامى زمینه هاى فعالیت انسانى تاثیر گذاشت. از اعتقاد به محوریت خرد، اعتقاد به پیشرفت زاده شد و عقل رفته رفته تاثیر روشنگرانه خود را گذارد.

    بدین سان انقلاب فرانسه با پشتوانه عظیمى از اندیشه هاى ناب فلاسفه و دانشمندان روزگار لقب «کبیر» یافت و تنها انقلابى محسوب مى شود که آرمان ها و فرامین آن نه تنها در عصر خود که در اعصار بعد نیز مورد توجه تمامى آزاداندیشان قرار گرفت و مبدل به الگویى شد که تاکنون نیز جنبش هاى آزادیخواهانه آن را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار مى دهند.
    دگردیسی های عمیق اجتماعات بشری، گاه باعث ایجاد مبداءهای بنیادیـن در تـئوری و ایـضاً عملکرد کشورها و ملت ها می شود. انقلاب کبیر فرانسه (۱۷۸۹-۱۷۹۹) نیز همواره در تاریخ نهضت های مردمی به عنوان مبدائی تاریخ ساز مطرح بوده است. این انقلاب دوره ای از دگرگونی های اجتماعی سیاسی در تاریخ فرانسه و اروپا را پدید آورد. ویژگی اساسی این دگرگونی، استقرار موفقیت آمیز وحدت ملی از طریق انهدام رژیم ارباب – رعیتی و مراتب ممتاز فئودالی بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیق در کل اروپا شد.پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیاز فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکل های مبتنی بر اصول روشنگری، ملی گرایی دموکراسی و شهروندی پدید آمد. با این حال این تغییرات با آشفتگی های خشونت آمیزی شامل اعدام ها، سرکوب های در طی دوران حکم رانی وحشت و جنگ های انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که می شود آن ها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل : جنگ های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد.برخی معتقد هستند که اولین جرقه انقلاب، یورش به باستیل بود و در آن زمان نیز مردم هنوز به براندازی سلطنت فکر نمی کردند، و برخی آغاز آن را ماه مه ۱۷۸۹ میلادی می دانند و پایان آن را ۱۷۹۵ یا ۱۷۹۹ می دانند. و برخی سال ۱۸۰۴ که ناپلئون اعلام امپراتوری نمود و گاهی تمام دوره ناپلئون را تا ۱۸۱۵ نیز در جزء انقلاب فرانسه می آورند، ولی اغلب، آغاز عصر ناپلئون را پایان دوره انقلاب می شمارند.توکویل، از اندیشمندان هم عصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی بر خلاف بسیاری، سال ۱۷۸۹ (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب می داند. با این حال به نظر بسیاری، انقلاب با سقوط زندان باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز شد. شاه، لویی شانزدهم، در سال ۱۷۹۳ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹ هنگامی که ناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان یافت. پس از ناپلئون دوباره نظام جمهوری جایگزین شد تا این که ناپلئون سوم (برادرزاده ناپلئون) کودتا نمود و امپراتوری دیگری به راه انداخت. پس از آن جمهوری های متعدد شکل گرفت. بدین ترتیب در کم تر از یک قرن، بر سر فرانسه به اشکال مختلفی، مانند جمهوری، دیکتاتوری، سلطنت مشروطه، و دو امپراتوری متفاوت حکم فرمایی شد و تا به امروز که فرانسه جمهوری پنجم خود را تجربه می کند.نگاهی کوتاه به اوضاع فرانسه پیش از انقلابفرانسه قرن ۱۸ با ۲۶ میلیون نفر جمعیت از سه طبقه مجزا تشکیل شده بود : اشراف، کلیسا و مردم عادی.طبقه اشراف حدود ۳۰۰ هزار نفر جمعیت داشتند و صاحب مشاغل و عناوین عالی بودند. البته اشراف اصیل که به خانواده قدیمی، نسب می بردند، بیش از چند هزار نفر نفر جمعیت نداشتند که اغلب ساکن پاریس یا دربار ورسای بودند. ایشان توسط دانش روز آن زمان (شجره شناسی) و از طرف پادشاه تأیید شده و بالاترین درآمد را در اختیار داشتند که قسمتی از آن به صورت مستمری از خزانه پرداخت می شد. دیگر اشراف که می توان از آن ها به نام نجبا یاد کرد، القاب خود را به روش های مختلف از نظام سلطنتی خریداری کرده و با درآمدی از املاک اجدادی، خدمت در درجات بالای ارتش و تجارت، عمده زندگی خود را می گذراندند. رسوم فئودالی در این طبقه استمرار داشت. آنان قصرهایی در املاک خود ساخته و صاحب دارایی رعایا، سهمی از محصول سالیانه، مجوز شکار و بهره برداری از منابع طبیعی و حق قضاوت در محدوده خود بودند. اشراف به دلیل تحصیلات و آشنایی با علوم روز، قرار گرفتن در جریان اقدامات استعماری فرانسه قرن ۱۸ که به سراسر جهان دست اندازی می کرد و همین طور تفاوت هایی در سطح درآمد، از طبقات بسیار پر تحرک آن روز به شمار می آمد.مردم عادی ۹۸ درصد جمعیت را تشکیل می دادند. این طبقه خود از دو سطح ساخته شده بودند. شهرنشینان که شامل بازرگانان، بانک داران اولیه، صاحبان صنایع خرد و مشاغل مشابه می شود و سطح آخر شامل کشاورزان، کارگران و کسانی که در عمق فقر نه به فکر انقلاب بودند و نه حضوری در آن داشتند. از سال ۱۷۸۸ میلادی، مشکلات اقتصادی و کمبود مواد غذایی آغاز شد. قیمت گندم ۵۰ درصد افزایش یافت. مدتی قبل دولت فرانسه بودجه خود را برای کمک به استقلال طلبان آمریکا و در جنگ با رقیب قدیمی خود؛ دولت انگلیس از دست داده بود. این هزینه بدون اینکه سود قابل توجهی داشته باشد، خزانه را خالی کرد. لویی شانزدهم تلاش کرد مخارج را از طریق افزایش مالیات اشراف جبران کند ولی اشراف که صاحب گروه ها و انجمن های بسیار بودند، حاضر به ترک منافع خود نشدند. با افزیش سطح کِش مَکش ها تصمیم گرفته شد که این مشکل از راه ایجاد مجلس طبقاتی حل شود. این مجلس تاریخچه ای در قرن ۱۴ داشت و از نمایندگان سه طبقه اجتماع تشکیل می شد که هر گروه از نمایندگان، مجموعاً یک حق رأی در آن داشتند. لوئی با انگیزه تضعیف طبقات بالا به نمایندگان مردمی دو حق رأی اعطاء کرد و مجلس در سال ۱۷۸۹ تشکیل شد. از ۱۱۳۹ نماینده آن ۲۹۱ نفر از کلیسا، ۲۷۰ نفر از اشراف و ۵۷۸ از مردم عادی بودند. علاوه بر این که تعدادی از نمایندگان کلیسا از جمله کشیشان عادی و برخی از نمایندگان اشراف، صاحب افکاری متفاوت با روحیه سنتی طبقه خود بودند. مجلس تشکیل شد، ولی به علت نداشتن تجربیات قبلی مرتباً به مشکل برخورد می کرد. بی اعتنایی طبقات بالا به نمایندگان مردم تا جایی پیش رفت که از ورود آن ها به ساختمان اصلی ممانعت کردند. نمایندگان مردم که اغلب از سطوح بالای طبقه خود بودند و با روحیه اشرافی آشنایی داشتند، به مقاومت در برابر این برخورد ادامه دادند و مسأله از موضوع بودجه و مالیات به نوعی مخاصمه منحرف شد. به دستور لویی چند هنگ نظامی در پاریس موضع گرفتند و فضای حکومت نظامی ایجاد شد. این امر باعث افزایش تشنج عمومی شد، زیرا برخی از این سربازان آلمانی و سوییسی بودند که احتمال می رفت به مردم حمله کنند. شایعه تیراندازی سربازان آلمانی به سوی فرانسویان کافی بود که مردم برای دفاع از خود به اسلحه خانه ای حمله کرده و تفنگ هایی بدون باروت به دست آورند. قلعه (باستیل) با هفت زندانی و ۱۱۰ نگهبان انبار باروت بود. جمعیت به سوی قلعه حرکت کرد و انقلاب با فتح باستیل جرقه خورد.ـ زمینه های شکل گیری انقلاب فرانسه :مورخین درباره طبیعت سیاسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی فرانسه اختلاف نظر دارند. تفسیر های متداول مارکسیستی مانند تفسیر ژرژ لوفور این انقلاب را نتیجه برخورد بین طبقه اشرافی فئودالی و اعضای سرمایه گرایی طبقه متوسط جامعه دانسته اند. بعضی از تاریخ دانان استدلال می کنند که طبقه اشرافی قدیمی حکومت پیشین، در برابر اتحادی از اعضای طبقه متوسط جامعه و روستاییان آزرده و حقوق گیران شهری تسلیم شدند. با این حال تفسیری دیگر ادعا می کند که انقلاب،نتیجه از کنترل خارج شدن حرکت های اصلاحی گوناگون اشرافی و مربوط به قشر متوسط جامعه بوده است. مطابق این نظریه، این حرکت ها هم زمان با حرکت های مردمی حقوق گیران جدید شهری و روستاییان ایالت نشین بودند، اما هر گونه اتحاد در بین اقشار، تصادفی و اتفاقی بوده است. اما بسیاری از تاریخ دانان بسیاری از خصوصیات حکومت پیشین را از دلایل انقلاب دانسته اند.دلایل اقتصادی :ـ لوئی پانزدهم، جنگ های بسیاری کرده بود که فرانسه را به نزدیکی ورشکستگی رسانده بود و لویی شانزدهم در زمان انقلاب آمریکایی از مستعمره نشین ها حمایت کرده بود که وضع بد مالی حکومت را بدتر کرده بود و بدهی ملی را بالا برده بود. صدمات اجتماعی حاصل از جنگ، شامل بدهی سنگین جنگ با شکست های نظامی سلطنت و کمبود خدمات برای سربازان از جنگ برگشته بدتر شد.ـ داشتن سیستم اقتصادی بی کفایت و منسوخ که قدرت اداره بدهی ملی فرانسه را نداشت که هم نتیجه و هم عامل تشدید کننده آن سیستم مالیاتی ناتوان فرانسه بود. رعیت می بایست ۵۵ درصد عایداتش را بابت مالیات مستقیم به شاه می داد. نتیجه این که دهقانان یک پنجم عایدات خود را مالک می شدند.ـ کلیسای کاتولیک، بزرگ ترین ملک دار کشور، بر محصولات، مالیاتی به نام دیمه وضع کرده بود. دیمه در حالی که شدت افزایش مالیات دولت را کم تر کرده بود، گرفتاری فقیرترین مردم را که روزانه با سوء تغذیه دست به گریبان بودند، بیشتر کرده بود.ـ فقر عمومی : در طول قرن ۱۸ و به ویژه در سال ها و دهه های پایانی آن، فقر عمومی رو به گسترش بود. در کتاب تاریخ انقلاب فرانسه آمده است که مزد واقعی که نیمی برای نان و به طور کلی دو سوم آن برای غذا صرف می شد، در طول این قرن، دائماً کاهش می یافت. در حالی که در همین زمان دست مزدها ۱۷ درصد افزایش یافت و این بدان معنا است که مزد حقیقی در طول مدت پنجاه سال به طور متوسط ۲۴ درصد کاهش پذیرفته بود. آمار بی کاری زیاد و قیمت بالای نان که باعث می شد مقدار بیشتری پول برای غذا خرج شود و به دیگر زمینه های اقتصادی نرسد. قحطی و سوءتغذیه گسترده که احتمال مرگ و مریضی را بیشتر می کرد. به طور کلی، فقر عمومی به علاوه فساد محصول، در اثر باد و باران و این که سال های ۱۷۸۸ و ۱۷۸۹ سال های کم محصولی بودند، و زمستان سخت سال ۱۷۸۹ افراد را برای شورش تحریک می نمود.ـ نبود بازرگانی داخلی و موانع زیاد گمرکی.ـ تجمل فوق العاده در دربار : در اطراف شاه حدود ۱۷ هزار نفر عنوان درباری و با تجملات فوق العاده، زندگی می کردند. حدود ۱۶ هزار نفر از ایشان، خدمات شخصی شاه و خانواده اش را به عهده داشتند. به جز شاه و ملکه و فرزندان شان، برادران و خواهران، عمه ها، خاله ها، پسرعموها و دختر عموهای شاه نیز از این خدمات برخوردار می شدند. عده کثیری نیز در دربار وجود داشتند که شغل ثابتی نداشتند و از دربار انعام و مستمری می گرفتند یا منتظر دریافت مشاغل دیوانی بودند. تجمل فوق العاده دربار، نتیجه ای جز خالی شدن خزانه و فقر دربر نداشت.ـ مالیات های سنگین : رعایا و مزرعه داران تنگ دست می بایست مالیات های سنگینی پرداخت می کردند و کارگرانی که در شهر ها زندگی می کردند نیز همانند آنان در فقر و فلاکت می زیستند. اشراف زادگان و کشیشان، مالیات اندکی پرداخت کرده و اغلب، یا کار نمی کردند و یا بسیار کم کار می کردند. در سال ۱۷۸۸ افزایش قیمت مواد غذایی بر اثر برداشت اندک محصولات کشاورزی، بسیاری از مردم را ناتوان از پرداخت مالیاتشان نموده بود.دلایل اجتماعی و سیاسی :ـ خشم بر حکومت استبداد سلطنتی.ـ خشم طبقه حرفه ای و بازرگان بر امتیازات و تسلط اشرافان در زندگی روزمره، در حالی که با زندگی هم طبقات خود در بریتانیای کبیر و هلند آشنا بودند.ـ خشم کشاورزان، حقوق گیران و طبقه متوسط بر امتیازات ارباب وار و سنتی اشرافان.ـ خشم بر امتیازات روحانیون و آرزوی آزادی ادیان مختلف.ـ آرزوی آزادی و ایجاد جمهوریت.ـ خشم مردم بر شاه به دلیل اخراج جاکس نکلر و ترگت، مشاوران اقتصادی که عموماً به عنوان نمایندگان مردم دیده می شدند.دلایل نظامی :به موازات حوادثی که در قرن هجدهم اتفاق می افتاد، بیشتر و بیشتر واضح می شد که پادشاهی فرانسه بر اثر شکست های پی در پی قادر نخواهد بود که موقعیت جهانی خود را حفظ کند. پیروزی هایی در جنگ برای حفظ غرور فرانسه در صحنه بین المللی، علاوه بر حفظ تجارت دریایی خود، امری ضروری بود. ولی تحقق این امر در شرایط آن زمان ورای امکانات و قدرت فرانسه بود. درگیری فرانسه در دریا و زمین و در دو جنگ مهم، منافع و ذخایر کشور را در حد اعلاء تحت فشار و کمبود قرار داد و تجارت مستعمرات حیاتی فرانسه توسط نیروی دریایی انگلیس مختل شده بود. در نتیجه ارتش فرانسه در زمان بحران قبل از انقلاب، نه تنها در اثر جنگ ها و شکست های پی در پی کاملاً ضعیف و مختل شده بود بلکه، با توجه به وابستگی طبقاتی آن ها که با تغییر و تحول موافق و متمایل بودند، حمایت خود را از پادشاه فرانسه سلب کرده بود.رهبری :به طور کلی رهبران انقلاب بورژوازی فرانسه، که تنها در جست و جوی برابری بیشتر برای طبقات متوسط جامعه بودند، از پایگاهی اجتماعی برخوردار بودند که به پایگاه اجتماعی پیروانشان نزدیک تر است. رهبران انقلاب فرانسه صرفاً با قدرت انحصاری، به طبقه ممتاز حمله می کردند. کرین برینتون به این نتیجه رسیده است که رهبران انقلاب فرانسه از جمله مارا بابوف از طبقه متوسط برخاسته بودند و اساساً از همان پایگاه اجتماعی که آن ها را حمایت می کردند، بعضی از اعضای طبقه اشرافی فرانسه، که به انقلاب ملحق شدند از جمله : دارورلئان، میرابو و لافایت استثناء بودند. در انقلاب فرانسه کادر رهبری شناخته شده و منسجم با برنامه ریزی منظم، که رهبری مردم را بر عهده داشته باشد وجود نداشت، بلکه حوادث و بحران های دوران انقلاب، موجبات حرکت مردم را در جهت واژگونی نظام فراهم کرده بود و رهبران در حقیقت در بسیاری از موارد دنباله رو بودند و تسلیم حوادث و اتفاقات می شدند. همان طور که کرین برینتون می گوید : «رهبران انقلاب فرانسه احتمالاً چند درجه ای روی مسیر حوادث تأثیر گذارده اند» شاید بتوان گاربیل میرابو را اولین رهبر انقلاب فرانسه نامید. این اشراف زاده فرانسوی در اعتراض به پادشاه وقت در مجلس تحصن کرد. جمهوری خواهان به رهبری لافایت و مشروطه خواهان به رهبری دوک اور لئان، برادر زاده شاه، کسانی بودند که حوادث اصلی انقلاب را پیش از ۱۷۸۹ رقم زدند.طبقه متوسط پس از ۱۷۸۹ تا قتل لویی در تحولات، نقش مؤثر داشتند. اغلب رهبران فرانسه در درگیری های منجر به قتل لویی و پس از آن به دست یکدیگر به قتل رسیدند. سرانجام در سال ۱۷۹۹ ناپلئون بناپارت، قدرت را ازآن خود کرد و با سرکوب رقیبان بر اریکه قدرت نشست.نقش عوامل خارجی در انقلاب فرانسهنویسندگان زیادی بر این باورند که اثرات انقلاب امریکا (۱۷۷۶) بر وقوع انقلاب فرانسه گسترده بوده است. اروپایی ها و از جمله فرانسویان، از راه های مختلف، مانند مطبوعات، بحث های محافل ماسونی، تبلیغات امریکایی ها مثل فرانکلین؛ وزیرمختار امریکا در فرانسه و جفرسون و هزاران نفر دیگر و گزارش های سربازان اعزامی به هنگام بازگشت از امریکا، با انقلاب فوق آشنا شدند. به نظر می رسد انقلاب امریکا بیشتر در زمینه گسترش روحیه انقلابی در فرانسه نقش داشته است. وقایع این دوران خصوصاً انقلاب امریکا، مردم فرانسه را به تفکر در مورد شیوه اداره کشور خودشان واداشت. بسیاری از مردم، خواستار آزادی بیشتر از حکومت مطلقه پادشاه بودند.درباره نقش سایر عوامل خارجی در انقلاب فرانسه نیز مطالب زیادی نوشته شده و به خصوص به نقش انگلیس ها اشاره شده است. انگلیسی ها از گذشته با فرانسوی ها رقابت می کردند و شرکت فرانسه در جنگ استقلال امریکا این امر را تقویت کرده است.حمایت قدرت های بزرگ از حکومت پیشین :در زمان وقوع انقلاب فرانسه رقابت شدید سیاسی، اقتصادی و نظامی بین قطب های قدرت اروپایی در جریان بود، از این روی انگلیس،از بحران داخلی فرانسه که منجر به تضعیف قدرت سیاسی آن می شد، خشنود بود.روسیه نیز در کنار اتریش، سرگرم تجزیه لهستان بود و تضعیف لویی شانزدهم را در راستای منافع خود می دید. بنابراین نه تنها کسی از پادشاه فرانسه در برابر انقلاب پشتیبانی نکرد، بلکه همسایگان تا حدودی زمینه فعالیت انقلابیون را فراهم آوردند.ایدوئولوژی :محور اصلی انقلاب فرانسه را می توان اعتراض به حاکمیت مطلق پادشاهان ظالم مورد حمایت کلیسا دانست. گسترش اندیشه های لیبرالیستی دکارت مبنی بر آزادی خواهی و مبارزه با هر گونه محدودیت برای مردم، باعث شد که لیبرالیسم به ایدئولوژی اصلی انقلاب فرانسه تبدیل شود. البته مردم عادی ارتباط و آشنایی چندانی با این عقاید نداشتند.پس از انقلاب فرانسه این اندیشه ها بنای مدرنیته را در اروپا بنیان نهاد که دین را از عرصه اداره امور جامعه کنار نهاد.تغییر نیروها در انقلاب فرانسهـ مسئله میانه رو ها ( ژیروندن ها) : کرین برینتون معتقد است در انقلاب فرانسه ابتدا میانه روها ماشین قدرت را در دست گرفتند. میانه روها در میان جبهه مخالف دولت پیشین، ثروتمند تر و شناخته شده تر و بلندپایه تر بودند و تنها از ایشان انتظار می رفت که دولت را از دست رژیم پیشین بگیرند. میانه روها پس از به قدرت رسیدن هماهنگی و انضباط حزبی کم تری از آن چه در زمان قرار گرفتن در جبهه مخالف از آنان انتظار می رفت، از خود نشان دادند. آن ها با وظیفه دشوار اصلاح نهادهای موجود و با ایجاد یک نهاد نوین رو به رو شده بودند و در عین حال می بایست از کارهای عادی حکومت کردن نیز غافل نباشند. اینان هم چنین با دشمنان مصلح رو به رو شدند و به زودی خود را در یک جنگ خارجی یا داخلی، یا هر دوی آن ها، درگیر یافتند. آن ها گروه نیرومند و نافرمانی از ریشه گرایان و تندرو ها را در برابر خویش یافتند که پیوسته می گفتند : «میانه روها می کوشند تا انقلاب را متوقف سازند و به سازش کشانند» و سرانجام میانه روها شکست خوردند و پس از شکست به تبعید رفتند، به زندان افتادند و یا با چوبه دار و گیوتین رو به رو شدند.تندروها به جای آن ها قدرت را در دست گرفتند. میانه روها در فرانسه در ایجاد قانون اساسی و آغاز کردن رژیم نوین موفق شده بودند، اما جنگ میان فرانسه و قدرت های اروپای مرکزی، یعنی روسیه و اتریش آغاز گشت و فرانسه مورد هجوم قرار گرفت و پاریس تهدید شد. در میان این آشوب سیاسی عمومی، ریشه گرایان فعال و به خوبی سازمان یافته، با حمله معروفی که در دهم اوت سال ۱۷۹۲ به کاخ تویلری در پاریس کردند، سلطنت را برانداختند.به قدرت رسیدن تندروها (ژاکوبن ها) و سرانجام انقلاب فرانسهنبرد میان میانه رو ها و تندروها که تقریباً از سرنگونی شگفت انگیز رژیم پیشین آغاز می شود، با یک رشته رویدادهای هیجان انگیز مشخص می گردد : جنگ های خیابانی، تصرف دارایی های دیگران به زور، بحث های داغ تقریبا همه گیر، سرکوب های تدارک دیده شده و رشته پیوسته ای از تبلیغات شورش انگیز. تندروها انحصار خویش را بر سازمان هایی که معمولاً از طریق یک رشته درگیری انجام می گیرد، به دست آورند. انضباط،یگانه اندیشی و تمرکز اقتدار که نشانه فرمانروایی تند روهای پیروز است، نخست در گروه های انقلابی حکومت غیر قانونی شکل گرفتند. کم شمار بودن تنـدروها یکی از سرچشمه های نیروی آنان است. آن ها پیروزی بر میانه روها را از راه شرکت توده ها به دست نیاوردند، بلکه همه این پیروزی ها به وسیله یک هیأت کوچک، منضبط، اصولی و متعصب فراهم شدند. سرانجام باید گفت که تندروها با چنان سرسپردگی و یگانگی از رهبران شان پیروی می کنند که هرگز در میانه روها نمی توان یافت.پس از پیروزیِ تندروها، میانه روها از مجلس کنوانسیون اخراج شدند. هنگامی که کنوانسیون تحت سلطه تندروها قرار گرفت، دو کمیته انتخاب گردید. “کمیته نجات ملی” و “کمیته امنیت عمومی”.به این کمیته ها قدرتی نامحدود اعطاء گردید، یه خصوص کمیته نجات ملی سریعاً به قدرتی مخوف تبدیل گشت. این کمیته، مجلس را بازیچه دست خود قرار داده بود تا از طریق آن قوانین ظالمانه خویش را به تصویب رساند. کنوانسیون ۱۷۹۳ قانون مبهمی به نام “قانون مظنونات” را به تصویب رساند که طبق آن هرکس که مورد سوءظن قرار می گرفت، تحت تعقیب واقع می شد، در حقیقت هیچ * مصون از این قاعده نبود، زیرا با پذیرش اصل امکان، همه می توانستند مورد سوءظن حاکمیت باشند. بعدها این دوره زمانی، دوره ترور یا عصر وحشت نام گرفت.در عصر وحشت بیست و دو تن از میانه رو های انقلابی در دادگاه های انقلاب، محاکمه و اعدام شدند و بسیاری از دیگر افراد انقلابی نیز، یکی پس از دیگری، به تیغه گیوتین سپرده شدند. از جمله آنان باید به “آنان دانتون”؛ رهبر انقلابی و قهرمان دفاع از حقوق طبقات فقیر اشاره نمود. از دیگر محکومین “لاوازیۀ” شیمی دان بود. مجموعه قربانیان کمیته نجات ملی، در حدود چهل هزار نفر برآورد شده است که یقیناً برای انقلابی نوپا که خود را مبادی فرهنگ آزاداندیشی می دانست، این کشتار نقطه ای تاریک در تاریخ اش به شمار می رود. پس از پیروزی انقلاب، تغییراتی اساسی به خصوص در دو عرصه مذهبی و فرهنگی رخ داد. بر پایه شعارهای انقلابیونِ فرانسه «آزادی، برابری و مساوات»، اعطای امتیازات ویژه به کلیسا و روحانیونِ کاتولیک قابل توجیه و تفسیر نبود. از نقطه نظر سیاسی نیز واکنش بسیار تند واتیکان و هم چنین سایر دولت های اروپـایی که خود را مذهبی قلمداد می کردند نسبت به انقلاب فرانسه، به جدایی هرچه بیشتر این کشور با نظام های سنتی سیاسی و مذهبی اروپا انجامید. این امر بر چگونگی نگرش قانون گذاران جدید فرانسه با مفاهیمی چون مذهب و نقش کلیسا در جامعه، تأثیر قابل توجهی برجای گذاشت. انقلابیون فرانسه با تأکید بر ضرورت آزادی شهروندان و مقابله با حرکت های استبدادی و در نفی سلطه کلیسای کاتولیک بر کشور، در ماده دهم اعلامیه معروف ۲۶ اوت سال ۱۷۸۹م خود تأکید کردند : «هیچ شخصی از این پس به دلیل بیان نقطه نظرات خود از جمله اعتقادات مذهبی نمی تواند مورد مؤاخذه قرار گیرد». در عمل نیز آزادی های مذهبی از سوی حاکمان جدید فرانسه مورد تأکید قرار گرفت و در قوانین سال های ۱۷۹۰ و ۱۷۹۱م به تدریج موقعیت شهروندی و حقوق برابر یهودیان مهاجر به رسمیت شناخته شد، این درحالی بود که بنابر قانون مصوب سال ۱۷۸۹م مجلس انقلابی پروتستان های فرانسوی، حقوق کامل شهروندی خود را هم سان با اکثریت کاتولیک های کشور تحصیل کرده بودند.در آغاز پیروزی انقلاب فرانسه، حاکمان جدید تمامی امتیازات و حقوق ویژه روحانیون را به حال تعلیق درآوردند و حتی در پاره ای از موارد اقدام به مصادره اموال کلیسا و کشیش های متنفذ کردند. در این دوره، علاوه بر تصویب قانونی درمورد پرداخت نکردن حقوق به روحانیون در مجلس انقلابی فرانسه، تعرض به روحانیون و قتل شماری از آنان در برخی از نقاط این کشور به وقوع پیوست که درنتیجه، برخی از مقام های کلیسا ناگزیر به مهاجرت به دیگر کشورهای اروپایی شدند. در فوریه سال ۱۷۹۰م انقلابیون فرانسوی قانون محدود ساختن اقدامات کلیسا در حوزه تعلیمات مذهبی و امور خیریه را به تصویب رساندند، اما این قانون دو سال بعد با مصوبه دیگر مجلس کنوانسیون فرانسه ملغی شد و در برابر آن کشیشان و اسقف ها، موظف به ادای سوگند احترام به قوانین به منظور کسب اجازه فعالیت های مذهبی خود شدند.روحانیون فرانسوی مخالف این قانون از سوی مقام های دولتی از سمت های خود خلع شدند. در سپـتـامـبـر سال ۱۷۹۲م هم زمان با اعلام رسمی حکومت جمهوری در فـرانـسـه، حقوق روحانیون همانند دیگر شهروندان این کـشـور به رسمیت شناخته شد و برخی محدودیت ها در فعالیت های مذهبی آنان با شرط وفاداری به جمهوری مرتفع گردید. قوانین جمهوری نوپای فرانسه درعین حال نخستین اقدامات رسمی لاییسیته ازجمله کاتولیک زدایی از این کشور را دربرداشت. اعـلام آزادی فـعالیت گروه های مختلف مذهبی و فقدان رجحان اعتقادی و مذهبی گروهی خاص در کشور، منع پرداخت حقوق و مزایا و امکانات دولتی به روحانیون و نظارت مؤثر دولت بر فعالیت کلیسا و امور مذهبی به منظور پاسداشت قوانین جمهوری ازجمله اقدامات دولتمردان جدید فرانسه از دهه ۱۷۹۰م به بعد بود.اما برخی نتایج در حوزه فرهنگی :پس از انقلاب، با پیدایش مفاهیمی نوین چون، آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات و . . . معنا و روشی نوین در کشور فرانسه پدیدار گشت. روشی که پس از آن بسیاری از کشورها سعی نمودند تا به اقتباس از آن، حاکمیت خویش را آن چنان بنا کنند.اما در آخر باید اشاره کرد که با وجود برخی از انحرافات پس از پیروزی انقلاب کبیر فرانسه، اما این انقلاب تحولی عظیم در ساختارهای اندیشه های ملت ها و دولت های پس از خود ایجاد نمود. دگـرگونی که سـردمـدارانش جامعه روشنفکر و دگراندیش بودند.

    [​IMG]
     
    Last edited by a moderator: ‏5 آوریل 2014
    pary royaee از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.