1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

میلاد...

شروع موضوع توسط rozbeh در ‏10 آوریل 2014 در انجمن دل نوشته های کاربران

  1. rozbeh

    rozbeh romel کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    590
    تشکر شده:
    495
    جنسیت:
    مرد
    نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود
    و شبْ‌نیمه‌ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب‌زده فرود آمد از سرا گام زنان
    اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ‌های کبودِ ش می‌گذشت
    و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می‌بَرَد
    و در چشم‌هایش که به سبزه و مهتاب می‌نگریست نگاهِ شرم بود
    از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می‌سوخت
    و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابيِ جاودانه‌ی علف،
    که سرسبزيِ صحرا را مایه به دست می‌دهد
    و شرمناکِ خاطره‌یی لغزان و گریزان و دیربه‌دست بود از آن‌چه با تنِ او رفت؛
    میانِ او ــ بیگانه با ماجرا ــ و بیگانه‌مردی چنان تند، که با راه‌های تنش آنگونه چالاک یگانه بود
    و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته‌ی او دست می‌سود
    و جنبش‌اش به نسیمی می‌مانست از بوی علف‌های آفتاب‌خورده پُر،
    که پرده‌های شکوفه را به زیر می‌افکَنَد تا دانه‌ی نارس آشکاره شود.
    نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود
    و فواره‌ی باغ بود که با حرکت‌های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد می‌رقصید
    و عروسِ تازه بر پهنه‌ی چمن بخفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین
    و در آن دم، من در برگچه‌های نو رُسته بودم
    یا در نسیمِ لغزان
    و ای‌بسا که در آب‌های ژرف
    و نفسِ بادی که شکوفه‌ی کوچک را بر درختِ ستبر می‌جنباند در من ناله می‌کرد
    و چشمه‌های روشنِ باران در من می‌گریست
    نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره‌ی باغ بود
    و عروسِ تازه که در شبْ‌نیمه‌ی چارمین بر بسترِ علف‌های نو رُسته خفته بود
    با آتشی در نهادش، از احساسِ مردی در کنارِ خویش بر خود بلرزید
    و من برگ و برکه نبودم
    نه باد و نه باران
    ای روحِ گیاهی! تنِ من زندانِ تو بود
    و عروسِ تازه، پیش از آن که لبانِ پدرم را بر لبانِ خود احساس کند
    از روحِ درخت و باد و برکه بار گرفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین
    و من شهری بی‌برگ‌وباد را زندانِ خود کردم
    بی‌آنکه خاطره‌ی باد و برگ از من بُگریزد.
    چون زاده شدم چشمانم به دو برگِ نارون می‌مانست،
    رگانم به ساقه‌ی نیلوفر، دستانم به پنجه‌ی افرا
    و روحی لغزنده به‌سانِ باد و برکه، به گونه‌ی باران
    و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جانگزا چونان فریادِ مرگ در من شکست
    و من ای طبیعتِ مشقت‌آلوده، ای پدر! فرزندِ تو بودم.
     

    موضوعات مشابه

    pary royaee از این پست تشکر کرده است.
  2. pary royaee

    pary royaee عاشقی رو با خدا دوس دارم و لا غیر کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 نوامبر 2013
    ارسال ها:
    2,311
    تشکر شده:
    8,655
    جنسیت:
    زن
    زیبا بود مرررررررررررررررررسی
     
  3. aramoon

    aramoon تنهاترین برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 مه 2013
    ارسال ها:
    7,833
    تشکر شده:
    5,128
    جنسیت:
    مرد
    زیباست احسنت
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.