1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بی دریغ...

شروع موضوع توسط rozbeh در ‏12 آوریل 2014 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. rozbeh

    rozbeh romel کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    590
    تشکر شده:
    495
    جنسیت:
    مرد
    با چشمها
    ز حيرت اين صبح نا بجاي
    خشكيده بر دريچه خورشيد چارطاق
    بر تارك سپيده اين روز پا به زاي
    دستان بسته ام را
    آزاد كردم از
    زنجير هاي خواب
    فرياد بركشيدم:
    ((-اينك
    چراغ معجزه
    مردم!
    تشخيص نيم شب را از فجر
    در چشمهاي كوردلي تان
    سوئي به جاي اگر
    مانده است آن‌قدر
    تا
    از
    كيسه تان نرفته تماشا كنيد خوب
    در آسمان شب
    پرواز آفتاب را!
    با گوش‌هاي ناشنوائي‌تان
    اين طرفه بشنويد:
    در نيم پرده شب
    آواز آفتاب را ! ))
    (( ديديم
    (گفتند خلق نيمي)
    پرواز روشنش را . آري ! ))
    نيمي به شادي از دل
    فرياد بر كشيدند:
    (( با گوش جان شنيديم
    آواز روشنش را ! ))
    باري
    من با دهان حيرت گفتم
    (( اي ياوه
    ياوه
    ياوه،
    خلائق !
    مستيد و منگ؟
    يا به تظاهر
    تزوير مي كنيد؟
    از شب هنوز مانده دو دانگي .
    ور تائبيد و پاك مسلمان،
    نماز را
    از چاوشان نيامده بانگي ! ))
    #
    هر گاو گند چاله دهاني
    آتشفشان روشن خشمي شد:
    (( اين گول بين كه روشني آفتاب را
    از ما دليل مي طلبد. ))
    توفان خنده‌ها…
    ((- خورشيد را گذاشته،
    مي خواهد
    با اتكا با ساعت شماطه‌دار خويش
    بيچاره خلق را متقاعد كند
    كه شب
    از نيمه نيز بر نگذشته ست.))
    توفان خنده…
    من
    درد در رگانم
    حسرت در استخوانم
    چيزي نظير آتش در جانم
    پيچيد.
    سرتاسر وجود مرا
    گوئي
    چيزي به هم فشرد
    تا قطره‌ئي به تفتگي خورشيد
    جوشيد از دو چشمم
    از تلخي تمامي درياها
    در اشك ناتواني خود ساغري زدم.

    آنان به آفتاب شيفته بودند
    زيرا كه آفتاب
    تنها ترين حقيقت شان بود‌،
    احساس واقعيت شان بود،

    با نور و گرميش
    مفهوم بي رياي رفاقت بود
    با تابناكيش
    مفهوم بي فريب صداقت بود.
    (اي كاش مي توانستند
    از آفتاب ياد بگيرند
    كه بي دريغ باشند
    در دردها و شاديهاشان
    حتي
    با نان خشكشان .-
    و كاردهاي‌شان را
    جز از براي قسمت كردن
    بيرون نياورند.)
    #
    افسوس !
    آفتاب
    مفهوم بي دريغ عدالت بود و
    آنان به عدل شيفته بودند و
    اكنون
    با آفتابگونه‌ئي
    آنان را
    اين‌گونه
    دل
    فريفته بودند!
    اي كاش مي توانستم
    خون رگان خود را
    من
    قطره
    قطره
    قطره
    بگريم
    تا باورم كنند.

    اي كاش مي توانستم
    -يك لحظه مي توانستم اي كاش-
    بر شانه هاي خود بنشانم
    اين خلق بيشمار را
    گرد حباب خاك بگردانم
    تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
    و باورم كنند.

    اي كاش
    مي توانستم.
     

    موضوعات مشابه

    pary royaee از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.