1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

من و عشق های اشتباه بچگی

شروع موضوع توسط .حامد. در ‏4 ژوئن 2014 در انجمن داستانهای بلند

  1. .حامد.

    .حامد. اقایی داداش کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 آوریل 2014
    ارسال ها:
    153
    تشکر شده:
    385
    جنسیت:
    مرد
    داستان عاشقانههه
    نکرده کار که کار کنه ، پروردگار نگا کنه..... پریسا جون داره روده هاش رو هم بالـا میاره و مامان چشم غره شو به من میره.... علیرضا شوهر زن ندیده پریسا داره شونه هاشو میماله و قربون صدقه استفراغش میره....

    یه 4 لیتری آب تهران پشت ماشین باباست و پریسا سر و صورتش رو می شوره...... من زیر چشمی علیرضا رو نگاه میکنم و دلم واسش میسوزه..... اول زندگی به چه روزی افتاده....17 سال پیش تو شهریوری که مثل الـان تا آخر آبان هنوز خرما پزون نبود و سوراخ لـایه اُزن به گشادی الـان نبود و از اول شهریور به قول هواشناسی نوپای اخبار ساعت 9 شب، توده هوای سرد از شمال غرب وارد کشور میشد، من عاشق یه مرد زن دار شدم .... د

    یگه از صبح چی کار که نکردم تا علیرضا نگام کنه...... نوه عمه بابام میشه و با هم اومدیم پیک نیک دماوند.... پریسا جوون زنشه و هنوز عروسی نکرده حامله شده....خیلی هم بد ویاره و علیرضا تا میره طرفش عق میزنه....ادکلن دریک مردونه ای که علیرضا زده مردترش کرده تو نظر من. تیشرت یقه دار سوسماری لیمویی رنگ که این روزا بهش میگن لـاگوست، با پوست سبزه اش یه هارمونی شاعرانه ای داره که فکر نکنم این پریسا بفهمه....

    صبح ساعت 7 که حرکت کردیم هندوانه رو انداختم تو صندوق عقب ماشین و اصلن ترکشو ندیدم..... بعد از ناهار هم بابا گفت بذارمش تو آب که خنک شه.... چمیدونستم هندونه ترک بخوره بمونه تو صندوق عقب ماشین، ماشینم زیر آفتاب باشه ، تُرش میشه....

    با داداشم و علیرضا و پریسا دبرنا بازی میکردیم و من چشمم به انگشت علیرضا افتاد که جای حلقه اش سفید بود....انگار این تیکه از انگشتش از تمام بدنش سواست.... یه کیف کجم رو شونه ام انداختم و فقط یه آینه کوچیک توش هست که ساعتی بیست بار خودم رو توش میبینم. یه عشوه ریز و زیر پوستی ای هم به صدام میدم که بگم دختری که میره کلـاس اول راهنمایی با اونی که هنوز میره دبستان تومنی دو زار فرقشه...

    بوی هندوانه میاد و پریسا فقط علیرضا و نگاه میکنه.... علیرضا به مامان میگه میشه یه شتری به خانوم خانومای ما بدی هندوانه میخوان زن و بچه ام. مامانم گل هندوانه رو تو یه بشقاب گل سرخی میذاره و پریسا هنوز قورت نداده پس میده.... بابا بدش نمیاد یه پس گردنی حرومم کنه و من باکمم نیست که چی شده و دستم تو کیفم داره پی آینه میگرده.... بابا داره وسایل رو تو صندوق عقب جاسازی میکنه و من تو ماشین نشستم....مامان برمیگرده بهم میگه آینه رو بده تا بابات شهیدت نکرده و من خودم رو به نفهمی میزنم که مگه چی شده....؟

    بابا از خود دماوند تا خونه از تو آینه ماشین با چشماش کتکم زد ولی هیچ حرفی نزد.... تا 6 ماه بعد که عاشق روزنامه فروش نزدیک مدرسه مون شدم تو تب علیرضا میسوختم... حالـا میفهمم احتمالن تا چند سال باعث خنده علیرضا و زنش بودم. ولی درسی شد که یاد گرفتم اونی که دوستت داره از چشات میفهمه چه مرگته .... فهمیدم پیش قاضی و ملق بازی به حکایت منو بابام میگن. فهمیدم ادکلنها به خودی خود خوشبو نیستن و این آدما هستن که روی عطرها تاثیر میذارن. تازه 4-5 ساله فصل هندوانه که میشه من چشمام رو از بابا نمیدزدم ....
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏4 ژوئن 2014
    yas25, sahar joooon, Pari94 و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.